عزیز من عشق همچون خورشید تابان است و نمیشود جلوی پرتوهایش ایستادگی کرد...
تو برایم همچون روزهای روشن شیراز، همچون چایی داغ در یک روز سرد همچون شعری از خیامی که یک عمر زمان میبرد تا معنایش را بفهمی و تا معنایش را میفهمی تازه آن وقت است که جهان به قلبت باز میشود و اشک گونههای سرد را گرم میکند...هستی.
آری بسیار زیباست که تموم یه رویا با حتی یه بخشی از آن به واقعیت بدل شود چرا که تنها جاییست که درد آدمی در قلب آرام میگیرد و من منتظر آن روزی هستم که آنقدر در چشمانت نگاه کنم تا باور کنم پا به رویا گذاشتهام.
اما تنهایی و بی تو بودن بینهایت عذابم میدهد و گاهی من را به جنون میرساند گویی در جهنم آشوب زندگی میکنم، گویی دیگر زنجیر هویتی خویش را رها کردهام. میدانی من یافتهام که دیگر برایم بی تو بین دریا و صحرا هیچ تفاوتی نیست!
آری حقیقت تلخ است. آدم باید آن را ذره ذره فرو بدهد نه یکباره چون ممکن است منجر به مرگش شود. حقیقت زخمی نمیکند، حقیقت میکشد. دریغ که این زخم هرگز التیام نمییابد!
عزیز من این را بدان
که چه دور باشم چه نزدیک
دلم پیشته...
«سایه سرو»
