چرا خیالت برایم تمام نمیشود؟ فصل ها میروند پنجرهها میمانند و سال های بیشتری به تنهایی خانه قلبم اضافه میشود. دلتنگیها آدمی را باد ترانهای میخواند، رویاهایش را آسمان بی ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند. در من چه وعدههاست. در من چه دستها مانده به دعا روز و شب ... من نفس میکشم و چیزی از زندگی در من کم میشود. میدانی گویی دلم مرگ خویش را باور نمیکند... باور کنم که عشق نهان میشود به گور بی آنکه سر کشد گل اسیانیاش به خاک ؟ باور کنم که دل روزی نمیتپد؟ نفرین به این دروغ ! آخر چگونه این همه رویای تو نهال نگشوده در هنوز و ننشسته در بهار بپژمرده و خاک شود ؟
آری عزیز من... ای کاش میتوانستم به این سکوت که سرشار از ناگفتههاست پایان دهم آری سکوت سر شار از ناگفتههاست از حرکات ناکرده، از عشقهای تحقق نیافته و شگفتی های به لب نیامده... در این سکوت حقیقت ما نهفته است، حقیقت تو و من. اما افسوس! افسوس که کاری ز دستم بر نمیآید ... .
حال که گویی این رسیدن محال است میخواهم آب شوم در گسترده افق آنجا که دریا تمام میشود و آسمان آغاز میشود اما تا دوست دارمت کی مرگ میتواند نام مرا ببرد از روزگار... .
