انسان عزیزم
تو که هرچه بر سرت آمد صبور ایستادی و گذر آب را تماشا کردی تو که هربار کاسه صبرت را بزرگ کردی تا که لبریز نشود تو که تنها سوختن خود را نگاه کردی و دم نزدی و در سرت تنها به دنبال پروانگی بودی ولی حال چه؟ دیگر به امید کدام پروانگی میخواهی دوام بیاوری و نفس بکشی ؟ اصلا کدام پروانگی هم خاکستر است و دود.
گویی دیگر تمام شیره وجودیم خشک شده و هیچ چیز دیگر مرا به آدم قبلی تبدیل نمیکند و آن من برای همیشه مرده است و حال تنها منم که برای آن خوده قدیم میتواند تا ابد بگیرید برای تمام آن چیزهایی که پشت سر گذاشتهایم ... .
آری عزیزکم زندگی هر روز دارد تحمل تو را بیشتر میسنجد ولی نفس بکش و سرت را لحظهای از آب بیرون بیاو و هوای زندگانی را در ریهات ببر و امیدوار باش که این روزگار سخت به زودی تمام میشود و زندگانی سلامی دوباره به همه ما خواهد داد.
