ویرگول
ورودثبت نام
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

تلویزیون

فضای بینشان سرد بود. تصویری که در شیشه‌ی تلویزیون پخش می‌شد، زمینه‌ای سیاه و ساده داشت. آن دو با فاصله‌ای از هم، روبه‌روی تلویزیون بزرگ نشسته بودند و می‌توانستند یکدیگر را در شیشه‌ی تاریک آن به‌طرز واضحی ببینند.

زن نگاهش را از تصویر مرد در شیشه برداشت، مشتش را از ذرتِ کاسه‌ی چینی کنارش پر کرد و دوباره زیرچشمی به تلویزیون خیره شد. مرد سریع چشمش را از تصویر همسرش دزدید و دست به سینه نشست. برای چند ثانیه هر دو تکان نخوردند.

ناگهان زن، گویی یاد چیزی غمگین افتاده باشد، چهره‌اش درهم شد. سپس با دلخوری نگاهش را برداشت و لیوان چای را در دست گرفت. مرد جمع شدن واضح چهره‌ی او را دیده بود؛ چشم‌هایش کدر شد و اخم‌هایش را جمع‌تر کرد. کف صورتش را با دست خاراند.

در همان لحظه، تصویر تلویزیون تغییر کرد و دیگر اصلا سیاه نبود. زن و مرد دیگر نمی‌توانستند یکدیگر را در صفحه‌ی تلویزیون ببینند.

مرد نفس عمیقی کشید.

زن نفس عمیقی کشید.

زینب اردستانی

داستانکداستان کوتاهداستان نویسینویسندگی
۰
۰
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید