ویرگول
ورودثبت نام
خمول
خمولخدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
خمول
خمول
خواندن ۷ دقیقه·۵ ماه پیش

نَردی ست جهان که بردنش باختن است (دمی با ابوسعید ابوالخیر )

چو بید مجنون می بالم و در ترقی معکوسم 🥺
چو بید مجنون می بالم و در ترقی معکوسم 🥺

کارم همه ناله و خروش‌ست امشب

نی صبر پدیدست و نه هو‌ش‌ست امشب

دوشم خوش بود ساعتی ،پنداری

کفارهٔ خوش‌دلیِ دوش‌ست امشب

عشق آمد و گّردِ فتنه بر جانم بیخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

دِی طفلک خاک بیزِ غربال به دست

می‌زد به دو دست و روی خود را می‌خست

می‌گفت به های‌های کافسوس و دریغ

دانگی بِنَیافتیم و غربال شکست.

کردم توبه، شکستیش ، روز نخست

چون بشکستم ، به توبه‌ام خواندی چُست؟

القصه، زمام توبه‌ام در کف توست

یک‌دم نه شکسته‌اش گذاری نه درست!

عصیان خلایق ، ار چه صحرا صحراست

در پیش عنایتِ تو یک برگ گیاست

هر چند گناه ماست کشتی کشتی

غم نیست که رحمت تو دریا دریاست.

یا رب سبب حیات حَیَوان بفرست

وز خوان کرم ،نعمت الوان بفرست

از بهر لب تشنهٔ طفلانِ نبات

از سینهٔ ابر ،شیر باران بفرست

سرمایهٔ عمر آدمی یک نفس‌ست

آن یک نفس از برای یک هم‌نفس‌ست

با هم‌نفسی، گر نفسی ، بنشینی

مجموع حیات عمر، آن یک نفس‌ست

راه تو به هر روش که پویند خوشست

وصل تو به هر جهت که جویند خوشست

روی تو به هر دیده که بینند نکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوشست

نردیست جهان که بردنش باختنست

نرّادیِ او به نقش کم ساختنست

دنیا به مثل چو کعبتینِ نردست

برداشتنش برای انداختنست.

*کعبتین ( تاس ، مکعب بازی )

آنرا که حلال زادگی عادت و خوست

عیب همه مردمان به چشمش نیکوست

معیوب ، همه عیب کسان می‌نگرد

از کوزه همان برون تراود که دروست!

عالم به خروش( لا اله الّا هو)ست

عاقل به گمان که دشمنست این یا دوست

دریا به وجود خویش موجی دارد

خّس پندارد که این کشاکش با اوست.

چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست

زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست

مغرور مشو به خود که اصل من و تو

گردی و شراری و نسیمی و نمیست.

* اشاره ای ست به عناصر ۴گانه وجود آدمی ، خاک ،آب ،باد ،آتش

روزم به غم جهان فرسوده گذشت

شب در هوس بوده و نابوده گذشت

عمری که ازو دمی جهانی ارزد

القصه به فکرهای بیهوده گذشت

از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت

بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت

اکنون ز مّنَش هیچ نمی‌آید یاد

بوی تو گرفته بود، خوی تو گرفت

علمی نِه که از زمرهٔ انسان نِهَمَت

جودی نِه که از اصل کریمان نِهَمَت

نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب

یا رب به کدام تَره در خوان نهمت؟!

گر درویشی مکن تصرف در هیچ

نه شادی کن به هیچ و نه غم خور هیچ

خرسند بدان باش که در ملک خدای

در دنیا و آخرت نباشی بر هیچ

هر راحت و لذتی که خلاق نهاد

از بهر مجردان آفاق نهاد

هر کس که ز طاق منقلب گشت ،به جفت

آسایش خویش برد و بر طاق نهاد

*طاق اول به معنی فرد بودن ،مجرد بودن ،طاق دوم به معنای طاقچه

با علم اگر عمل برابر گردد

کام دو جهان ترا میسر گردد

مغرور مشو به خود که خواندی ورقی

زان روز حذر کن که ورق برگردد

فردا که به محشر اندر آید زن و مرد

وز بیم حساب رویها گردد زرد

من حُسن ترا به کف نهم ، پیش روَم

گویم که حساب من ازین باید کرد

صوفی به سماع دست از آن افشانَد

تا آتش دل به حیلتی بنشانَد

عاقل داند که دایه گهوارهٔ طفل

از بهر سکون طفل می‌جنبانَد

این عمر به ابر نوبهاران ماند

این دیده به سیل کوهساران ماند

ای دوست چنان بزی که بعد از مردن

انگشت گزیدنی به یاران ماند

زان پیش که طاق چرخ اعلا زده‌اند

وین بارگه سپهر مینا زده‌اند

ما در عدم آباد ازل خوش خفته

بی ما رقم عشق تو بر ما زده اند .

هوشم نه موافقان و خویشان بردند

این کج کُلهان مو پریشان بردند

گویند چرا تو دل بدیشان دادی

والله که من ندادم ایشان بردند!!!

یارم همه نیش بر سر نیش زند

گویم که مزن ستیزه را بیش زند

چون در دل من مقام دارد شب و روز

میترسم از آنکه نیش بر خویش زند

آن کس که به کوه ظلم خرگاه زند

خود را به دم آه سحرگاه زند

ای راهزن از دور مکافات بترس

راهی که زنی ترا همان راه زند

ابوسعیدخودش کتابی ننوشته ،سروده هاش توسط فرزندانش جمع آوری و مکتوب شده .
ابوسعیدخودش کتابی ننوشته ،سروده هاش توسط فرزندانش جمع آوری و مکتوب شده .

دل گر ره عشق او نپوید چه کند

جان دولت وصل او نجوید چه کند

آن لحظه که بر آینه تابد خورشید

آیینه( انا الشمس )نگوید چه کند

رفتم به کلیسیای ترسا و یهود

دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود

با یاد وصال تو به بتخانه شدم

تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود

گر ملک تو شام و گر یمن خواهد بود

وز سر حد چین تا به خُتَن خواهد بود

روزی که ازین سرا کنی عزم سفر

همراه تو هفت گز کفن خواهد بود

در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود

با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود

زهرست گناه و توبه تریاک وی است

چون زهر به جان رسید تریاک چه سود

یا رب برهانیم ز حرمان چه شود

راهی دهیم به کوی عرفان چه شود

بس گَبر که از کرم مسلمان کردی

یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود

هر دُر که ز بحر اشکم افتد به کنار

در رشتهٔ جان خود کشم گوهروار

گیرم به کَفَش چو سُبحه در فُرقت یار

یعنی که نمی‌زنم نفس جز به شمار

*سبحه : تسبیح

گفتم: چشمم، گفت: به راهش می‌دار

گفتم: جگرم، گفت: پُر آهش می‌دار

گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل؟

گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می‌دار

یا رب به کرم بر من درویش نگر

در من منگر در کرم خویش نگر

هر چند نِیَم لایق بخشایش تو

بر حال من خستهٔ دلریش نگر

شمشیر بود ابروی آن بدر منیر

وآن دیده به خون خوردن چُستست چو شیر

از یک سو شیر و از دگر سو شمشیر

مسکین دل من، میان شیر و شمشیر

آتش به دو دست خویش بر خرمن خویش

چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش

کس دشمن من نیست منم دشمن خویش

ای وای من و دست من و دامن خویش

شاها ز دعای مرد آگاه بترس

وز سوز دل و آه سحرگاه بترس

بر لشکر و بر سپاه خود غره مشو

از آمدن سیل به ناگاه بترس

عودم چو نبود چوب بید آوردم

روی سیه و موی سپید آوردم

چون خود گفتی که ناامیدی کفرست

فرمان تو بردم و امید آوردم

یا رب چو به وحدتت یقین می‌دارم

ایمان به تو عالم آفرین می‌دارم

دارم لب خشک و دیدهٔ تر بپذیر

کز خشک و تر جهان همین می‌دارم

مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم

پیدا و نهان چو شمع در فانوسم

القصه درین چمن چو بید مجنون

می‌بالم و در ترقی معکوسم

هر چند ز کار خود خبردار نه‌ایم

بیهوده تماشاگر گلزار نه‌ایم

بر حاشیهٔ کتاب چون نقطهٔ شک

بیکار نه‌ایم اگر چه در کار نه‌ایم

جانا من و تو نمونهٔ پرگاریم

سر گرچه دو کرده‌ایم یک تن داریم

بر نقطه روانیم کنون چون پرگار

در آخر کار سر به هم باز آریم

رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان

گفتا: از غیر دوست بر بند زبان

گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر

گفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهان

دارم گله از درد نه چندان چندان

با گریه توان گفت نه خندان خندان

دُرّ و گهرم جمله به تاراج برفت

آن دُرّ و گهر چه بود دندان دندان

دل، داغِ تو دارد ارنه بفروختمی

در دیده، تویی وگرنه می‌دوختمی

دل، منزلِ توست ورنه روزی، صدبار

در پیشِ تو، چون سپند می‌سوختمی

گر در طلب گوهر کانی کانی

ور زنده به بوی وصل جانی جانی

القصه حدیث مطلق از من بشنو

هر چیز که در جستن آنی آنی

گر در یمنی ،چو با منی، پیش منی

گر پیش منی، چو بی منی، در یمنی

من با تو چنانم ای نگار یمنی

خود در غلطم که من توام ؟یا تو منی؟

ای در خم چوگان تو سرها شده گوی

بیرون نه ز فرمان تو دل ، یک سر موی

ظاهر که به دست ماست شستیم تمام

باطن که به دست تست آنرا تو بشوی

هستی که ظهور می‌کند در همه شیئ

خواهی که بری به حال او با همه پی

رو بر سر می ،حباب را بین که چسان

می بود اندر وی و وی در می

اندر شش و چار غایب آید ناگاه

در هشت و دو اسب خویش دارد کوتاه

در هفتم و سوم بفرستد چیزی

اندر نه و پنچ و یک بپردازد راه

پ .ن : این رباعی آخرو کامل نفهمیدم منظور جناب بوسعید چی بوده !!

پ .ن :این ۵۰ ریاعی از بین ۷۲۴ رباعی منسوب به ابو سعید ابوالخیر و از سایت ( گنجور ) دست چین شده .

پ ن : میخواستم برای همراهی با خوانش متن موسیقی ملایمی انتخاب کنم و تعداد زیادی آهنگ با کلام و بیکلام گوش دادم اما نتونستم نوای مناسب رو برای همراهی پیدا کنم !🤔🥺

آرامگه ابوسعید در ترکمنستان
آرامگه ابوسعید در ترکمنستان

پ .ن : باستانی پاریزی، در مورد آرامگاه ابوسعید ابوالخیر در کتاب «بارگاه و خانقاه: در کویر هفت کاسه» چنین گفته است که:

«... مزار ابوسعید ابوالخیر در مهنه دشت خاوران است و هم‌اکنون آثار آن در جمهوری ترکمنستان جاودان است ولی در خراسان رضوی نیز دو جا به نام مزار ابوسعید ابوالخیر شهرت دارد: یکی در مهنه شهرستان مه‌ولات و دیگری در شهرستان جلگه‌رخ در نزدیکی کدکن در میان دشت ساختمانی است که گذشته سندی هم ندارد ولی بر سر آن اشعاری نوشته شده و آن را به نام مزار شیخ ابوسعید ابی الخیر معرفی کرده‌اند و همگان مردم بدین نام جای تبرک می‌جویند و حدس من این است که هر دو جا یک روزی قدمگاه شیخ ابوسعید بوده .

بی ما رقم عشق تو بر ما زده‌اند

ابوسعید ابوالخیرادبیات کلاسیکعرفانشعر
۱۸
۵
خمول
خمول
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید