خیال تو در سر من میگذرد لحظاتی که در کنار یکدیگر گذرانده ایم بدون اینکه بدانیم لحظه ای بعد غریبهای آشِنا خواهیم شد، و تو برای من آشنا ترین غریبه ای کسی که جزییات تن او را نیز بدانی اما حال تنها در خواب تصویرش را ببینی.
خواب برای من یک پناهِ،پناه از این حقیقت که دگر جای دستانم روی تنت فراموش شدهاند و فرار از این دروغ که چشمانت با چشمان من آشنا نیست، بگذار به خواب بروم زیرا تو پناه من خواهی بود و حال که تو در خواب هستی و من بیدار، پس مرا هم با خودت ببر اگر قرار باشد بین تو و خورشید یکی را انتخاب کنم من یک آدم شب زنده دار میشدم.
بگذار به خواب بروم تا خیال شیرین تورا با خود حمل کنم این زندگی و دنیا بی رحم خواهد بود تورا ز من خواهد گرفت اما خیال شیرین تو هرگز از یاد من نخواهند رفت و من نمیدانم این یک نعمت است یا یک شکنجه بزرگ...
برای مرد خاکستری- یه روزی وقتی این نوشته رو برات فرستادم گفتی دلت نمیخواد هیچ وقت درکش کنی،ولی الان من این نوشتم رو زندگی میکنم.
دلم برات تنگ شده.