این نامه رو دوست دارم تقدیم کنم به یک دیوانه مو طلایی،کسی که عاشقش بودم و هنوز هستم،همیشه فکرمیکنم عشق من از اون عشق های کلیشهایه، شاید ازونا که توی کتاب داستان ها میبینی،میدونی با اینکه زمان زیادی نگذشته،درواقع برای تو،برای من هر دقیقه مثل یک سال میگذره،و دلم برات تنگ شده خیلی خیلی زیاد،و اینو حتی از خودم هم پنهون میکنم،درواقع تو آدم عالیای نبودی،ولی نمیتونم بگم بد هم بودی،شاید بودی،خیلی قلب منو شکستی خیلی زیاد،بیشتر از چیزی که فکرکنی،ولی من بازم تیکه های قلبمو جمع کردم تا دوباره بتونم عاشقت باشم،خیلی زیاد غرور منو زیر پات له کردی حتی خودمو له کردی،مثل این میمونه که به یک نفر با چاقو زخم بزنی بعدش خودت زخماشو باند پیچی کنی مراقبش باشی تا خوب بشه،وقتی که خوب شد دوباره زخمیش کنی،من معتادت شدم،معتاد توجهت،معتاد عشقت،معتاد محبتت،معتاد همچیت،هرکاری میکردم تا فقط کمی بیشتر اون عشق تورو داشته باشم،تو عشق رو برای من شرطی کردی،یه سری شرط و قوانین داشتی که هربار چیزای جدید بهشون اضافه میشد و اگر من توی اونا جا نداشتم،تمام عشقتو به سادگی از من میگرفتی،منم که معتاد تو!بیشتر میومدم دنبالت،بیشتر خودمو توی قفست حبس کردم،وقتی عاشقم بودی زندگیم رنگ و بوی دیگه داشت،چمن ها سبزتر بودن،آسمون و ابر ها خوشگلتر بودن،لبخند رو صورتم بود،کارامو به بهترین شکل انجام میدادم،موهای فرم خوشگلتر بود،بیشتر پیچ و تاب داشت،ولی وقتی عشقتو از من میگرفتی و من میشدم یه غریبه،مثل همه غریبه های دیگه،همچی زشت میشد،از موهای فرم متنفر میشدم،گل ها و چمن ها بیرنگ بودن،آسمون تیره بود،منم میشدم یه آدم بیحوصله که حتی جواب ″چطوری،خوبی؟″ های مادرم هم نمیدادم.
خیلی درد داشت من تمام حرف هایی که به من زدی رو یادمه خیلی خوب یادمه،هربار تازه بنظر میرسن،بعضیاشون قلبمو دوباره میشکونن،بعضیاشون باعث میشه قلبم دوباره بتپه،میدونی میگفتی که ″من ترسناکم؟″ و آره ترسناک بودی،من ازت میپرسیدم،از اینکه نمیدونم لحظهی بعد قراره عاشقم باشی یا ازم متنفر باشی،میترسیدم با کوچکترین اتفاقی که میوفتاد میترسیدم،از تو،از اینکه صدات عصبانی تر میشد بلندتر میشد،لحنت بد میشد و دیگه من اون فرشتهای نبودم که عاشقش بودی،حتی الانم از نوشتن این میترسم،همیشه میترسیدم ازت انتقاد کنم،بهت این حرفارو بگم،بهت بگم از وقتایی که باعث میشی حس کنم یه آدم بیارزشم ازت بدم میاد وقتی باعث میشی حس کنم احمقم ازت بدم میاد،ولی کافی بود چیزی بگم تا تو فکر رفتن کنی،میگفتی من برات خوب نیستم،اگه بهت میگفتم چقدر بهم زخم زدی،میگفتی بهترین چیز اینه که من بزارم برم و برای تو خوبه،ولی نمیدونستی هیچ وقت نمیدونستی چی برای من بهتره،من میخواستم بمونی،با وجود هرچیزی میخواستم بمونی و عاشقم باشی،تمام چیزی که میخواستم این بود که تمام عشق و توجهت رو بهم بدی ولی رفتی،بهم گفتی برمیگردی گفتی باید فکرکنی،ولی من میدونم که دیگه برنمیگردی و منو تو این سیاهی تنها گذاشتی با اینکه قول داده بودی هیچ وقت تنهام نزاری،گفتی نمیزارم بری،هیچ وقت.ولی الان خودت رفتی،جالبه،خیلی به حرفات فکرمیکنم،به همشون،کلی حرف دارم برای گفتن بهت که هرچقدرم بگم تموم نمیشه،ولی خیلی خستم برای گفتنشون،خیلی خسته.
امیدوارم روزی برگردی،منم بهت بگم این روزا چقدر دیر،تاریک،زشت و سخت گذشت،روزی دوباره مثل روز اول عاشقم باشی،و بهم بگی که این روزا فقط دلتنگ من بودی، میدونم اینا همش خیال های خودمه،دیشب هم خوابتو دیدم،دقیقا همین کارو کردی،کاش بیدار نمیشدم،با اینکه هنوز هستی،میتونم بهت زنگ بزنم،پیام بدم،ولی تو اینو نمیخوای،و تو اون دیوانه مو طلایی نیستی که من میشناختم،میدونم خودتم میدونی که ازت متنفرم بخاطر همه کار هایی که کردی با من،و ازت متنفرم،ازت متنفرم که انقدر مغرور و خودخواهی،ازت متنفرم که انقدر احمقی و نمیدونی من فقط میخواستم کنارم باشی،ازت متنفرم که تاکسیکی،ازت متنفرم که نمیتونم بهت اعتماد کنم چون یک لحظه دوستم داری و لحظه بعد نداری و همه خاطرات و احساساتمون و همه ″ما″ رو زیر سوال میبری،و از این متنفرم که کاری کردی که عاشقت بشم.اگر اینو دیدی،یا روزی برگشتی و من خودم نشونت دادم،بدون که عاشقتم،مثل همیشه.ولی ازت متنفرم که منو تنها گذاشتی و باعث این همه اشک شدی.
تو آبی بودی،من قرمز،دوستم داشتی چون رنگ سرخ آتیش بودم،لمسم کردی و ناگهان من بنفش نیمه شب شدم،و یهو تصمیم گرفتی که بنفش رنگ مورد علاقت نیست.
این نامه،هرچند نامه قشنگی نیست،مثل شعر های ادبیات فارسی عاشقانه نیست ولی نامهاس،نصفه نیمه،ولی پر از حس.
برای یک دیوانه مو طلایی.