ویرگول
ورودثبت نام
Valentino
Valentinoهیچ چیز کمک نمیکند،یا خودم به داد خودم میرسم یا دیگر تمام شده‌ام.
Valentino
Valentino
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

ما

امروز و الان که دارم این نوشته رو مینویسم،خیلی غمگینم،حتی نمیدونم چطور غم و اندوه رو توی نوشته‌ام،زیبا جلوه بدم،از اون نوشته ها که قشنگن و تا تهش میخونی و آخرش یه مکث کوتاه میکنی و بهش فکرمیکنی،کلمات زیبا با چیدمان مناسب،ولی نه امروز و این نوشته نه از اون روزاس،نه از اون نوشته‌هاس،امروز فقط غمگینم،نمیدونم شماها تاحالا تو این شرایط یا تو این موقعیت بودین؟از بیرون شاید انقدر ناراحت کننده بنظر نرسه ولی شما فکرنکنید غم شبیه این نوشته هاس،نه خیلی بدتره خیلی بدتر.

امروز که بیدار شدم دیدم پست بسته هایی که سفارش داده بودم رو آورده،همون لحظه صبحم و حالم بد که بود هیچی بدتر شد،همشونو فقط انداختم توی کمد که جلوی چشمام نباشن،چرا؟ چون که چیزایی که سفارش داده بودم برای این نسخه از من نبودن،برای یک تکه دیگه‌ای از من بودن تکه‌ای از من که با ″ما″ و اون آدم معنا میگرفت،اون آدمی که تمام زندگیم بود و همه جای زندگیم حضور داشت،توی ذهنم،توی حرفام،توی افکارم،توی کتابام،توی طراحی هام،تو نوشته هام،شعرهام،توی رنگ های بوم،توی همه چیزی که به من و اون شخص مربوط بود و من تمام چیزی بودم که ″ما″ را دربر میگرفت،و حالا نمیدونم بعد از اون شخص و ما، کی بودم،کی شدم،کی هستم،نمیتونم به یاد بیارم قبلا چه آدمی بودم قبل از دیدار او،و الان تمام تکه های وجودم توی همون عکسا و خاطرات دونفرمون جا مونده،و این بسته ها،برای اون شخص بود برای ما بود،میدونید ما یه دوربین قدیمی داشتیم که هروقت دوتایی میرفتیم بیرون اونم میبردیم و عکس میگرفتیم،پرش میکردیم از عکسای همدیگه و عکسای دوتاییمون،میخواستیم به دوربینمون برچسب بزنیم و کاستومایزش کنیم چون جفتمون برچسب دوست داشتیم،یه سری طرح انتخاب کردیم،با دقت و با جزییات، یه گربه بنفش با ستاره روی بدنش،که این من بودم،یه کلاغ مشکی با خورشیدی که با خودش حمل میکنه،و این اون شخص بود،ماه و خورشید در کنار هم که یکدیگر را درآغوش گرفته‌اند،اینم جفتمون بودیم،من ماه نیمه شب بودم و اون طلوع آفتاب،میدونید دیگه چه برچسب هایی انتخاب کردیم؟ یه شبدر چهار برگ،داستانش از این قراره، اون اوایل که دیدمش وقتی برام مینوشت،ته همه نوشته هاش مینویسید ″-شبدر″ ازش پرسیدم، گفت من همیشه ته نوشته هام اینو میزنم یجورایی مال منه،پس ماعم یه شبدر چهار برگ هم انتخاب کردیم،یکی دیگه از چیزایی که دربارش بود این بود که عاشق کوکاکولا بود،واقعا عاشقش بود،اون خودش نمیدونست ولی من یه طرح کوکاکولا هم انتخاب کردم که وقتی میبینه بخنده،میدونید دیگه چی؟ من همیشه آدم عجیبی بودم،کلمه عجیب هم دوست داشتم،ولی اون عادی بود،بهش میگفتم معلومه که تو عادی نیستی،تو یه آدم عجیبی، میگفت آره ولی من دلم میخواد عادی باشم،وقتی عادی باشی زندگی بهتره،من همیشه باهاش مخالف بودم ولی خودش عاشق کلمه عادی بود،من چیکار کردم؟ یه استیکر عادی و عجیب هم اضافه کردم.

بعدها بهم گفت که میخواد شبدر رو عوض کنه از این به بعد ته نوشته هاش بزنه ″-مرد خاکستری″ منم بهش گفتم قشنگه،از این به بعد همه نامه‌هایی که برای خانم توتفرنگی(من) ارسال میشد از طرف مرد خاکستری بود،که پشتش هم مینوشت ″برای خانوم توت‌فرنگی″ من عاشق مرد خاکستری شدم اونم عاشق من،ولی همیشه همچی اشتباه پیش میرفت مثل همه داستان های عاشقانه دیگه،فکرمیکنم عشق هیچ وقت پایان خوبی نداره چونکه اینجا دنیای واقعیه نه دیزنی لند،ولی من از اون آدمایی نبودم که بیخیال بشم،هرچی بیشتر اشتباه پیش رفت من بیشتر تلاش کردم،من تمام وجودمو گذاشتم واسه اینکه فقط یکم بیشتر توی بغلش بمونم، توی خیال ″ما″.

کل نوشته های من درباره مرد خاکستریه،اصلا خوشش نمیاد چیزایی که دوست داره رو بقیه بدونن،همه مورد‌علاقه‌هاشو پرایوت نگه میداره،حتی خواننده های مورد‌علاقش،رنگ مورد علاقش،من هرچی بیشتر نزدیک شدم بیشتر فهمیدم و این رو دوست داشتم مثل یه سفر به اعماق دریا،هر پایین تر رفتنی بیشتر باعث میشد بشناسمش،پس زیاد قرار نیست درمورد چیزای مورد علاقش صبحت کنم ولی درمورد خودش قراره زیاد صحبت کنم خیلی زیاد،میدونید دیگه چی دربارش بود؟ موهای طلاییش موهای بورش،من عاشقشون بودم،مخصوصا توی نور آفتاب،حس میکردم موهاش آفتاب و نورش رو توی خودشون جا دادن،من بهش میگفتم دیوانه مو طلایی. الکی که نبود اون واقعا هم دیوونه بود، اگر پادکست های آریانفر رو گوش داده باشید میفهمید منظورم از یه دیوونه دیوونه چیه،ما جفتمون یه دیوونه دیوونه بودیم، همین مارو و آتیش عشقمونو زنده نگه داشته بود،اما کم کم اون تبدیل شد به یه دیوونه عاقل و همچی خراب شد،نمیتونم بگم تقصیر کدوم ما بود،من حتی دنبال مقصر و مشکل نیستم،ولی من هنوز یه دیونه دیونه موندم.و حتی فکرنمیکنم این نوشته رو ببینه،ولی انقدر از اون می‌نویسم تا اینکه روزی دوباره به سمت من برگرده،شاید بهم بگید کار اشتباهیه ولی خب این کاریه که یه دیونه دیونه میکنه.

برای یک دیوانه مو طلایی.

نزدیک-آریانفر

عاشقاندوهدیوونهعشق
۱۲
۲
Valentino
Valentino
هیچ چیز کمک نمیکند،یا خودم به داد خودم میرسم یا دیگر تمام شده‌ام.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید