ویرگول
ورودثبت نام
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

شریک دل-پارت ششم

در حالی که الا و فرهاد در مرکز سالن، زیر نور چراغ‌ها، مشغول رقص نمایشی بودند، رضا دستش را به دور شانه اکبر انداخت و او را کمی به سمت گوشه‌ای دنج‌تر، دورتر از هیاهوی اصلی، هدایت کرد. صدای موسیقی کمی بلند بود، اما لحن رضا آرام و مطمئن بود.

«اکبر جان، نگران نباش. همه چیز رو به راه می‌شه.»

اکبر، با چهره‌ای درهم رفته و نگاهی که مدام به سمت دخترش الا می‌چرخید، آهی کشید. «رضا جان، ممنونم از لطفت. ولی… الا… حالش خوب نیست. معلومه که ناراحته. این حرف‌ها… این ازدواج ناگهانی…»

رضا با دست دیگرش به آرامی بر شانه اکبر زد. «می‌دونم، می‌دونم. ولی الا دختر فهمیده‌ایه. خودش می‌فهمه که این بهترین راه‌حله. چاره‌ی دیگه‌ای نبود، مگه نه؟»

اشاره‌ی غیرمستقیم رضا به بدهی سنگینی که اکبر داشت، باعث شد صورتش جمع‌تر شود. «می‌دونم. همینم عذابم می‌ده. اینکه نتونستم… که حالا مجبورم دخترم رو…» صدایش گرفت.

#ادامه گفت و گو در پارت بعد

رمانشریک تجاریعشق
۴
۰
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید