رضا با قاطعیت بیشتری گفت: «اکبر، رفیق! من دخترت رو مثل دختر خودم، سلین، دوست دارم. و الا… بهترین کسیه که میتونه برای فرهاد باشه. باور کن، وقتی این پیشنهاد رو بهت دادم، خودم هم اولش کمی تردید داشتم، ولی الان مطمئنم که این ازدواج، بهترین اتفاق برای هر دو خانواده است.»
او کمی مکث کرد و به الا که حالا با لبخندی مصنوعی به سمت پدرش نگاه میکرد، اشاره کرد. «ببین، داره لبخند میزنه. اون میدونه که این بهترین راهه. ما بزرگترها باید به فکر آینده باشیم. نگران نباش، من قول میدم که الا در خانهی ما خوشبخت باشه.»
رضا با اطمینان، دستش را روی کمر اکبر گذاشت و او را به سمت جمعیت هدایت کرد. «حالا بیا، وقتشه ما هم لبخند بزنیم. نمایش باید ادامه پیدا کنه.
#ادامه پارت