ویرگول
ورودثبت نام
افسانه
افسانهلایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
افسانه
افسانه
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

نامه برای…

وقتی گنجشک از چالش نامه نوشت. صدها مخاطب به ذهنم رسید که براشون نامه بنویسم، از دوستای بچگی تا همکارا و بابا مامانم، و البته دخترم، دختری که هیچ وقت قرار نیست به دنیا بیاد…

آقا اجازه🙋🏻‍♀️ اينم از انشای ما…

نامه ای به دخترم “ارغوان”

عزیز مادر، تو هیچ گاه به این دنیا نخواهی آمد. این دنیا مهمانی نبود که انتظارش را داشتم، و تو، عزیز من، شایسته مهمانی های با شکوه تری هستی…

مهمانی ای که مهمان هایش با جنگ و قحطی و گرانی و فقدان و غم، روز را به شب میرسانند، جایی نیست که من جگرگوشه ام را به آن دعوت کنم…

سال ها با عروسک هایم مشق مادری کردم. به آغوش کشیدمشان، لباس تنشان کردم، ناز و نوازششان کردم و از فراز و نشیب های زندگی در گوششان زمزمه کردم… از روزهایی گفتم که به مو میرسد، پاره هم میشود و من آنجا خواهم بود تا گره بزنم… از لحظه هایی گفتم که شعف سراسر وجود آدم را در برمیگیرد؛ لحظه هایی که می شود برایشان مرد…

بزرگتر که شدم عروسکهایم جایشان را به خواهر زاده ها و برادر زاده هایم دادند و این بار با عشق بیشتری مادری کردم، این بار با خنده هایشان خندیدم و با غصه هایشان اشک ریختم، شدم خاله و عمه با چاشنی مهر مادر… هربار طفلی در آغوشم آرام گرفت، شنیدم که گفتند:«انشالله فرزند خودت….» و من هربار سراسر شادی میشدم، از فکر روزی که تو را، ارغوانم را، در آغوش خواهم کشید…

من مادری بلدم، من برای همه مادری کرده ام؛ برای خودم، برادرها و خواهرم، حتی گاهی برای پدر و مادرم.

همیشه فکر میکردم، تولید مثل خودخواهانه ترین عمل انسان هاست، این بار میخواستم که خودخواه باشم، گمان میکردم این معادله برد-برد خواهد بود، تو با خواست من به این دنیا خواهی آمد و من بهترینِ مادرانگی هایم را که برای تو کنارگذاشته ام، به پایت خواهم ریخت…اما عزیز جانم، فهمیدم مادرانگی من هرچقدر هم بی نقص، تابِ ضربه های این دنیا را ندارد…

بارها ریشه دواندنت، رشدت، صدای ضربان قلبت و برجستگی حضورت را بر تنم تصور کردم….و نمیتوانم توصیف کنم چه قند ها که در دلم آب نشد، برای تکان های گاه و بیگاهت، برای هوس‌هایی که قرار بود در دلم بیندازی؛ که به بهانه‌ی ویار، ظهرِ تابستان انار بطلبم و سرِ سیاهِ زمستان میلم به چاغاله بادام بکشد…

عزیز جانم، متاسفم که نمیتوانم بار مسئولیت حضورت را در این دنیا به دوش بکشم، من نمیتوانم پاسخ درستی برای پرسش احتمالیت «مامان چرا منو به دنیا آوردی؟» داشته باشم… من هنوز در پیِ یافتنِ دلیلِ وجودِ خودم سرگردانم؛ چطور تو را، بی‌میل و بی‌اراده خودت، به این سرگردانی دعوت کنم؟

ارغوانم، دلم پر می‌کشد برای دیدنت؛ برای در آغوش کشیدنت؛ برای چرخیدن با تو. تویی که لباسِ پف‌پفیِ ارغوانی‌ات را پوشیده‌ای و با چشم‌های سیاهت — که می‌گویند به من رفته — خیره نگاهم می‌کنی و از تهِ دل می‌خندی… برای اینکه هر صبح به وقت بیدار شدنت، از تو بپرسم، آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابیست هوا یا گرفتست هنوز؟

مرا ببخش اگر نمیتوانی راه رفتن روی زمین را، گرفتن دست بابا را، ناز و کرشمه فروختن به عاشقت را، سوزاندن غذا را، شکستن ظرف ها را، پوشیدن کفش پاشنه تاق تاقی را و هزاران تجربه ی دیگر را، داشته باشی…

نه چون دوستت نداشتم، فقط دنیا آن‌قدر امن نبود تا جرئتِ دعوتت را پیدا کنم…

امیدوارم روزی، در جهانی مهربان‌تر، تو را ببینم و برایت بگویم که بی‌تو، زمین آن‌قدرها هم جای قشنگی نبود…

دنیانامهمادرانگیارغوان
۱۵
۳
افسانه
افسانه
لایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید