وقتی یکی بهت دروغ میگه، بعد میفهمه که فهمیدی، بعد میخواد ماست مالیزیشن انجام بده، بعد هی توجیه و بهونه و وسطاشم میگه البته دروغم نگفتمااا، این طوری بود اون طوری بود و… در اون لحظات من 😮💨😏 افسانه نفس عمیق بکش، افسانه به خودت مسلط باش، افسانه کنشگر باش، یه جاهایی هم، افسانه ندرش لطفا🫣
خلاصه که ختم به خیر شد…
امروز تولد مربی کوهنوردیم بود، نمیدونم غیر از تبریک لازمه کار دیگه ای هم بکنم؟ کیک؟ کادو؟
شنیدین میگن خردادیا مودین؟ دو قطبین؟ چرا من هر چی خردادی میشناسم گلی است از گل های باغ بهشت، اینقددد که اینا فقط یه مود مهربون و گوگولی و دوست داشتنی دارن…
یعنی این مربی منو باید ببینین، همش لبخند میزنه، هرگندی هم بزنی میگه خیلی عادیه، هممون همینجوریم، تاااا صبح صبووووور و خوش اخلاق، یه سری بهش گفتم اینقد همیشه میخندی فکر میکنم میمیک صورتت شده، عضلات صورتت فرم دیگه ای نمیتونن داشته باشن…
امروز به مریض داری و خاله بازی گذشت، خواهری مریض بود و دیگه من همچون کزتی کارهای خونه خواهر رو انجام دادم و ناهار و شام پزیدم، عصری براش دل و جیگر درست کردم، گفتم اینو باید تا تهشو بخوری، اگر واسه هرکس دیگه ای بود، صدتا چوب کف پام میزدی، من دست به دل و جیگر نمیزدم، واسه تو که من چیکارا نمیکنماااا…
چند وقت پیش شوهر دوستم میگفت، ما یه بچه دیگه میخوایم، این بچه گناه داره تنها باشه…ببین چقدر خوبه تو و خواهرت همدیگه رو دارین…گفتم اگر تضمین میکنی، بچه بعدیتون دختر باشه و دقیقا عین من و خواهری تربیت میشن و رابطشون عین ما میشه، من برم مخ دوست جونمو بزنم یه نی نی دیگه بیاره…شوهرش دستاشو برد بالا گفت تو زندگیم اینطور قانع نشده بودم😆
در کل این بحث بچه دوم بین دوستای من خیلی داغه، و من مات و مبهوتم که ریلیییی؟ بچه دوم؟ تو این شرایط؟ تا جایی که بتونم و منو وارد بحث نکنن، شنونده میمونم، ولی تو سرم میچرخه که حالا اصلا همه چی رو بذاری کنار و فکر کنی تو سویس داری زندگی میکنی، بچه دوم پرسید چرا منو به این دنیا آوردی، میخوای بگی چون اولی تنها بود؟؟ خوب سگ بگیر واسه اولی…🥴
آقا هوای شهر ما بو خاک میده، شهر شما چطور؟