خوب شب خاطره انگیز اونجوری که ذهن برنامه ریز من، پلن ریخته بود، پیش نرفت و همش سعی داشتم خودمو در لحظه نگه دارم و به پلنی که چیده بودم فکر نکنم، این بود که انرژی مضاعفی صرف کردم و خیلی زود خوابم گرفت🥴😮💨
تو باشگاه یه خانوم فوق العاده خوش انرژی هست، از اینا که یه نقطه مثبت کوچولو از یه نفر میبینن و اینقد بزرگش میکنن که طرف واقعا باورش میشه چقد خفنه… منم از الطاف این خانوم قشنگ بی نصیب نبودم تا حالا، یه چیزی که خیلی بهم میگه، اینه که واااای چقد تو ظریفی، منم معمولا میخندم و میگم نه بابا ضخیمم ضخیم😄 امروز داشتم خیلی ریز از بین چندتا دستگاه که خیلی نزدیک بهم گذاشتن رد میشدم، دیدم داره با لبخند نگاهم میکنه، گفت من میگم تو ظریفیااا قبول نمیکنی، بعد گفت دور و برت رو نگاه کن به نظرت کی میتونه اینجوری که تو رد شدی از اینجا رد بشه؟!، یه نگاهی کردم و گفتم هیچ کس… گفت بلدی از بقیه تعریف کنیاااا ولی بلد نیستی تعریفای بقیه رو بپذیری، رها کن دختر… اینقد به دلم چسبید حرفاش، پریدم بغلش کردم💕
سریال ترکی kimler geldi kimler gecti رو میبینم، یه جای دختر نقش اصلی حرف قشنگی به پسره زد «در مورد آینده به هم قول های بزرگ ندیم، هیچ چیزی با ارزش تر از “الان” نیست» و کاش من یاد بگیرم این جمله رو زندگی کنم…
در مورد آیلتس خوندن و حفظ انگیزه با دوستم صحبت میکردم، دیدم اونم به درد «میدونم اما نمیتونم» مبتلاست، پشت همه حرفاش ترس از «اگر نشد…» موج میزد، بهش گفتم تو فکر کن واسه اینکه کامل مسلط بشی میخونی نه واسه آزمون…عصری تکست داده از وقتی ذهنمو اینجوری منحرف کردم انگار یه باری از روش برداشته شده… بازی ذهن چیز عجیب غریبیه واقعا…