ویرگول
ورودثبت نام
Bitz
Bitzنویسنده
Bitz
Bitz
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

نجوای سبز

هوا سنگین بود ، آمیزه ای از بوی خاکِ باران خورده و غبار کهنه ی کتاب ها.

در اتاق زیر شیروانی عمارت "کلاغ سیاه"، "لیدیا" در نور لرزان شمعی نشسته بود. کارت های تاروت نقش خورده بر مخمل سیاه، زیر انگشتان لرزانش چیده می‌شدند.

شعله های شمع،سایه های رقصانی بر چهره ی رنگ پریده اش می‌انداخت؛سایه هایی که گویی از دلِ خودِ تاریکی بیرون می آمدند.

"کالی" گربه ی سیاه و پشمالویش،با چشمانی به رنگ کهربای مذاب، بی صدا روی شانه اش لمیده بود و خُرخُرِ آرامی سر میداد، گویی او نیز نبضِ این شبِ راز آلود را در سینه ی خود حس میکرد.

لیدیا آخرین کارت را چرخاند:"برج". تصویری از فرو ریختن بلندترین بناها،نمادی از آشوب و دگرگونی ناگهانی. آهِ کوتاهی کشید.این کارت هرگز خبرِ خوبی نمی داد.

ناگهان صدای قارقارِ خش دار کلاغی از بیرونِ پنجره ی کوچکِ اتاق ، سکوت سنگین را شکست.

لیدیا سر بلند کرد.روی لبه ی پنجره "مورگان" کلاغ سیاهی که دستیار وفادار او بود، ایستاده بود.پرهایش در تاریکی شب می‌درخشید و نگاهِ تیزبینش مستقیم به چشمانِ لیدیا دوخته شده بود.

مورگان معمولا پیام های مهم را می آورد.

<<چه خبری داری، مورگان؟>> صدای لیدیا، خش دار و گرفته، در سکوت اتاق پژواک یافت.

کلاغ، سرش را کمی کج کرد و سپس ، با حرکتی دقیق و حساب شده دانه ای براق و عجیب را که از منقارش آویزان بود روی طاقچه پنجره انداخت.

دانه، در نور شمع،درخششی سبز و وهم آور داشت،شبیه به سنگ زمردی که در اعماق غاری تاریک یافت شده باشد.

لیدیا با احتیاط از جا برخاست.گربه ی سیاه از روی شانه اش پایین پرید و با دُم افراشته، به سمت پنجره رفت. لیدیا دانه را برداشت، سرد بود و بافتی نا آشنا داشت.

انگار که از دلِ خاکِ آغشته به جادوی باستانی بیرون آمده باشد. در همان لحظه،حسی غریب، سرد و آشنا، در رگ هایش دوید؛ حسی که نشان می‌داد این شب، شبِ عادی نیست.

این دانه آغاز چیزی بود...

چیزی تاریک؛ و قدرتمند.

خاکدلرنگgt gt
۴
۰
Bitz
Bitz
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید