ویرگول
ورودثبت نام
مل آریافر
مل آریافرجادوگری که جادوش، کلمات و قلم هستن✨️🪄
مل آریافر
مل آریافر
خواندن ۲ دقیقه·۲۲ روز پیش

چشم‌هایش چه رنگی بودند؟

عاشقش شده‌ام. عاشق رنگی که به دنیای خاکستری و پر از تاریکی‌ام داده است.

در میان رقص نورهای تیره و ملایم، او مانند گلوله ای از انرژی حضور دارد.

مثل وجود یک قوری قرمز در آشپزخانه‌ای مشکی رنگ، مثل یک شیرینی باقی مانده در ظرف، مثل اخرین تکه آدامس که نجاتت می دهد.

حس دوست داشتن و عشقی که در خود احساس می‌کنم آنقدر شدید است که ممکن است هر بار، با از دست دادنش به گریه بیافتم.

از اینکه چهره اش را به یاد نمی آورم بیزارم.

از اینکه خطوط چهره اش را، نرمی دست هایش را، آوای زیبای خنده اش را به یاد نمی‌آورم، از خود متنفر می شوم.

مگر می‌شود کسی، تمام این احساسات را؛ حس دوست داشته شدن، زیبا بودن، ارزشمند بودن و همچنین دوست داشتن، زیبا دیدن و ارزش گذاشتن را در تو ایجاد کند و حتی به خاطرش نیاوری؟

این باعث می شود فکر کنم شاید دوست داشتن همین است. حس هایی که او در تو بر می انگیزد و تنها؛ همین و همین.

بوسیدنش... آه که بوسیدنش تمام روزنه های خالی روحم را چنان روشن و تابان می‌کند که حس می‌کنم پر از نور، پر از هوا و پر از همه چیز‌های خوب این دنیا شده‌ام. انگار خورشیدی تابانم و تمام گیاهان اطرافم با نور من زنده‌اند.

بوسیدنش همه چیز است و هیچ چیز نیست. لمس است اما لمس نیست. وجود دارد اما هرگز وجود نداشته است.

لب هایش را می‌فهمم اما احساس نمی‌کنم. درک می‌کنم اما ادراک نه.

او را همیشه در خواب‌هایم که همه چیز در هم است، رنگ ها با هم ادغام شده اند و مانند سایه در هم لول می خورند، می‌بینم.

نامش را نمی دانم، چهره اش را، صدایش را، هیچ کدام را پس از بیدار شدن به یاد نمی آورم. اصلا نمی دانم در خوابم این ها را دیده‌ام یا آنجا هم از من دریغش کرده است؟

نمی دانم.

اما هر شب به خواب می روم تا این غریبه‌ی نا آشنای بی چهره را در خواب ببینم. به امید اینکه او بیاید و خواب هایم را رنگی پررنگ و قرمز بزند.

یعنی کسی جایی منتظرم است و این سایه ی اوست؟

نمی دانم.

راستی...

چشم هایش چه رنگی بودند؟



خوابرنگیداستان نویسیدلنوشته عاشقانه
۱۴
۵
مل آریافر
مل آریافر
جادوگری که جادوش، کلمات و قلم هستن✨️🪄
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید