ویرگول
ورودثبت نام
MSD
MSDانیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
MSD
MSD
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

سرنوشت خونین: چپتر نهم(شروع پارت۲)

فصل دوم : )سالِرت( خط مقدم
نفسم را نگه داشتم و فریادم را فرو خوردم. درد داشت. بدجور درد داشت. دردش فراتر از هرچیزی بود که تا
به آن زمان حس کرده بودم. چندباری استخوان شکسته بودم ولی این بسیار بدتر از آن بود. تمام بدنم می سوخت.
به معنای واقعی کلمه از درون جزغاله می شدم. مثل این بود که صاعقه به آدم بخورد. البته می توان گفت که در
حقیقت نوعی صاعقه به من خورده بود. فقط این یکی به عمد به بدنم وارد شده بود. هیچ نمی دیدم. گوش هایم
کامال کر شده بودند. فقط دهانم را بازنگه داشته بودند تا حرف بزنم. حرف هم می زدم. ولی گوش کسی بدهکار
نبود.
داروهایی که چند ساعت قبل تزریق کرده بودند، ذهنم را منگ و بدنم را سست میکرد. نمی توانستم درست
فکر کنم. بدنم حتی یک اورکیم تکان نمی خورد. با بندهای فلزی تمام بدنم را باندپیچی کرده بودند. آنقدر محکم
بودند که حتی نمی توانستم درست وحسابی نفس بکشم. چشمهایم را هم با همان بند ها بسته بودند. برای یک
1 دِنِکس
وسوسه شدم تا بند هایم را پاره کنم و همه این روانی ها را تکه پاره کنم. حقشان بودکه واقعا این کار
بکنم. تا خواستم دست به کار شوم. تصویر استاد را در ذهنم تصور کردم. نباید شکست می خوردم. نمی توانستم نا
امیدش کنم .
همان حرفی را زدم که قبل از آن بارها گفته بودم.
_ بزارید با ژنرال مایکِل اِسمیت حرف بزنم. یه پیغام براش دارم.
و مثل دفعات قبل نادیده ام گرفتند. وضعیت جوری بود که شک کردم انگلیسی که من یاد گرفته بودم، زبان
رسمی اینجا نباشد. بعید می دانستم. من همه درس هایم را خوب بلد بودم. تنها گزینه ای که می ماند بی توجهی
عمدی بود. واقعا چجور مردمی بودند که حاضر نمی شدند یک پیغام ساده را بشنوند؟ از دست این زمینی ها. به
هرحال، آنقدر این جمله را تکرار می کردم تا حرفم را به کرسی بنشانم. این یکجور بازی صبر بود و هرکسی که
بیش از چند تِمین با من حرف زده بود، می دانست که از باختن در هر نوع بازی متنفرم.
شک تازه ای به بدنم وارد شد که بند بند وجودم را لرزاند. از قبلی شدید تر بود و ذهنم را تا مرز شکسته شدن
برد. با این حال، لبخند زدم. با خودم تکرار کردم این هم یکجور بازی است. و من از باختن در بازی ها متنفر بودم.
2 _یکجور واحد زمان . یک دنِکِس معادل 5.4 ثانیه است. هر تِنیم 20 دنکس است. معادل 90 ثانیه یا یک و نیم دقیقه.
خب، به نظر می رسد باید از اول شروع کنم. از اولِ اول که نه! از کمی قبل تر.

فانتزیداستانرمانداستان فانتزی
۱۱
۰
MSD
MSD
انیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید