
دیوید
قرض دادن یک لپ تاپ برای چند ساعتی برایم کاری نداشت. شاید بقیه مردم زیرزمین برای پیدا کردن ابزار
های قرن بیست و یکمی به مشکل می خوردند. ولی من نه. هرچیزی که مردم باال داشتند؛ من هم می توانستم
تهیه کنم. از آن مهم تر، آن پسر بود. مبارزه اش با آل را چند بار دیده بودم. حرکاتش بیش از حد سریع بودند.
بیش از حد دقیق. یک پسر پانزده ساله عادی نمی توانست بدون آموزش های اصولی و فقط با دعواهای خیابانی به
همچین مهارتی برسد.
به یکی از برادرها گفتم که عضالتش را چک کند. گفت: » ماهیچه هاش مثل آهن محکمن. یه پسر مثل اون
باید حتما تمام عمرش رو تمرین کرده باشه تا همچین ماهیچه هایی داشته باشه.« همچین آدمی در زیرزمین چه
می کرد؟ عکسش را برای یکی از دوستانم در پاسگاه پلیس فرستادم و متاسفانه هیچ چیز پیدا نکرد.
به لحجه اش میخورد که اهل همین اطراف باشد ولی هیچ کس نمی شناختش. نه پرونده ای در هیچ یک از
مدرسه های این اطراف داشت. نه پرونده ای که نشان بدهد در بیمارستان بستری شده و نه مدرکی از اینکه در
یتیم خانه بوده. طبیعتا هیچ نشانهای از اسم ادوارد اسمیت هم پیدا نکردم که به او منتهی شود. معلوم بود اسم
مستعار است و تنها دلیلی که آن را انتخاب کرده این بوده که ادوارد اسمیت های زیادی درخیابان ریخته.
باهوش بود. برای پسری به سن خودش زیادی باهوش. اکثر بچه های به سن او یا پخمه بودند یا کله خر. این
یکی به دردم می خورد. اگر می توانستم که اعتمادش را جلب کنم، کارهای زیادی بود که به ند بسپارم. صدای
زنگ گوشی رشته افکارم را پاره کرد.
با دیدن اسمی که روی صفحه ظاهر شد دلم هُری ریخت. چرا االن زنگ زده بود؟ سریع چند نفس عمیق
کشیدم تا ضربانم را منظم کنم. بعد از اینکه به خودم مسلط شدم جواب دادم.
_ دیر جواب دادی.
جمله سوالی نبود. خبری بود.
_ متاسفم قربان. گوشی دم دستم نبود.
_ همیشه یه بهونه تو آستینت نگه داشتی! جنس رو داری؟
آب دهانم را به زور قورت دادم تا گلویم خشک نشود. می دانستم همین را می پرسد. برای همین طفره رفتم.
_ به زودی دستتون می رسونم.
صدای آنطرف گوشی خسته به نظرمی رسید.
_ پس نداریش. می دونی دیوید، من ارزش زیادی برات قائلم. برای همین هم زیرزمین رو به اسمت زدم. ولی این
شکست هات داره کم کم رو اعصابم میره. اول که می ذاری بدزدنش. بعد هم برای برگردوندنش دست دست می کنی.
حق دارم از دستت دلخور بشم. نه؟
_ حق دارید قربان. کوتاهی از من بوده. در اسرع وقت پسش میگیرم. مطمعن باشید.
_ ببینیم و تعریف کنیم. تا سه روز دیگه می خوام دستم باشه.
_ حتما قربان. فقط یه موضوع کوچیک هست که می خوام درموردش سوال کنم.
_ زود باش بپرس. زیاد وقت ندارم.
_ جسارتاً پسری به اسم ادوارد اسمیت می شناسید؟ حدودا پونزده ساله، قد: تقریبا یک و شصت، موی سیاه و
چشمهای آبی. مهارت زیادی هم تو هنرهای رزمی داره.
سکوتی طوالنی برقرار شد. سکوتی که می توانست عمدی باشد یا در اثر این ایجاد شده باشد که خاطراتش را
برای پیدا کردن همچین پسری جستجو می کرد. هیچ راهی برای فهمیدنش نداشتم.
_ نه
بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد.
مشکوک بود. به طرز عذاباوری مشکوک. ولی من هیچ راهی برای پیدا کردن ارتباط این دو نفر نداشتم. نهایت
کاری که می توانستم بکنم این بود که حواسم به ادوارد باشد.
سوال های بی جواب اعصابم را خرد می کردند ولی این اولین بار نبود که در همچین موقعیتی قرار می گرفتم.
مثال بارزش زمانی بود که برای اولین او را دیدم. پول و امکانات کافی در اختیارم گذاشت تا زیرزمین را ایجاد و
اداره کنم. من هم در عوضش دستوراتش را بدون چون و چرا دنبال می کردم . دراین دنیا خراب شده. این تنها راه زنده ماندن بود.