ویرگول
ورودثبت نام
MSD
MSDانیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
MSD
MSD
خواندن ۶ دقیقه·۸ ماه پیش

سرنوشت خونین: چپتر هفتم


دومین جانور خزنده ای غول پیکر شبیه مارمولک بود که پنج متر طول و حداقل صد کیلوگرم وزن داشت. به
محض دیدن ما حمله کرد و مجبور شدیم با اسلحه حسابش را برسیم. سومین حیوان چیزی شبیه گوزن بود که
تقریبا اندازه فیل بود. با دیدن ما با سرعت خیلی زیادی فرار کرد. چهارمین جانور درواقع عنکبوتی بود که قدش
به انسان می رسید. رفتاری خصمانه نشان داد ما هم مجبورشدیم بکشیمش. مجبور به استفاده از مسلسل شدیم.
چون پوستش به طرز وحستناکی سفت بود.حدس ما این است که به دلیل جاذبه کمتر این سیاره ، حیوانات توانایی
این را پیدا کرده اند که بزرگتر از زمین تکامل یابند.
آخرین و عجیب ترینشان یک اسب تک شاخ بود. واقعا یک اسب تک شاخ پیدا کردیم. ظاهرش به شدت شبیه
آن چیز هایی بود که درفیلم ها دیده بودم. این یکی کمی باهوش تر از بقیه حیوانات به نظر می رسید. بعد از اینکه
دید تعدادمان زیاد است آن هم مثل گوزن پا به فرار گذاشت. به محض اینکه بتوانم گزارشی دیگر می نویسم.
این گزارش اولین و آخرین گزارشی بود که از طرف تیم اکتشافی به ما رسید. تیم تحقیقاتی بعد از آن هیچ
گزارشی ارسال نکرد. چون تمام آن ها توسط شیاطین سالخی شدند.
شیطان به گونه ای هوشمند از سیاره ایکس )سیاره ذکر شده مقاله( اطالق می شود که شباهت بسیار زیادی به
انسان دارد. سی و هفت ساعت بعد از باز شدن کرم چاله شیطان ها از آن بیرون آمدند و به انسان ها حمله کردند
و شروع به تسخیر زمین کرند.
سالح های مورد استفاده توسط شیاطین بسیار ابتدایی هستند ولی تونایی ویژه آنها در دخالت در قوانین
طبیعت که بسیاری از مردم از آن به عنوان جادو یاد می کنند، باعث شده که مقابل سالح ها و تکنولوژی ما دوام
بیاورند و حتی قسمت اعظم ایاالت متحده ، شمال مکزیک و جنوب کانادا را به تصرف خود درآورند. {
پس به طور خالصه شیاطین فضایی هایی بودند که از سیاره ایکس آمده بودند و جادو می کردند. فقط چند
سوال کوچک اینجا باقی می ماند. سرچ کردم }جادو چیست ؟{ مقاله ای را باز کردم تا ببینم این جادو همان چیزی
است که فکرش را می کردم یا نه. نویسنده اسم خود را با فونت بسیار بزرگ اول مقاله نوشته بود. ]الیال جونز[
نادیدهاش گرفتم و ادامه دادم.
} جادو به هنر استفاده از انرژی جادویی گفته میشود. انرژی جادویی : در گذشته اسم این نوع انرژی را انرژی
تاریک می گذاشتیم. چون هیچ گونه اطالعاتی از آن نداشتیم. فقط می دانستیم که اکثر کیهان با این انرژی پر شده.
انرژی تاریک قابلیت این را دارد که به انواع انرژی تبدیل شود و جادوگرها ) شیاطین( این کار را با استفاده از
ذهنشان انجام می دهند و کارهایی می کنند که به تصور ما قوانین طبیعت را نادیده می گیرد. ولی در واقع اینطور
نیست. فقط قوانین متفاوتی را دنبال می کنند که قبل از این ازآن ها اطالع نداشتیم. همانطورکه ارشمیدس گفته
بود؛ جادو در واقع خود علم است. فقط ما به آن دست نیافته ایم.
هنوز هیچ اطالعاتی مبنی بر اینکه چطور اینکار را می کنند وجود ندارد ولی تصور من براین است که چون انرژی
تاریک در سیاره ایکس فراوان است جادوگرها راهی برای سازگار شدن و استفاده از آن پیدا کرده اند. بعد از باز
شدن کرم چاله مقداری از این انرژی از سیاره ایکس به سمت زمین روانه شده و همین به آن ها اجازه می دهد که
در زمین هم از قدرت های خودشان استفاده کنند. ما انسان هم اگر بتوانیم راز این قدرت را کشف کنیم؛ می توانیم
به منبع بسیار زیادی از انرژی دست بیابیم که ما را از سوخت های فسیلی و انرژی هسته ای بی نیاز می کند. {
که اینطور! پس جادو واقعا وجود داشت و این شیاطین همان جادوگرانی بودند که در قصه ها درموردشان شنیده
بودم. برای چند دقیقه لپ تاپ را به یک طرف هل دادم و چشمانم را بستم تا حجم اطالعات را هضم و در ذهنم
سازماندهی کنم. هووف. عجب بلبشویی در دنیا به پا شده بود. آن هم دقیقا روز بعد از آنکه هیچ چیز از آن به بعد
یادم نبود. تصادفی بود؟ بعید می دانستم. مشکوک بود؟ به شدت. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. اصالً همین که
همه چیز را در مورد خودم فراموش کرده بودم و بقیه چیزها را به یاد داشتم، عجیب بود.
کسی حافظه ام را با جادو پاک کرده بود؟ احتمالش کم نبود. چه کسی و چرا همچین کاری کرده بود؟ یکی از
شیاطین؟ نمیدانستم. چرا یک شیطان باید حافظه ام را پاک کند؟ نمی دانستم. راهی برای فهمیدنش داشتم؟ نه.
شاید. مثال می توانستم یک شیطان را پیدا کنم و از او بخواهم ببیند که کسی حافظه ام را پاک کرده یا نه و حافظه ام
را برگرداند. غیرممکن نبود.
ولی واقعا انگیزه کافی برای انجام این کار داشتم؟ حقیقتش نه. احساس نمی کردم که به خاطراتم نیاز دارم.
هیچ حسی نسبت به خانواده ای که معلوم نبود داشتم یا نه، نداشتم. خالصه بگویم، از نداشتن خاطراتم راضی بودم.
شاید دلیلی داشته که همه چیز را فراموش کردم. پس تصمیم گرفتم که بیخیال پس گرفتن حافظه ام شوم. اگر
یادم نمی آمد که مشکلی نداشتم. زندگی ام را میکردم. اگر هم خاطراتم برمی گشت که چه بهتر. عجیب بود؟ بله.
ولی من مشکلی نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و خودم را برای زندگی جدیدم آماده کردم. مهم نبود که قبال که بوده ام. از آن روز به بعد
ادوارد اسمیت بودم. چشم هایم را باز کردم و دوباره به صفحه لپ تاپ نگاه کردم. روزی طوالنی داشتم. به طرز
عذابآور و خسته کننده ای طوالنی. دلم می خواست بگیرم دوازده ساعت بخوابم. هنوز نه. هنوز اطالعات زیادی
بود که باید درباره جهان پیرامونم می فهمیدم. جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم تا بیدار بمانم. همانطور که انتظار
داشتم. مزه زهر مار می داد.
به آلونکی که قرار بود شب را در آن بگذرانم، نگاه کردم. کلبه ای آجری که کمتر از ده متر مربع مساحت داشت و
به جز تخت هیچ وسیله دیگری در آن به چشم نمی خورد. تا جایی که فهمیده بودم، جزو یکی از لوکس ترین اتاق
های زیر زمین بود. دلیلش هم این بود که از آجر ساخته شده بود و لوله آب از زیرش عبور می کرد. در زمستان
گرم و در تابستان خنک می ماند. فقط همین. البته باید خوشحال هم می بودم که جایی برای ماندن پیدا کرده ام.
دیوید که پشت سرم ایستادخ بود گفت:» فعال یه چند روزی همین جا می مونی. بعد از اینکه جنسو برام آوردی
یه جای دیگه برات پیدا می کنم. اون باال.« بی تفاوت شانه باال انداختم و وارد شدم. تا جایی که من خبر داشتم،
وضعیت سطح زمین چندان بهتر از اینجا نبود. امروز فقط یک تخت می خواستم تا کپه مرگم را بگذارم.
_ فردا به چندتا از دوستام معرفی ات می کنم. شناختنشون به دردت می خوره.
واقعا عالقه ای نداشتم. ولی رد کردنش می توانست دیوید را عصبانی کند. پس سر تکان دادم و تاییدش کردم.
به محض اینکه درب چوبی را بستند و قفلش کردم، خودم را روی تخت انداختم. به شدت خوابم می آمد ولی خوابم
نمیبرد. ذهنم سرشار از فکر های جور وا جور بود. روزی طوالنی داشتم. باورش سخت بود که همین امروز بیدار
شده بودم. اتفاقات زیادی افتاده بود . مغزم نمی توانست این حجم زیاد از اطالعات را پردازش کند. اگر کامپیوتر
بود، خطای 404 می داد. می توانستم تصورش کنم. همینطور که پشت سر هم دکمه رفرش مغزم را فشار می دادم، به آرامی بیهوش شدم.

داستانفانتزیداستان فانتزیرمان
۹
۰
MSD
MSD
انیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید