ویرگول
ورودثبت نام
MSD
MSDانیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
MSD
MSD
خواندن ۵ دقیقه·۷ ماه پیش

سرنوشت خونین: چپتر چهاردهم

وضعیت پایم بدتر از چیزی بود که فکرش را می کردم. گلوله مهلک از تر آن بود که درباره اش شنیده بودم.

بعداز اینکه وارد بدنم شده بود باز شد و چندین ترکش را مجزا را به هرطرف شلیک کرده بود. پای راستم عمال به فنا رفت. جراحی را شروع کنم. گلوله و ترکش ها را یکی یکی و با حوصله درآوردم و کناری انداختم. حواسم بود

که هر نیم تنیم یکبار فحش جدیدی را که به ذهنم می امد را به زبان بیاورم. به چه کسی فحش می دادم؟ به خودم

که بی دقتی کرده بودم. به این دنیا که انقدر خشن بود. و به آن سرباز که گلوله را شلیک کرده بود. نیم نگاهی به

زندانی بیهوشم انداختم. تمام چیز هایی که ممکن به عنوان سالح استفاده کند را برداشته بودم، پس دلیلی

نمیدیدم که دست و پاهایش را ببندم. هیکل چندان درشتی هم نداشت. در واقع نسبت به اکثر زمینی ها کوتاه

تر بود. انسان های زمینی درکل نسبت به ما مردمان کوتاه تری بودند. می توانستم دلیلش را حدس بزنم. این جاذبه

مضخرف. جاذبه زمین بیشتر از آسیم بود. راه رفتن در زمین مثل این بودکه به تمام بدن خودت وزنه وصل کنی

و حرکت کنی. عذاب آور و غیر قابل تحمل بود. از وقتی به زمین آمده بود حدود یک ماه )زمینی( می گذشت ولی

هنوز به آن عادت نکرده بودم. افکار مزاحم را کنار گذاشتم و تمرکزم را روی زخمم معطوف کردم

خیلی خوب می شد که یکی از خواهران سرخ نزدیکم بود ولی بعید می دانستم حتی یکی از آن ها به زمین آمده

باشد. سیاست کلیشان این بود که در هیچ جنگی طرف هیچ کشوری را نگیرند. دوباره لعنت فرستادم و به کارم

مشغول شدم. خونم را به جوش آوردم تا عفونت نکند و سفتش کردم تا خون بیشتری از دست ندهم. همین جایش

هم بیش از حد از خونریزی کرده بودم. درد تنها چیزی بود که مانع از بیهوش شدنم می شد. آهی کشیدم و روی

کف تانک ولو شدم.

_ درد میکنه. نه؟

صدا از بغلم می آمد. به هوش آمده بود. آن هم در بدترین زمان ممکن. انرژی کافی نداشتم تا حتی بلند شوم،

چه برسد به اینکه دوباره بی هوشش کنم. پس گذاشتم حرف بزند. وایستا!

_ االن ناسی حرف زدی؟ می تونی به زبون ما حرف بزنی؟

زن که هنوز دراز کشیده بود، شانه باال انداخت.

_ اکثر افسرهای ارشد ارتش متحد می تونن. این شمایید که انگلیسی یاد نمی گیرید.

سوت بلندی کشیدم و گفتم: » پس تو باید یه آدم کله گنده باشی.« عمدا زبانم را به انگلیسی تغییر دادم تا

نشان دهم که من هم از این کارها بلدم.

سرش را به سمتم چرخاندو از آنجایی که کنار هم دراز کشیده بودیم، درست مقابل صورتش درست مقابل

صورتم ایستاد. جوان تر از چیزی بود که فکرش را می کردم. چند سال از استاد کوچک تر بود. تقریبا همسن

جَکرُوس. تازه به بزرگسالی رسیده بود. مثل اکثر آمریکایی ها موهای طالیی و چشمهای آبی آسمانی داشت.

می شد گفت خوشگل بود ولی نه به اندازه من. با چشم های گرد شده نگاهم می کرد.

_ فکر می کردم شما ها عمدا زبان ما رو یاد نمی گیرید تا خودتونو برتر نشون بدین!

زیر لب غرولندی کردم که امیدوار بودم نشنود. درست حدس زده بود. دلیل اصلی اینکه امپراطور یادگیری

انگلیسی را ممنوع کرده بود هم تقریبا به این موضوع مربوط بود. من هم به لطف استاد لرچه یادگرفته بودم.

_ اینجوریا هم نیست. بعضیامون بلدیم.

_ حاال با چه زبونی با هم حرف بزنیم؟

می خواستم بگویم که ناس. چون با آن راحت تر بودم. ولی یادم افتاد باید تمرین کنم.گفتم:» انگلیسی. باید

یکم روش مسلط تر بشم.«

_ هرجور راحتی

حرکتی کرد تا بدنش را از روی زمین بلند کند که اخطار دادم: » بهتره کار احمقانه ای نکنی. برای کشتنت به

بدنم نیازی ندارم« چشم غره رفتم تا منظورم را بهتر برسانم ولی مثل اینکه اثر نکرد. پشتش را به دیوار آهنی تکیه

داد؛ دست هایش را زیر بغلش زد؛ یکی از ابروهایش را باال داد و گفت:» اصل گفت وگو وقتی انجام میگیره که

هردوطرف به طرف دیگری اعتماد داشته باشن که در زمان مذاکره آسیبی بهشون وارد نمیشه. منم فرض رو بر

همین اساس گذاشتم. انتظار هم دارم که تو هم اینجوری باشی.«

_ این اصل وقتی که یکی از طرفین در موضع ضعف باشه کاربرد نداره. تو به من آسیب نمیزنی چون نمی تونی.

االن وضعمون اینجوریه.

کمی سرش را به جلو خم کردو پرسید:» باشه اصالً ولش کن. چرا منو نکشتی؟«

چشم هایم را کج کردم تا با چشمهایش برخورد نکنم.

_ چون نمی خواستم.

_ تو مگه سرباز نیستی؟ بهت نگفتن موقع دیدن دشمنی بکشیش؟ از دستورات سرپیچی می کنی؟

_ اوالً! هیچ کس همچین دستوری نداده! دوماً، من از ! دوماً، من از دستورات سرپیچی نکردم. سوماً، نه خیر! من سرباز نیستم!

پیغام برم. اصال تو چرا یه جور حرف می زنی انگار رئیسمی؟!

دو دستش را باال آورد و کف دستانش را نشانم داد. استاد گفته بود این حرکت در زمین معنای تسلیم شدن

می دهد. لحنش را کمی مودبانه تر کرد و گفت: » باشه!باشه! الزم نیست انقدر حرص بخوری. فقط یکم کنجاو

بودم. ببخشید.« دستورات سرپیچی نکردم. سوماً، نه خیر! من سرباز نیستم!

ناخودآگاه دستم را روی صورتم زدم. هعی. نباید مذاکره مان اینگونه پیش می رفت.

_ منم عذر می خوام. این درد پام داره منو میکشه. یکم رو احساساتم کنترل ندارم.

سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد. بعد شروع کرد جیب هایش را بگردد. چیز کوچک، سفید و دایره شکلی

به سمتم گرفت که بوی چندان خوشی نمی داد.

_ یکم مسکن می خوای؟

_ چی هست؟

_ یه جور داروئه که درد رو تسکین میده.

چیز سفید را گرفتم و در دستم بررسی اش کردم.

_ باید خوردش کنی تا سریع تر اثر بذاره.

عجب چیز جالبی بود! بین انگشتانم گرفتمش و آرام آرام پودرش کردم.

_ دستت درد نکنه.

_ نه بابا! قبلتو نداره. فقط یه چیزی، گفتی پیغام بری؟

_چی؟ آهان. آره

_ دقیقا چه پیغامی رو به کی میخوای بدی؟ فقط برای اینکه کمکت کنم می پرسم.

لبخندی روی لب هایم نقش بست. چانه ام را باال و سینه ام را جلو دادم. نشانی که همرا داشم را از جیبم

درآوردم و نشانش دادم. یک مکعب طالیی کوچک بود که هر ضلعش یک چنی طول داشت. روی تمام وجه هایش نشان امپراطوری آفتاب با انواع جواهرات حکاکی شده بود. یک نیزه، یک شمشیر، و یک عصا که همه به سمت

یک خورشید بزرگ نشانه رفته بودند. هر چه غرور داشتم را در جمله بعدی ام ریختم.

_ پیشنهادآتش بس و صلح رو آوردم.

فانتزیرمانرمان فانتزی
۳
۰
MSD
MSD
انیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید