ویرگول
ورودثبت نام
MSD
MSDانیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
MSD
MSD
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

مرگ (پارت دوم)

(هنری)

عکس ‌هایی که از صحنه جرم برداشته بودم را به ترتیب ‌های مختلف روی میز می‌چیدم تا شاید چیز جدیدی دستگیرم شود. چیزی که قبلا ندیده باشم ولی ....هیچ!

_ فکر می‌کنی خدمتکارها یا نگهبانا همونطور که این دختره میگه چیزی می‌دونن؟

نمی‌دانستم چطور لئو بدون اینکه حتی یکبار هم متوجه حضورش شوم نزدیکم می‌شد ولی دیگر از جا پریدن خسته شده بودم. پس نگاهم را روی عکس‌ها نگه داشتم و گفتم:« انگیزه‌های محتمل برای قتل چارلز چارلتون زیاد نیستن. به ارث بردن ثروت زیادش. نابود کردن شرکتش توسط رقبا و انتقام. رایت باهوشه. می‌دونه ما تو یک هفته گذشته روی مورد اول و دوم تمرکز کردیم. بیشتر وقتمون رو هم با بازجویی اعضای خانواده گذروندیم. ولی فعلا که هیچی نداریم. پس یه گزینه دیگه رو امتحان میکنه. کسانی که زندگی‌شون به خاطر چارلتون نابود شده یا کسی رو از دست دادن. اگه کسی راجب کارهای کثیف پیرمرد بدونن، خدمتکارا و نگهباناش هستن.» به خودم آمدم و دیدم مثل همیشه زمان از دستم در رفته و پرحرفی می‌کنم.

نگاهم به لبخند پت و پهن لئو افتاد. دوست نداشتم شوخی بعدی‌اش راجب ارتباط اندکم با خانم‌ها را بشنوم. پس ایرپادم را در گوشم گذاشتم و فیلم‌های دوربین مداربسته یک هفته قبل از قتل را پخش کردم. رئیس جدید نکته‌ای را به یادم آورده بود که قبلاً به فکرش افتاده بودم. ولی وقت و حوصله کافی برای بررسی کردنش نداشتم. پس آن را به گوشه‌ای رانده بودم و روی بازجویی‌ها تمرکز کردم. یک قاتل حرفه‌ای آنقدر صبور بود که روزها و شاید هفته‌ها منتظر هدفش بماند. فرض بر محال اگر یکی یا چندتا از خدمتکارهاو نگهبان‌ها را هم خریده باشد که دیگر مثل آب خوردن میتوانست چارلتون را بکشد و بدون اینکه توجه کسی را جلب کند خارج شود. سرعت پخش را سه برابر کردم و چشم‌هایم را مالیدم و برای یک شب بی‌خوابی دیگر آماده شدم.

صورت، قد و نحوه راه رفتن تک تک کسانی که از دفترش وارد و خارج می‌شدند را بررسی می‌کردم و در ذهنم ثبت می‌کردم. تعداد زیادی از آنها خدمتکارهای زنی بودند که دفتر را مرتب می‌کردند و برای او غذا می‌بردند. یک ریتم مشخص داشتند و با دقت یک ساعت سوئیسی وظایفشان را انجام می‌دادند. در کل شش نفر به طور مرتب هر روز وارد دفتر چارلز چارلتون می‌شدند و از آن خارج می‌شدند.

ساعت شش صبح سارا واتکینز با کلید خودش در را باز می‌کرد و با یک گردگیر، دستمال، شیشه پاک‌کن و یک طی وارد می‌شد. سی دقیقه بعد با همان وسایل خارج می‌شد و در را پشت سرش قفل می‌کرد. نفر بعدی خود چارلز بود. ساعت هفت صبح به همراه یکی از بادیگارهایش (سم راجرز) که کلید داشت، در را باز می‌کرد اول نگهبان یک بررسی کلی از دفتر انجام می‌داد و بعد به چارلتون اجازه ورود می‌داد. نگهبان پشت در منتظر می‌ماند. نفر چهارم خدمتکار زن دیگری بود که صبحانه چارلز را ساعت هفت و نیم به دفتر چارلتون می‌برد. سارا ماس از نگهبان اجازه می‌گرفت و سه ضربه به در میزد. سینی صبحانه را داخل می‌برد و بیست دقیقه بعد سینی خالی را از اتاق بیرون می‌برد. بعد سارا واتکینز ساعت دوازده و سی دقیقه سینی ناهار چارلز را مثل سارا ماس داخل میبرد و سی دقیقه بعد سینی خالی را خارج می‌کرد. نفر پنجمی که هر روز وارد دفتر میشد منشی شخصی چارلتون، الیزابث گِرووِرز، بود. راءس ساعت چهار بعد از ظهر به همراه چند دسته کاغذ وارد دفتر می‌شد و حدوداً یک ساعت را مشغول بحث کردن با کارفرمایش می‌گذراند و از دفتر خارج می‌شد. نفر ششمی که وارد می‌شد امی رابرتسون بود که شام چارلز را ساعت هفت و نیم پیش او می‌برد و نیم ساعت بعد خارج می‌شد. آخرین نفری هم که وارد می‌شد سارا ماس بود. ساعت دوازده شب به همراه یک جاروبرقی وارد می‌شد و نیم ساعت بعد با جاروبرقی و یک کیسه آشغال سیاه خارج می‌شد و در را پشت سرش قفل می‌کرد.

تمام خدمتکارها مورد تائید تیم امنیتی و خود چارلتون بودند و هیچ شخص دیگری هر هفت روز قبل از قتل به طور مداوم وارد نشده. هیچ مغایرتی در روتین روزانه خدمتکارها وجود نداشت. نه در روز قتل و نه قبل از آن. جسد هم توسط سارا ماس که طبق برنامه قرار بود آخر شب نظافت اتاق را انجام دهد، کشف شده بود.

_ همه خدمتکارها هم داستان همدیگه رو راجب اینکه کی و چطور وارد دفتر میشدن رو تائید کردن. به طرز مسخره‌ای بی نقصه. حتی با اینکه قتل تو روز شکرگزاری اتفاق افتاد و یه جشن راه افتاده بود.

اول فکر کردم خودم بود که این حرف را زدم. ولی بعد یادم افتاد من یک زن جوان با لحجه مکزیکی نیستم! از جا پریدم و رئیس جدیدم را دیدم که پشت سرم ایستاده. چطور بدون اینکه متوجه بشوم به پشت سرم رسیده بود؟! همانطور که مثل یک احمق نگاهش می‌کردم یکی از لیوان‌های دستش را دستم داد و گفت:« صبح شده. اگه می‌خوای مغزت حداکثر بازدهی رو داشته باشه بهت توصیه میکنم چند ساعت بخوابی.» نگاهم را به لیوان گرم در دستم دادم و از محتوایش تعجب کردم.

_ شیر با عسل و پسته؟ از کجا همچین چیزی رو آوردی؟!

شانه بالا انداخت و گفت:« همیشه یه فلاسک پر با خودم دارم. حدس میزنم در مورد آدمکش به جایی نرسیدی! مگه نه؟!» نفسم را با حرص بیرون دادم و روی صندلی‌ام ولو شدم. «دارم به یه جاهایی میرسم. ولی فکر نکنم حتی بعد از اینکه فهمیدم چطوری این کارو کرده هم بتونیم گیرش بیاریم!» تعداد دفعاتی که یک آدمکش حرفه‌ای دستگیر شده را می‌توانستم با انگشت‌های دستم بشمارم! حتی با اینکه یکی از آنها تحت تعقیب‌ترین فرد اف‌بی‌آی بود و بیش از هفتصد فقره قتل تایید شده از او ثبت شده بود. با صدای بی‌تفاوت رایت از افکارم بیرون آمدم.

_ شاید تو راست میگی. شاید هم نه. به نظرم بهتره قبل از اینکه بیهوش بشی یه چرت بزنی. قیافت بدجور داغونه.

سر تکان دادم و لیوان شیر را یک سره سر کشیدم.

_ تو نمی‌خوابی؟ رئیس؟!

_ میرم همراه اون بچه خوشگل یه بازجویی نه چندان نرم از بادیگارد چارلتون بکنم. دوازده سال مثل یه بچه اردک چسبیده بود به چارلتون. چیزای زیادی میدونه.

با اطمینانی حرف میزد که سخت میشد با او مخالفت کرد.

_ موفق باشی.

سری تکان داد و رفت به کارهایش برسد. من هم چشم‌هایم را بستم تا استراحتی به آنها بدهم.

داستانرمانداستان پلیسیداستان جنایینویسندگی
۲
۰
MSD
MSD
انیمه می بینم. رمان فانتزی میخونم.مانگا میخونم. لایت ناول میخونم. فیل و سریال میبنم.داستان مینویسم. خلاصه هرکاری جز درس خوندن میکنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید