ویرگول
ورودثبت نام
محمد رفیعی
محمد رفیعی
محمد رفیعی
محمد رفیعی
خواندن ۵ دقیقه·۱۰ ماه پیش

قضیهی موتورسیکلتها

گفتن ندارد که تهران شهر بزرگ و شلوغی است که صدای سرسام آور شهریاش برای گوشهای عادت نکرده، زجرآور است. این را هر ثانیه و دقیقه میتوان حتی در کنج خانه هم فهمید. برای من در ابتدا تهران رفتن و زندگی کردن در آنجا اتفاقی حیرتآور و شورانگیز بود. نه به واسطهی اینکه شهری بزرگ است و شلوغ؛ بلکه به عنوان مکانی برای رسیدن به آمالها و آرزوهایم. وقتی هنوز به تهران نرسیده بودم و در شهرستان کوچک خودمان یعنی یاسوج، روزگار سپری میکردم، تصور تهران، قابهایی چون تئاتر شهر و تماشاخانهی ایرانشهر و تالار وحدت در ذهنم شکل میگرفت. این تصاویر به واسطهی اینکه از ابتدا چون تحصیلاتم تئاتر و هنرهای نمایشی بود، خودشان را بیشتر از سایر تصاویر به ذهنم میکشاندند. تئاتر شهر کعبهی آمالم بود و سرخوشانه دورش طواف میکردم. فکر میکنم برای اکثر افرادی که اهل تئاتر و سینما هستند، حداقل برای یک بار هم که شده، دلشان خواسته روزگاری در تهران به فعالیت هنریشان بپردازند. حالا برای عدهای ممکن است بخت و اقبال روی خوش نشان داده باشد و توانسته باشند ردپایی از خود به جای بگذارند و عدهای دیگر نیز همچنان دل در گرو این تمنا دارند. در هر صورت من جز آن عدهای هستم که انگار بایستی قربانی بیشتری به این درگاه پیشکش کنم. پس باید بیشتر بمانم و برای ماندن باید تا سرحد توان مقاومت کرد. ماندن در چنین شهری پوست کرگدن میخواهد. خیلیها رفتهرفته اصلا خود کرگدن میشوند؛ سخت و زبر و بیحس. وقتی هر بار تنه به تنهی این حجم از بیحسی و بیروحی کلانشهری میشوی، ناخودآگاه میبینی که کمکم رنگ پوستت دارد عوض میشود، بدنت زبر میشود و سخت و صدای عادیات خشدار و بیمعنا. بارها شدهاست همهی اینها را یکجا بالا آوردهام. وقتی که برای زندهماندن و زندگی کردن مجبور میشوی از صبح تا شب بروی کار کنی، بلکه بتوانی نفسی ذخیره کنی برای کاری که پیاش آمدی، همان جا خودت را هم بالا میآوری. من در چنین شرایطی قید پول درآوردنهای صبح تا شبم را زدهام تا جور دیگری، صبحم را شب کنم. در همین فکر و خیال بودم که فهمیدم اگر خودم بتوانم برای خودم کار کنم، شاید بتوانم کاری که دوستش دارم را انجام دهم. تصمیم گرفتم موتور بخرم و ساعاتی در روز خودم را وقف آن کنم. تصمیم جالبی بود. برگشتم خانه و یک ماهی را در با خانواده گذراندم و بالاخره پولی روی هم گذاشتیم و موتوری خریدم. اوایل خانواده دلخوش به این تصمیم نبودند و موتورسواری من را کاری خطرناک میدانستند. اما رفته رفته عادت کردند و جوری پیش رفت که انگار سالهاست موتورسوار بودهام. حالا موتوری دارم که میتوانم حداقل با آن کار کنم و پولی دربیاورم بلکه زندگیام روی چرخی بچرخد. حالا من هم شدهام یکی از آن بیشمار موتورسواران تهران. یک نت به این هارمونی ناهنجار تهران اضافه کردهام. در شهر شلوغی مثل تهران موتورسواران از هر باریکهراهی میتوانند گذر میکنند و اصلا طاقت ماندن در بین ماشینها و ترافیک را ندارند. در هزار توی ترافیک، یکی از آنها که راهی پیدا کند، بقیه هم به تبعیت از آن، پشت سرش ردیف میشوند و ترافیک را پشت سر میگذارند. برای من چندین بار چنین اتفاقی افتاده است. من نیز چند دفعهای یکی از آن موتورسوارانی بودهام که راهی جدید پیدا کردهام و ناجی بقیه شده بودم. وقتی میدیدم پشت سرم بقیه هم دارند میآیند به خود بالیدهام و روی موتور شور و شعفی به من دست داده بود. حالا موتور خریدهام و چند ساعتی در روز را با آن مشغول کار هستم. پیکموتوری شدهام. بستهها،نامهها، و مرسولات دیگری را به مقصدشان میرسانم. اوایل، کار جذابی به نظر میآمد. با شوق بعضی سفارشها را میپذیرفتم و سریع به مقصد تحویلشان میدادم. رفته رفته از این کار ملول شدم. کم کم مسافتهای بین مبدا و مقصد برایم طولانی به نظر آمدند و بعد از اتمام هر درخواست استراحت بیشتری به خود میدادم. اضافه بر اینکه درد مهرههای کمر و گردن هم بیتاثیر نبودند. موتور هم توان سابق را از دست داده بود و باید برای کار کردن با آن التماسش میکردی. من بسیاری از شبها به او گفته بودم سر جدت فردا هم کمکحالم باش. زیناس را میبوسیدم و خسته نباشیدی به او میگفتم. بسیاری گفتهاند زندگی مذهبی با زندگی معنوی تفاوت دارد. ممکن است شخصی معنوی باشد ولی مذهبی نباشد. در شهرهای بزرگی مثل تهران، قطعا معنویات هر لحظه در شرف تهدید است. چرا که کلانشهر اخلاق خاص خودش را برمیسازد و زندگی معنوی و انس گرفتهی یک شخص ساده روستایی با طبیعت را، ممکن است دستخوش تغییر کند. روحیات اشخاص محصور در یک کلانشهر پیچیدگیهای منحصر به خود را دارد. این روحیات آغشته به بسیاری از مناسبات و آداب و مناسک اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است. وارد شدن به این مناسبات کلانشهری درست مثل ورود به سیاهچالهای است که تو را در خود فرو میبلعد. آن جایی که ناخودآگاه اخلاق شخص با این آداب و مناسک، به نقطهی تکینگی و یگانگی میرسد. این توضیح را دادم که بگویم در تمنای معنویات برای زیستن هستم. چرا که فکر میکنم یکی از راههایی که جلوی رشد بیمعنایی زندگی و پوچی آن میشود دست یازیدن به معنویاتی است که هر شخص در زندگی برای خود دست و پا میکند. بارها شده است که در حال جابهجایی بستهای با موتور بودهام، که یکباره سایهی خنک درختی در کنار خیابان به شکل غیر قابل وصفی به وجدم آورده است. در بسیاری از روزهایی که مشغول کار با موتور بودهام، دیوار خشتی خانهای قدیمی، درخت سبز بیارزش گوشهی خیابان، جوی آب حواشی بلوار و چیزهایی از این دست، مرا مسحور خود کردهاند. تا جایی که زمان زیادی را زیر سایهی درختی سپری کردهام. حتی به خاطر این رفتارم سوژهی مسخرهی بعضی از دوستانم هم بودهام. این تجربیات همان معنویات بسیار ناچیز و کوچکی هستند که بعضی جاها اجازه نمیدهند سیاهچالهی بیمعنای زندگی مرا در خود فرو کشد.
داستانتمرین نویسندگینویسندگیادبیاتنوشتن
۲
۰
محمد رفیعی
محمد رفیعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید