شب است و من در تاریکی گم شدهام، گویی در اقیانوسی بیانتها شناورم. ذهنم به دنبال باریکهای از نور میگردد، اما کجاست؟ پنجرههای ذهنم رو به خورشید بسته شدهاند؛ خورشیدی که شاید گرمای واقعیاش را فراموش کردهام.

گه گداری نسیمی میوزد و پنجرهای به ناگاه باز میشود، اما من با تردید آن را میبندم. نور هست، اما سرد است؛ روشناییای که هنوز جرات در آغوش کشیدنش را ندارم، چون میترسم سرمای بیرون به استخوانهایم نفوذ کند.
گاهی طوفانی مهیب برمیخیزد و شیشههای ظریف افکارم را در هم میشکند. صدای شکستنشان در سکوت شب میپیچد و من در میان خردهشیشههای پراکنده، بیش از پیش احساس تنهایی میکنم.
مثل روز روشن است که تاریکی شبهایم، سیاهی عمیقتری از این حرفاست؛ سیاهیای که شاید حتی نور خورشید هم نتواند آن را بشکافد. اما در همین تاریکی، ذرهای کنجکاوم بدانم، آیا روزی پنجرهای باز خواهد شد که خاستگاه نور و گرما باشد؟