بهنام آفرینندهٔ هستی نوشتن را آغاز میکنم؛ سلام

داغِ خورشید از سرِ دیوار میریزد هنوز
روی هر کوچه تبِ بسیار میریزد هنوز
آسمان انگار آتش را بغل کردهست باز
روی دشت و باغ و هر گلزار میریزد هنوز
تشنه مانده رود و دریا، تشنه مانده هر درخت
حسرتِ یک قطره بر انبار میریزد هنوز
باد هم از خستگی، آرام راهی میرود
گردِ راه از شانهٔ رهوار میریزد هنوز
مرغ خسته، زیرِ برگی، خوابِ باران دیده است
شوقِ یک باران به هر منقار میریزد هنوز
کاش ابری از دلِ دریا گذر میکرد و باز
عطرِ باران روی این بازار میریزد هنوز
گرچه دنیا غرقِ آتش مانده و آغوشِ تیر
بوی مهر از وعدهٔ گرما میریزد هنوز
✍🏽به قلم: امیر باباجانی