متهم با زنجیرهای سنگین در دست ها و پاها و گردنش به سختی راه می رفت. در نگاهش هیچ چیز نبود. حتی ترس یا ناامیدی. موهای صاف و سیاهش صورتش را پوشانده بود. خون دسته ای از موهای ریخته روی شانه اش را به هم چسبانده بود و لباس های گشاد خاکستری بر تنش زار می زد. وقتی در باز شد باد موهایش را عقب داد و چهره کبود و پر از زخمش پیدا شد. لبخند کمرنگی بر لبانش نفش بست که با دیدن سکوی اعدام بلافاصله خشکید. لحظه ای ایستاد. سرباز هلش داد. لکه های خون روی سکو پخش شده بود. کسی زحمت تمیز کردنشان را نمی کشید. از دو پله کوتاه بالا رفت. وزنه هارا از پایش باز کردند. زنجیر دستانش را از قلابی اویزان کردند. آرام آرام ارتفاع می گرفت. باد آن بالا شدیدتر بود. نگاهی به پایین انداخت. آنقدرها هم بالا نرفته بود. مردی با یک چاقوی بزرگ کنارش ایستاد. خون روی چاقو خشک شده بود. نمی ترسید. بالاخره قرار بود تمام شود. رفته رفته جمعیت جمع می شدند. دستانش درد می کرد. حدود 10-20 جلوی سکوی اعدام ایستاده بودند. سرباز شروع به خواندن حکم کرد. این طول دادن ها باعث اضطرابش شده بود. درد دستانش بی قرارترش می کرد. به خدا فکر کرد. به اینکه دارد می میرد. از این حسکه بالاخره تمام می شود راضی بود اما می ترسید. کاش چشمانش را می بست و باز می کرد و می دید مرده است. خواندن حکم تمام شد. مرد کنار پایش به سرعت چاقو را در پهلوی چپش فرو کرد و با فشار تا پهلوی راستش کشید. سوزش شدید شکمش درد دستانش را از یاد برد. خون به سرعت جاری می شد و پایین شکم و پاهایش را گرم و خیس می کرد. جمعیت پراکنده می شدند. یک پسربچه هنوز ایستاده بود و با دهان باز به او نگاه می کرد. این صحنه تا آخر با پسربچه خواهد ماند. هیچ وقت او را رها نخواهد کرد. در خواب هایش وقتی درس می خواند غذا می خورد و با دوستانش بازی می کند. با اندک توانی که برایش مانده بود به پسربچه چشمک زد. پسر بچه همچنان با دهان باز به او نگاه می کرد. گفت:بیا.
پسربچه با قدم هایی پر از تردید و ترس جلو آمد. نمی دانست کار درستی می کند یا نه ولی مطمئن بود پسرک او را فراموش نخواهد کرد. چه به عنوان گوشتی تکه تکه و آویزان یا انسانی در حال مرگ. پسرک از سکو بالا آمد و کنار او ایستاد. خونریزی بدنش را خیلی ضعیف کرده بود. همه وجودش می لرزید به خصوص دستانش. به پسرک لبخندی زد و گفت:تا وقتی تونستم خوب زندگی کردم. من واقعا خوشبخت بودم. زندگیم قشنگ بود. تو قشنگ ترش کردی. مرسی که تنهام نزاشتی.
انگار داشت وصیت می کرد. پسرک چیزی نگفت. از سکو پایین رفت. با خودش فکر کرد شاید ترسیده. چند ثانیه بعد پسرک با یک شاخه گل بنفشه برگشت. قدبلندی کرد تا او گل را بهتر ببیند. با صدایی نرم و کودکانه گفت:برای شما
قطره اشکی آرام از گوشه چشمش چکید.در چشمان درشت و سیاه پسرک نگاه کرد و گفت:ممنونم. او نمی دانست پسرک آن نگاه را بیش از شکم پاره اش به خاطر خواهد سپرد. چندثانیه در سکوت سپری شد. آرام چشمانش را بست. لرزش بدنش متوقف شد. پسرک برایش دست تکان داد. از آن به بعد پسرک هرروز سرساعت جلوی سکوی اعدام می رفت. برای اعدامیان گل می چید و نگاهشان می کرد تا کسی در آن شهر شلوغ تنها نمیرد.