ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

جاذبه شمع

هوا انقدر تاریک بود که چشمان باز و بسته تفاوتی ایجاد نمی کرد اما چاره ای جز بال زدن نداشتم. با نور امید حرکت می کردم. نوری که کم کم به خاموشی می گرایید. مادرم همیشه می گفت:به مو می رسد ولی پاره نمی شود.

از دور نوری ملایم نمایان شد. شاید مادر راست می گفت. سریع تر بال زدم. شمعی کوچک روی میزی چوبی روشن بود. شمع وقتی مرا دید لبخند کمرنگی زد. تا به حال در زندگی شمع ندیده بودم. شمع جاذبه داشت. نه شبیه مغناطیس و گرانش. شبیه جاذبه ای که نوزاد برای مادرش دارد. شنیده بودم پروانه دور شمع می گردد تا بسوزد ولی باور نمی کردم. من اهل سوختن نیستم اهل ساختنم. اما شاید خودم را نشناخته بودم. شمع باخبر بود اما هیچ نمی گفت. هیچکداممان چیزی نمی گفتیم. اینجا فقط جاذبه شمع کار می کند نه زبان نه اراده نه هیچ چیز دیگر. نمی دانستم اسم این رسالت است یا سرنوشت یا چیز دیگر. هنوز روانشناسی یا فلسفه برایش اسم نگذاشته اند.شاید هم گذاشته اند و من نمی دانستم.اسم آن لحظه ای که شوق سراسر وجودت را می گیرد و همه شک های وجودی وجودت تبدیل به یقین می شوند برای کاری می کنی چیست؟اسمش عشق است؟بعید می دانم.عشق به چی؟به شمع؟ به سوختن؟به مرگ؟درد؟رنج؟رسالت؟ نوعی از عشق هست که تو عشق را حس می کنی ولی معشوقه ات را نمی شناسی.بال هایم را باز کردم و بالای سر شمع به پرواز درآمدم.حرارت شعله شمع را روی شکم و بال هایم احساس می کردم و منتظر بودم. منتظر بودم ببینم چه زمانی تغییر جهت خواهم داد. ولی هرچه منتظر ماندم فرار نکردم. اشک هایم گرم بود ولی سوختگی هایم را خنک می کرد. تقصیر من نبود اگر قبلا فرار می کردم. از اشک ممنونم که این حقیقت را قبل از مرگم گفت. چون اگر نمی گفت آن دنیا هم به خاطر راحت طلبی خودم را عذاب می کردم. از اینجا به بعدش آسان شده بود چون از خودم راحت شده بودم.

شمعپروانهمرگ
۱۸
۰
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید