گاهی وقت ها مثلا وسط یک اهنگ غمگین دلتنگ خدایم می شوم. لعنت به کلمات که انقدر ناتوانند. لعنت به صداقت و اصالتی که نمی شود به دستش آورد. لعنت به زندگی ای که فقط تحملش می کنیم بی آنکه بدانیم چرا. دلتنگ زندگی قبلیم هستم. دلم برای خدا تنگ شده. از آرزو کردن بدم می آید. از اختیار داشتن بدم می آید. وای خدایا! کاش تو یک شخص بودی و من بغلت می کردم. به بقیه نشانت می دادم و به همه می گفتم دوستت دارم. کاش در این دنیا تنها بودم. کاش تاریخ نبود. کاش جایی بودم که فقط خودم بودم و خودت. خودم بدون خودم دنیایی که فقط خاک و درخت دارد و آسمان آبی. کاش از بقیه ببرم. کاش دستم را بگیری. کاش قبل از اینکه این لحظه تمام شود دستم را بگیری و ببری که من دیگر زندگی بدون تو را نبینم. کاش لیاقت احساسم را داشتم. کاش لیاقت هدیه هایی که به من داده بودی را داشتم. کاش لیاقت بی قراری برای تو را داشتم. کاش لیاقت تو را داشتم. من لیاقت تو را ندارم ولی تو که نمی خواهی تنهایم بگذاری می خواهی؟ این ها آخرین تلاش های من اند.کاش یک بار برای همیشه رستگار می شدم. کاش در لحظه مناسب می مردم و جاودان می شدم. کاش لمست می کردم . کاش می بوسیدمت . کاش بغلم می کردی. کاش حرف می زدی؟ چرا انقدر ساکتی؟ چرا نگهم نمی داری؟چرا ولم می کنی؟ غلط کردم آرامش خواستم . غلط کردم . گه خوردم . از آرامش پوچ به خدایی که انسان را در رنج آفرید و رفیقی به جز او نیست پناه می برم . هم او که لحظه هارا ابدی می سازد.