ویرگول
ورودثبت نام
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

در میان سایه ها

قسمت چهارم

هانا به سرعت از پله ها بالا میرفت و پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشت به پشت سرش که نگاه میکرد پله های بی نهایتی میدید و هر چقدر که جلو تر میرفت انگار پله ها ادامه داشتند اما انتهای پله ها در آن دور دست ها به نوری سفید ختم میشد با سرعت بیشتری از پله ها بالا رفت که زودتر به آن نور برسد اما فایده ای نداشت گویی هیچوقت قرار نبود به آن نور برسد دستانش را روی سرش گذاشت و همانجایی که ایستاده بود شروع به گریه کرد . هانا ترسیده بود و فقط میخواست به اتاقش بازگردد با صدای بلند گفت : من میخواهم برم خونه

و بعد چشمانش را محکم بست به محض باز کردن چشمانش خودش را همانطور روی تختش در کنار نقاشی و مداد رنگی هایش دید لبخندی زد و گفت :

پله های بی نهایت واقعی نبودند فقط یکی از همان خواب هایی بود که همه آدم ها می‌بینند

چشمانش را مالید نقاشی اش را برداشت و بالای آن نوشت مامان قول میدهم همیشه اتاقم را تمیز نگه دارم لطفا از من عصبانی نباش

و بعد با عجله به سمت اتاق مادرش دوید او میخواست قبل از آنکه مادر جایی برود نامه را بدهد اما انگار دیر بود مادر نه در اتاقش بود و نه در خانه..

پاهایش را با عصبانیت به زمین کوبید و با خودش گفت : اگر زودتر بیدار میشدم اینطوری نمیشد

به سمت آشپزخانه رفت داخل یخچال کیک خامه ای آب پرتغال و توت فرنگی و مربا و تمام چیز هایی که او عاشقش بود وجود داشت اما انگار بر خلاف علاقه اش به تمام آن خوراکی ها هیچ اشتهایی نداشت ..خواست کمی آب بنوشد اما آن هم نمی‌توانست انگار دیگر هیچ نیازی به آب و غذا نداشت هانا با خودش فکر میکرد که حتما مریض شده است پافی را از روی تختش برداشت و به سمت حیاط رفت تا کمی تاب بخورد اما به شدت خسته بود و تمام بدنش درد میکرد روی تاب نشست و به پافی نگاهی انداخت انگار پافی هم حالش خوب نبود گوشه ای از بدن عروسک پاره شده بود و الیاف آن مشخص شده بود نیم نگاهی به عروسک کرد گفت: تو هم حالت خوب نیست وقتی مامان برگردد هر دومون خوب میشویم ولی تا اون موقع با چسب زخم خوب ازت نگهداری میکنم و بعد به داخل خانه رفت و چسبی برداشت و درست به همان بخش عروسک چسباند به آرامی با قدم های سنگین و پافی در دستانش به بیرون از خانه رفت تا کمی دور خانه گشت بزند او مطمعن بود این کار حالش را بهتر میکند

نویسندگینویسندهرمانداستانسایه ها
۰
۰
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید