ویرگول
ورودثبت نام
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

در میان سایه ها

قسمت اول :

کتاب مورد علاقه اش درست جلوی چشمانش بود به سختی یک پله دیگر از نردبان بالا رفت و همانطور که دستانش می‌لرزیدند سعی کرد کتاب را بردارد . مادرش همیشه از او بخاطر شلوغی اتاقش شاکی بود و شاید برای همین موضوع تمام کتاب های هانا را به اتاق خودش برده بود و آن ها را در بالاترین قفسه قرار داده بود او هشت سالش بود و قدش از همه بچه های هم سن و سال خودش کوتاه تر بود به هر حال هانا چاره ای به جز استفاده از آن نردبان نداشت بالاخره با کلی تلاش کتاب را در دستش گرفت و همان لحظه پایش سُر خورد و محکم به زمین افتاد.

مادر از آشپزخانه با صدای بلند گفت : هانا حالت خوبه ؟ هانا؟

هانا دستش را پشت سرش گذاشت و آرام بلند شد و کتاب را که درست کنارش روی زمین افتاده بود را برداشت و با خوشحالی گفت : بله همه چیز مرتب است چیزی که میخواستم را برداشتم و با لبخند شیطنت آمیز به سمت اتاقش رفت . چراغ قوه را از کشوی کنار تخت برداشت طبق عادتی که داشت همانطور که پتو را رویش انداخته بود مشغول خواندن کتاب با چراغ قوه در تاریکی اتاقش شد .

مادرش همیشه اعتقاد داشت هانا شلخته ترین و خیال باف ترین بچه روی زمین است اما هانا معتقد بود کتاب ها جادویی هستند و هر چه اتاق نامرتب تر باشد بیشتر میتواند خیال بافی کند شاید سال ها بعد که سن او بیشتر میشد مثل آدم بزرگ ها تمام باور هایش را از دست میداد اما او فرصت خوبی داشت تا از رنگارنگ بودن و جادویی بودن همه چیز لذت ببرد .

با هیجان کتاب مورد علاقه اش را میخواند موضوع کتابش درباره دختری بود که در دورترین سیاره زندگی میکرد و هیچ دوستی نداشت .. هانا با شخصیت داستانش همذات پنداری میکرد چون او هم دوستی نداشت چند صفحه ای خواند و خمیازه ای کشید لرز را برای چند ثانیه در بند بند وجودش احساس کرد و همانطور به خواب رفت

نویسندهداستانرمانقسمت اول
۶
۰
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید