ویرگول
ورودثبت نام
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
خواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیش

در میان سایه ها

قسمت دهم

هانا که دوباره تنها شده بود، با احساسی سرشار از تنهایی و غمگین بودن، به آرامی بلند شد و با پاهای کوچک لرزانش مسیرش را ادامه داد. او میدانست حال که نیکی کنار او نیست، به این معناست که نیکی بازگشته است و حالا سایه دارد .. برای دوستش خوشحال بود اما از سوی دیگر از تنهایی میترسید .. دوباره در آن تاریکی تنها شده بود و نمیدانست پله ها تا کی ادامه دارند .. او با چشمان خیس و هزاران نگرانی درون وجودش پله ها را یکی پس از دیگری طی میکرد .. ناگهان صدایی آشنا به گوشش رسید او از بالا رفتن از پله ها دست کشید و به پشت سرش نگاه کرد برفی را دید که دمش را بالا گرفته بود و همانطور که به چشمهای هانا خیره شده بود، دستش را میلیسید هانا برای چند لحظه شوکه شده بود و احساسی از شادی و غم داشت دیدن دوباره ی برفی خوشحالش میکرد چون بسیار دلتنگ گربه اش بود اما دلیل واقعی اینکه برفی آنجا کنارش بود ، غم را به وجودش تزریق میکرد لبخند تلخی زد و چند پله پایین تر رفت کنار برفی روی پله‌ها نشست و شروع به نوازشش کرد برفی هم به آرامی خودش را روی پاهای هانا جا داد و چشمانش را بست .. هانا برفی را بوسید و همانطور که او را در آغوش گرفته بود بلند شد و به مسیری که جلو رویش بود ، ادامه داد

نور کمی بیشتر بنظر میرسید انگار که او به انتهای مقصدش نزدیک تر شده بود .. هانا نمیدانست بعد از آن نور چه چیزی در انتظارش است اما وقتی عمیق به نور خیره میشد احساس آرامش و رهایی در سرتاسر وجودش شکل میگرفت

در دل کوچکش آرزو میکرد دوباره بتواند گل‌های باغچه خانه اش را تماشا کند .. دوباره بتواند بازی کند برای عروسک هایش کتاب بخواند .. اما میدانست که دیگر هیچوقت قرار نیست به آنجا بازگردد او با نیکی متفاوت بود نیکی نوری نمیدید چون هنوز به دنیای قبل از مرگ تعلق داشت اما او نور را واضح و حتی بیشتر میدید او به پذیرش کامل مرگش رسیده بود .. همانطور که برفی را در آغوش گرفته بود چشمانش را بست و با صدای بلند گفت : من مرگ را پذیرفته ام و قطرات اشک از کنار چشمان بسته اش راه خودشان را به سمت پله هایی که زیر پاهای او بودند ، پیدا کردند.

چشمانش را به آرامی باز کرد و از منظره جلو رویش شگفت زده شده فقط هشت پله جلو رویش بود و تمام تاریکی های اطرافش جای خود را به منظره سبز داده بودند سرش را برگرداند تا پشت سرش را ببیند پله های پشت سرش همچنان خاکستری بودند اما آن هشت پله ای که جلو چشمانش بودند هر کدام به یک رنگ بودند و انتهای آن نور سفید آرامش بخشی تجلی میکرد .. هانا برفی را روی پله ای که ایستاده بود به آرامی زمین گذاشت برفی نگاهی به هانا کرد و بعد به سرعت از پله ها بالا رفت و کنار آخرین پله در یک قدمی آن نور ایستاد و به هانا نگاه کرد گویی منتظر هانا بود .. هانا نفس عمیقی کشید و پایش را روی اولین پله ی رنگی که صورتی بود گذاشت تصویر بیمارستان جلو چشمانش تداعی شد بیمارستانی که از داخل یکی از اتاق‌هایش صدای گریه نوزادی می آمد و درون اتاق مادرش را دید که با لبخند به هانا که در آغوش گرفته بود نگاه میکرد . او پدرش را دید که وقتی در آغوش مادرش بود بوسه ای بر سرش میزد و لبخندی بر لبان هانا نشست به سرعت صحنه ها از جلو چشم او عبور میکردند تخت نوزادی اش آن آویز موزیکال بالای تختش .. شوق های پدر و مادرش وقتی او را در آغوش میگرفتند .. ناگهان همه تصویرها از جلو چشمانش کنار رفت هانا خوشحال بود زیرا فهمیده بود که پدرش او را دوست داشته است و قدم بعدی را روی پله آبی گذاشت صحنه‌هایی جلو چشمانش دوباره تداعی شد او خودش را میدید زمانی که صداهای نامفهوم از خودش در می آورد و پدر و مادرش برای او دست میزنند و او را تشویق میکردند تا کلمه مامان و بابا را تکرار کند . بر صورت هانا بوسه میزدند و با جغجغه و اسباب بازیها او را سرگرم میکردند گویی این تصاویر که جلو چشمان هانا به سرعت شکل میگرفتند مربوط به یک سالگی تا دو سالگی او بود هانا متوجه شد که هر پله خلاصه ای از هر سال زندگی اوست و تازه متوجه شده بود چرا فقط هشت پله رنگی آنجا بود ...

هانا هر چه به نور نزدیک تر میشد احساس رهایی و آرامش بیشتری میکرد روی پله بعدی قدم گذاشت آن پله بنفش بود صحنه هایی از سه سالگی اش دید که پدر و مادرش دست او را گرفتند و او با کفشهای کوچکش که صدای سوت میدادند سعی در راه رفتن در پارک داشت او صحنه ای جلو چشمانش آمد که پدرش او را بغل کرده بود و در آغوشش میچرخاند و هانا دستانش را باز کرده بود و از تمام وجود میخندید مادرش را دید که گیره های کوچک رنگی رنگی را در بین موهای هانا جا میداد و هانا همانطور که با دستان کوچکش عروسکی را تکان میداد میخندید اتاقش جلو چشمانش آمد آن موقع تختش بسیار کوچک تر بود صحنه های زیاد دیگری هم از جلو چشمانش عبور کردند و هانا بعد از آب به برفی نگاهی انداخت و گفت :

کمی دیگر منتظرم بمان من پنج پله دیگر فقط با تو

فاصله دارم این را گفت و قدم بر روی پله چهارم گذاشت..

نورنویسندگیرمانداستان
۰
۰
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید