ویرگول
ورودثبت نام
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

در میان سایه ها

قسمت سوم

تابستان بهترین فصل برای هانا بود چون او اجازه داشت هر چقدر که میتواند در دنیای قشنگ خودش غرق شود و مجبور نبود ساعت ها وقتش را صرف نوشتن تکایف کند تابستان تازه شروع شده بود و او قصد داشت حسابی از این فصل لذت ببرد چون او می‌دانست به زودی یک آدم بزرگ میشود و جادو ها تمام میشوند اکثر دوستانش تظاهر میکردند بزرگ شده اند اما هانا انگار میدانست دنیای بچه ها قشنگ تر است شاید دنیای آدم بزرگ ها آنقدر هم که او تصور میکرد بد نبود او کتاب های داستان زیادی برای خواندن و بازی های زیادی برای انجام دادن و حرف های زیادی با دوستان عروسکی اش داشت و دوست نداشت تمام آن چیز ها را با بزرگ شدن از دست بدهد .

پافی را در دستانش گرفت و جلو صورتش آورد و بر صورت خرس عروسکی ای کوچکش بوسه زد و همراه با او به حیاط رفت و روی تاب بزرگی که درست در وسط حیاط خانه بود نشست و شروع به تاب خوردن کرد هر بار که تاب عقب میرفت او تصور میکرد خلبانی است که سعی میکند هواپیمایش را حرکت دهد و وقتی تاب به سمت جلو حرکت میکرد انگار هواپیمایش در اوج آسمان و میان ابر ها به پرواز درآمده بود . صدای خنده و شادی اش کل حیاط را پر کرده بود نیم نگاهی به بالا انداخت چشمش به دختر کوچیک همسایه در آغوش مادرش که در بالکن طبقات بالاتر بودند افتاد دختر به هانا نگاه میکرد و با دستانش سعی میکرد هانا را به مادرش نشان دهد اما مادر تمام توجهش به گوشی در دستانش بود .هانا لبخندی به دختر زد اما دخترک همانطور خیره به هانا نگاه کرد هانا شانه ای بالا انداخت تاب را نگه داشت پافی را برداشت و به داخل خانه رفت با وجود آفتاب سوزان تابستان هانا احساس سرمای عجیبی میکرد .تلویزیون را روشن کرد و روی کاناپه جلوی آن مشغول تماشا شد صدای کلید آمد و بعد در خانه باز شد هانا به محض دیدن مادرش به سوی او رفت گفت : سلام مامان امروز میدونی چیشد ؟ من ..

مادر به او توجهی نکرد و هنوز حرفش تمام نشده بود به سمت تلویزیون رفت و متعجب به آن نگاه کرد و آن را خاموش کرد هانا گفت : مامان عصبانی ای ؟ قول میدهم اتاقم را مرتب کنم..

مادر همچنان جوابی نمیداد چشمانش پف کرده که مشخص بود ساعت ها گریه کرده و سراسیمه و عصبی جلو چشمان هانا به این طرف و آن طرف قدم میزد

هانا بغض در گلویش بود و چشمانش را به زمین دوخت ..بعد از چند ثانیه پاورچین پاورچین به سمت اتاقش قدم برداشت کمی گرسنه اش بود از داخل کمدش یکی از شکلات هایی که همیشه وقتی ناراحت بود از آن میخورد را برداشت و همان لحظه صدای مادرش را شنید که انگار تلفنی در حال صحبت بود آرام خودش را به چهارچوب در اتاق رساند و گوش هایش را تیز کرد تا بتواند بهتر بشنود کم و بیش صدای مادرش را میشنید که میگفت :

لطفا فقط برای چند روز بیام آنجا .. و بعد ناگهان صدای بلندی شنید دست هایش را محکم بر گوش هایش گذاشت و همانجا روی زمین نشست بعد از چند دقیقه صدا قطع شد او ناامید از آنکه نتوانسته بود صدای مادر را کامل بشنود شکلات را باز کرد به محض گاز زدن آن احساس کرد بدمزه ترین چیز دنیا در دهانش است شکلات را داخل سطل کوچک اتاقش انداخت اما مدام فکر میکرد مادرش کجا میخواهد برود و شاید هر بچه دیگری به جای او بود گریه میکرد اما هانا به تنها بودن در خانه عادت کرده بود او تصمیم گرفت از مادرش معذرت خواهی کند کاغذی برداشت و با مداد رنگی مشغول نقاشی کشیدن بر آن شد و همانطور که مشغول نقاشی بود چشمانش سنگین شدند و به خواب رفت

نویسندهداستانرماننویسندگی
۰
۰
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید