ویرگول
ورودثبت نام
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
خواندن ۳ دقیقه·۹ ساعت پیش

در میان سایه ها

قسمت یازدهم

به محض قدم گذاشتن روی پله ی چهارم هانا خودش را دید که دستانش را باز کرده بود و با تمام سرعت دور تا دور حیاط خانه میدوید و تصور میکرد خلبان هواپیمایش است ... تصویری جلو چشمانش نقش بست هانا عروسک به دست در چهارچوب در اتاقش ایستاده بود و چشمان خیس و ترسیده اش را به پدر و مادرش دوخته بود که درست جلو چشمانش با صدای بلند بر سر هم فریاد میکشیدند و ناگهان پدرش چند مجسمه را به سمت زمین پرت کرد و تکه های مجسمه همه جا پخش شدند و هانا به سرعت به سمت تختش دوید .. صحنه هایی از بازی کردن با عروسک هایش جلو چشمانش آمد ... تمام خاطرات تلخ و شیرین برای او داشتند تداعی میشدند پله ای که مربوط به پنج سالگی هانا بود به رنگ آبی کمرنگ خودنمایی میکرد هانا نگاهی به برفی که همچنان منتظر او بود انداخت و قدم بعدی را برداشت تصاویری که این پله به او نشان میداد چشمان نیکی را پر از اشک میکرد چون او تمام آن خاطرات تلخ تمام آن دعوا های بین پدر و مادرش را به یاد می آورد .. مادرش هر بار بعد از دعواهای شدید با همسرش او را در آغوش میگرفت و با تمام توان گریه میکردهانا در آن لحظه کوچک بود و کاری از دستانش بر نمی آمد مادرش فکر میکرد که هانا هیچ درکی از اتفاقات ندارد و به او مدام میگفت همه چیز خوب است اما این هانا بود که در آن موقعیت از همه بیشتر اسیب میدید تعدادی تصویر دیگر که هانا میخندید و بازی میکرد هم جلو چشمانش آمد اما آن اتفاقات مربوط به پنج سالگی اش آنقدر برای او تلخ و غمناک بود که بغض سنگینی گلوی او را گرفت به سختی بغضش را قورت داد و تصمیم گرفت از پله زرد جلویش هم عبور کند این بار خودش را دید که از مادرش چندین بار سوال میپرسید بابا کجاست مادرش بی آنکه چیزی بگوید لبخند تلخی میزد و سعی میکرد بحث را عوض کند .. صحنه‌ها به سرعت از مقابل چشمانش عبور میکردند اما بعضی از آنها کمی آرام تر میگذشتند او خودش را دید که قاصدکی را در دست داشت و به آرامی آن را فوت میکرد و جوری به قاصدک نگاه میکرد که انگار جادویی ترین چیز دنیا را میبیند و بعد از آن مادرش را دید که هر شب به گوشه ای از خانه میرفت و به آرامی اشک میریخت و هانا هم مخفیانه مادرش را میدید و غمگین میشد .. تلاشهای مادرش برای یاد دادن خواندن و نوشتن به او را دید صحنه هایی مقابلش بودند که هر بار پیشرفت میکرد مادرش برای او دو هدیه میخرید و به هانا میگفت یک هدیه هم از طرف پدرش خریده شده اما هانا همان موقع هم به خوبی میدانست که هر دو هدیه را مادرش برای او خریده بود صحنه هایی که هر سال از زندگی کوتاه او را خلاصه نشان میدادند، مانند رویایی در بیداری جلو چشمانش تداعی میشدند همانقدر واقعی و به سرعت عبور میکردند و در آخر مانند پودری در هوا پخش می شدند .

فقط دو پله دیگر برایش باقی مانده بود که به ترتیب یاسی و سفید بودند

داستاننویسندهنویسندگیرمان
۰
۰
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید