قسمت دوم
در رویایش پله هایی در تاریکی مطلق دید اما به محض آنکه خواست کاری کند با صدای آشنای ساعت کنار تختش چشمانش را باز کرد ساعت دیوانه وار تکان میخورد هانا چند باری بر رویش ضربه زد اما فایده ای نداشت تا اینکه آن را به سمت زمین پرتاب کرد و ساعت بی صدا شد .
نگاهی به سر تا سر اتاقش انداخت از نظر هانا اتاقش زیباترین نقطه روی سیاره بود دیوار های آبی اتاقش را درست مثل موج های دریا میدید و تمام عروسک هایش را دوستان خودش میدانست هانا نمیخواست نسبت به دوستانش سخت گیر باشد برای همین اتاقش همیشه نامرتب بود هانا کمد ها را زندانی برای دوستانش میدید که مجبورند ساعت ها در آن بمانند او اتاقش را قصری آرام و امن برای عروسک هایش میدید اما مادرش فقط یک اتاق شلخته میدید و آن هم از همان مواردی بود که آدم بزرگ ها قادر به درکش نبودند.
از روی تختش بلند شد و به تمام عروسک هایش صبح بخیر گفت اما یک چیزی درست نبود هانا دستش را زیر چانه اش گذاشت و یک پایش را مکررا روی زمین میکوبید و ناگهان گفت : آقای پافی کجایی؟ من به تو صبح بخیر نگفتم آقای پافی
در کمدش .. کشو هایش.. قفسه های اتاقش عروسکش را پیدا نکرد آخرین جا زیر تختش بود که خوشبختانه آقای پافی را آن جا پیدا کرد لبخندی زد و عروسکش را در آغوش گرفت همچنان احساس سرما میکرد یکی از پلیورهایش را پوشید و همانطور که نصف موهایش زیر پلیور بودند از اتاقش بیرون آمد . خانه به شدت ساکت بود انگار مادرش زودتر از بیدار شدن هانا خانه را ترک کرده بود . شانه ای بالا انداخت و گفت : مامان رفته سرکار
حالا کل خانه در اختیار او بود روی مبل ها رفت و چند باری بالا پایین پرید با حباب سازش همه جای خانه را پر از حباب کرد و دور تا دور خانه دوید هر وقت مادرش خانه نبود او این کار ها را انجام میداد هانا میدانست آدم بزرگ ها فقط بلدند غمگین باشند و نگران چیز هایی باشند که شاید هرگز اتفاق نیفتند اما او از لحظه به لحظه فرصت هایش برای شاد بودن استفاده میکرد . یکی دیگر از کارهایی که وقتی تنها بود گاهی انجام میداد رفتن به اتاق مادرش بود چون میدانست در یکی از کشوهای کمد آن اتاق در یک صندوقچه چوبی عکس های پدرش و چند تایی نامه های عاشقانه مخفی شده است .هانا هر بار درباره پدرش سوال میپرسید مادرش میگفت : پدرت لیاقت ما را نداشت . هانا فقط هشت سالش بود و خاطرات زیادی از پدرش نداشت او نمیدانست منظور از اینکه پدرش لیاقت نداشت چه بود برای همین هر وقت میخواست با پدرش صحبت کند با عکس های او حرف میزد اما میدانست مکالمه یک طرفه است ..
گرفت