ویرگول
ورودثبت نام
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

در میان سایه ها

قسمت هفتم

هانا گفت : قول میدهی دفعه بعدی که خواب اینجا را میبینم کنارم باشی ؟

نیکی نگاهی به هانا انداخت و گفت دستانت را ببین دیگر کبود و سرد نیستند دیگر قرار نیست بیدار شوی از آن مرحله عبور کردی

هانا به دستانش نگاه کرد در کمال ناباوری دستانش دیگر کبود نبودند

گفت : از کدام مرحله ؟ این فقط یک خواب تکراری است

نیکی گفت : راه بازگشتی وجود ندارد

هانا بریده بریده گفت : اما.. اما برفی عروسک هایم

مادرم و سایه ام که به زودی بازمی‌گردد همه منتظر من هستند

نیکی گفت : برفی و عروسک هایت و مادرت متعلق به اینجا نیستند ما دیگر قرار نیست سایه امان بازگردد

هانا ترسیده بود نیکی انگار همه چیز را می‌دانست نیکی او را در آغوش گرفت و گفت :

نگران نباش تو هم به زودی قبول میکنی

هانا گفت : چی را قبول میکنم

نیکی جوابی نداد

هانا گفت : تو چرا اینجایی؟

نیکی شانه ای بالا انداخت و گفت : من تصادف کردم تو چطور ؟

هانا گفت : نمیدانم چند روزی است اینجا را میبینم

نیکی گفت: از چه روزی ؟

هانا کمی فکر کرد گفت : خب از همان شبی که از نردبان افتادم

نیکی میدانست چقدر پذیرش همه این ها سخت است با مهربانی با هانا برخورد میکرد

نیکی لبخند تلخی در جواب حرف هانا زد و دستان هم را گرفتند و به آرامی از پله ها بالا رفتند حال که هانا در آنجا دیگر تنها نبود اوضاع برایش آنقدر ها هم سخت نبود

هانا پرسید : من مادرم و برفی را کی میتوانم ببینم؟

نیکی گفت : نمیدانم هر وقت که آن ها هم دیگر سایه نداشته باشند

دلتنگی شدیدی قلب هانا را پر کرد

نیکی مدتها آنجا بود اما او تصویر دقیقی از تصادفش را بخاطر نمی آورد فقط میدانست هنگامی که با دوستش مشغول بازی بودند به دنبال توپش به سمت خیابان دویده بود و بعد تاریکی ..

هانا همچنان غمگین بود و دلتنگ برفی و مادرش بود به نیکی که بسیار خوشحال بود نگاهی انداخت و گفت: حالا که قرار برای همیشه اینجا باشیم تو دلت برای کسی تنگ نشده؟ چطور میتوانی خوشحال باشی ؟

نیکی گفت: برای همیشه نه فقط تا زمانی اینجا هستیم که ارتباط ما به کل از دنیایی که داخلش بودیم قطع بشه

هانا گفت: یعنی ما مرده ایم؟

نیکی در جوابش :گفت آره تقریبا میشود گفت که ما مرده ایم

اما هنوز ارتباط ما کاملا از دنیا قطع نشده

هانا نگاهی به دستانش انداخت و گفت: اما من روی تاب نشستم .. پافی رو در آغوش گرفتم به برفی غذا دادم و نوازشش کردم من تمام این کارها را بعد از اینکه از نردبان افتادم انجام دادم حتی ... حتی با آن پیرزن هم صحبت کردم

هانا اشک‌هایش از گوشه چشمانش بی اختیار میریخت نیکی دستان هانا را گرفت و به او لبخندی زد گفت : میتوانی گریه کنی اگر احساس میکنی این کار حالت را بهتر میکند اما یادت باشد که باید این موضوع را بپذیری

هانا چشمان خیسش را بست به یاد آورد که آن روز وقتی برفی را در آغوش گرفته بود، تنها سایه روی دیوار سایه برفی بود به یاد آورد که او سوال پرسید پیرزن بار اول صدایش را نشنید و بار دوم از راه رفتن متوقف شد و فقط برای گرفتن نفسی تازه به آسمان نگاه کرد .. او به یاد آورد که مادرش لباس مشکی و چشمان گریان داشت و هر چقدر که هانا سعی میکرد با او حرف بزند، مادر به او توجه نمیکرد .. او دستان سرد و کبودش و سرمای وجودش در آن روزهای گرم تابستان را به یاد آورد و با هر صحنه ای که جلو چشمانش تداعی میشد قطره‌های اشک از گوشه چشمانش میریخت هانا رویاها و آرزوهای کوچک و بزرگش را به یاد آورد

و چشم هایش را باز کرد و به نیکی که درست مقابلش ایستاده بود گفت: چرا من حتی پافی را هم نتوانستم همراه خودم به اینجا بیاورم پافی که موجود زنده نیست ... نیکی گفت : هیچ چیزی نمیتوانیم همراه خودمان به اینجا بیاوریم این یک قانون است

هانا گفت اما تو چطور همه اینها را میدانی؟

نیکی لبخند زد و گفت: من مدت زیادیست که اینجا هستم اما خب آنقدر هم ناراحت نیستم حداقل میدانم به زودی که ارتباطم کامل با دنیا قطع شود مادرم را میبینم او وقتی من هفت ساله بودم تمام این مراحل را گذرانده و الان در دنیای بعدی منتظر من است

هانا با شنیدن این حرف متوجه خوشحالی بسیار زیاد نیکی شد

و کمی آرام تر شده بود گفت اگر روزی که من از نردبان افتادم همان روز مرده ام پس چرا مدتی را هنوز در خانه

بودم و فقط اینجا را در خواب هایم میدیدم ؟

نیکی شانه ای بالا انداخت و گفت نمیدانم شاید بیمارستان بودی و امیدی به بازگشتت بود

انگار هانا بالاخره جواب سوال هایش را گرفته بود

سکوتی عمیق بین او و نیکی برقرار شده بود و بدون

آنکه چیزی بگویند از پله ها بالا می رفتند .. هانا با انگشتش به آن نور اشاره کرد و گفت: آیا تو هم آن نور را میبینی؟ نیکی چشمانش را مالید و گفت: نه من نوری نمیبینم فقط پله های بی نهایت را میبینم.. هانا با دستش دوباره به آن نور اشاره کرد اما نیکی انگار چیزی نمیدید ... هانا و نیکی از ادامه دادن مسیر دست کشیدند و روی یکی از پله ها نشستند و مشغول تعریف کردن داستانها از کتاب های مختلف به همدیگر بودند و صدای خنده آنها به آن تاریکی نور کوچیکی میبخشید.

نویسندهنویسندگیداستانرمانقسمت هفتم
۰
۰
Niloofar💛🌻
Niloofar💛🌻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید