قسمت نهم
نیکی نمیخواست از هانا جدا شود اما نمیتوانست جلوی چیزی را بگیرد. او فقط وقتی مشغول بالا رفتن از پله ها با دوستش بود، ناگهان صدای فردی را شنیده بود که فردی اسمش را چندین بار صدا زده بود بود بعد از آن تمام وجودش کم کم محو شد و به سختی می توانست مسیر را ادامه دهد .. او وقتی به دستانش که کمرنگ شده بودند نگاه کرد ، میدانست به زودی از آنجا میرود. او دوست نداشت هانا را در آخرین لحظاتی که کنارش بود ، آنقدر گریان ببیند او این خداحافظی با دوستش را دوست نداشت بنابراین با اینکه خودش هم به شدت هراسان بود، صورت نیکی را در دستانش جا و سعی کرد هانا کمی آرام تر شود و بعد از آنکه اشک های هانا را کنار زد سرش را روی شانه ی دوستش قرار داد تا برای آخرین بار کنارهانا باشد .. اما ناگهان هانا از جلو چشمانش غیب شد و همه آن پله ها جای خودشان را به تاریکی مطلق داده بودند . ناگهان نوری دید که هر لحظه همه جا رو بیشتر روشن میکرد ، انقدر نور زیاد شد که نیکی چشمانش را بست و بعد اولین چیزی که دید پرستاری بود که درست بالای سرش ایستاده بود و با خوشحالی و چشمان امیدوار به او نگاه میکرد او بدنش بسیار سنگین بود آرام با چشمانش اطراف را دید پرستاری که مدام او را صدا میزد پزشکی که مشغول بررسی دستگاه ها بود و دیوارهای سفید کنارش و دستگاه های کوچک و بزرگی که به او وصل بودند را دید به آرامی با ماسکی که روی صورتش بود نفس میکشید و کم کم انگشتانش را حرکت میداد .. او بازگشته بود او میدانست
دیگر هیچ وقت هانا را نمیبیند قطره های اشک از گوشه چشمانش جاری شد..