ساعت۰۰:۰۴ شبه
طبق قراری که قبل از بیرون رفتن با خودم گذاشته بودم
الان می بایست در حال خوندنِ تاریخ۲ دبیرستان باشم
اما نیستم و این زجرم میده و لذت غذا خوردن و انجام کارهای دیگه رو ازم می گیره
بعد از گذشت حدوداً ۵ یا ۶ ماه شروع کردم به درس خوندن
و واقعا گاهی وقت ها دشواری زیادی داره
اینکه به خودت امیدواری بدی، تلاش کنی که خودت رو قضاوت نکنی واقعا سخته
به خاطر کمالگرایی و اختلالِ اضطرابِ مزمنی که در نتیجه منجر شده با افسردگی دست و پنجه نرم کنم مطالعه برام سخته
سخته چون میخوام کلمه به کلمه کتاب رو حفظ کنم و این کارو هم می کنم
سخته چون تمرکز ندارم و موقع مطالعه اغلب باید اسم اشیای تو دستمو بگم تا اون به اصطلاح تمرکزِ برگرده
مداد نوکی
پاکن
مداد نوکی
پاکن
گاهی وقتا مثلِ امروز عصر اینقد حال روحیم بد میشه که به خودم میگم واقعا زندگی ارزش این همه رنج رو نداره
و ادمی مثل من که دستاوردی نداره و در واقع منفعلانه زندگی میکنه مایه ننگ این دنیاست
نمی دونم چمه اما خیلی می خندم
من توی شرایط حساس خندم می گیره
مثلا وقتی اضطراب می گیرم
یا وقتی که یه اتفاق غیر عادی بد داره اتفاق میفته
و خندمم گاهی وقتا قابل کنترل میشه
گاهی وقتام ساااکت میشم
اینقد که بقیه می فهمن یه چیزیم هست
ای کاش حال روحیم اینقدر نوسان نداشت
من واقعا توان ندارم دیگه
شادکاام باشید و عاقبت به خیر
