وقتی بچه بودم، همراه بابا جان به نانوایی سر کوچه میرفتم.
به یاد دارم در راه برگشت با همدیگر نان داغ تازه از تنور درآمده میخوردیم؛ من عاشق نان داغ بودم.
یکبار مثل همیشه همراهش رفته بودم تا نان بخریم، نان داغ را به دستم داد که باعث شد از داغی زیرش دستم بسوزد و زیر گریه بزنم.
باباجان گفت: اشکالی ندارد، دفعه بعد حواست را بیشتر جمع میکنی تا نسوزی.
دو سال بعد، وقتی هفت سالم بود بابا جان آمد تا دوچرخهسواری را به من یاد دهد.
بهم اطمینان داد که پشت چرخ را گرفته است؛ من پا زدم و پا زدم اما وقتی سرم را چرخاندم دیدم بابا جان سر کوچه ایستاده، در حالیکه من آخر کوچه بودم.
ترسیدم؛ تعادلم را از دست دادم و زمین خوردم که باعث شد زانوهایم زخمی و خونی بشوند.
گریه کردم، گله کردم که بهش اعتماد کرده بودم اما او پشت مرا خالی کرده بود.
بابا جان گفت: باید زمین بخوری تا یاد بگیری و بدانی که هیچکس همیشگی کنارت نیست تا پشت چرخت را بگیرد.
حالا که فکر میکنم، تمام آن سوختن ها و زمینخوردن ها شبیه همان دلخوری هایی هستند که آدم اولش دردش را حس میکند اما اگر بگذرد، ازشان درس عبرت میگیرد.
اگر آن روز نان داغ باعث شد بیشتر حواسم به دستم باشد، حالا هم هر دلخوری باعث میشود تا حواسم بیشتر به دلم باشد.
حالا بزرگتر شده ام، اما هر از گاهی هنوز نان تازه زندگی را از قسمت داغش میگیرم.
گاهی یک اتفاق، یک نگاه یا یک حرف همانقدر که دستم را سوزاند، قلبم را میسوزاند اما با خودم فکر میکنم؛
شاید بعضی سوختگیها فقط میآیند که جای درست گرفتن نان را بهتر انتخاب کنیم، نه اینکه قید نان داغ را بزنیم.
زمینخوردنها یادم دادند که تعادل در حرکت مهم است، نه سکون و دستی که از پشت مراقبم است.
و شاید همینطوری است که آدم یاد میگیرد دلش را کجا بگذارد، که نه بسوزد و نه بیحرکت بماند.

#ثمین_طوری