ویرگول
ورودثبت نام
یارا
یاراروایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
یارا
یارا
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

جهانی که با من خواهد مرد ؛

از آدم‌ ها متنفر نیستم. از این دروغ مسخره متنفرم که اسمش را "شناختن" گذاشته‌ اند.

کدام شناخت؟

تو حتی از خودت هم خبر نداری. صبح از خواب بیدار می‌شوی، مسواک می‌زنی، به آینه نگاه می‌کنی و خیال می‌کنی همان کسی هستی که دیروز بودی. انگار مغزت هر شب هزار جنازه فکر را زیر خاک نمی‌کند تا بتوانی صبح با خیال راحت سر کار بروی.

بعد انتظار داری مرا بشناسی؟

اگر می‌توانستم فقط پنج دقیقه ذهنم را به تو قرض بدهم، یا دیوانه می‌شدی یا تا آخر عمر جرعت نمی‌کردی دوباره درباره‌ هیچ انسانی قضاوت کنی.

پنج دقیقه کافی است.

پنج دقیقه تا بفهمی پشت هر سکوت چند هزار جمله خفه شده‌ اند.

پنج دقیقه تا ببینی یک لبخند، گاهی فقط عضله‌ ای است که از شدت تمرین دیگر بلد نیست حقیقت را نشان بدهد.

پنج دقیقه تا بفهمی هیچکس آن چیزی نیست که از بیرون به نظر می‌رسد.

اما تو این پنج دقیقه را نمی‌خواهی.

هیچ‌کس نمی‌خواهد.

آدم‌ ها حقیقت را دوست ندارند؛ نسخه‌ ای از حقیقت را دوست دارند که خواب شبشان را خراب نکند.

برای همین است که همه، همه را به چند صفت تقلیل می‌دهند.

خوب. بد. باهوش. احمق. موفق. شکست‌خورده.

انگار می‌شود یک کهکشان را داخل قوطی کبریت جا داد.

تمام عمر از قضاوت شدن ترسیدم. بعد ناگهان خنده‌ ام می‌گیرد.

چه کسی قرار بود قضاوتم کند؟

موجوداتی که حتی از ترس تنهایی، صدای تلویزیون را روشن می‌کنند؟

ما آدم ها که تمام شخصیتمان را از چند کتاب، چند فیلم، چند شکست عاشقانه و چند جمله‌ٔ انگیزشی سرهم کرده‌ ایم؟

نه ...

مشکل این نبود که مرا اشتباه می‌فهمیدند.

مشکل این بود که آنقدر از من دور بودند که حتی فرصت اشتباه فهمیدنم را هم نداشتند.

آن‌ ها فقط سایه‌ ام را دیده بودند. و بعد درباره‌ صاحب سایه، حکم صادر کرده بودند.

زبان هم شریک جرم است.

همین اختراع مضحک بشر.

برای دردهایی که استخوان را خرد می‌کنند فقط یک کلمه دارد : "غم".

برای فروپاشی آرام یک انسان فقط می‌گوید : "خسته ام"

برای آن وحشتی که نصفه‌ شب آدم را از خواب می‌پراند، چند هجا کنار هم می‌چیند و خیال می‌کند وظیفه‌ اش تمام شده است.

نه..زبان هرگز برای گفتن حقیقت ساخته نشده بود.

برای معامله ساخته شد.

برای خریدن نان.

برای دروغ گفتن.

برای عاشق کردن.

برای جنگ.

حقیقت همیشه بزرگ‌ تر از دهان انسان بوده است.

و بعد مرگ می‌آید.

همه با لباس مشکی می‌ایستند، چند دقیقه سکوت می‌کنند، چند مشت خاک روی تابوت می‌ریزند و خیال می‌کنند مراسم تمام شده است.

مراسم؟

مراسم برای چه؟

برای این تکه گوشت سرد؟

آن کسی که واقعا مرد، سال‌ ها قبل از رسیدن آمبولانس داشت درون خودش زندگی می‌کرد.

آن انبار بی‌ انتها از خاطره‌ هایی که هرگز تعریف نشدند.

آن ترس‌ هایی که حتی اسم نداشتند.

آن عشق‌ هایی که از شرم، هیچوقت اعتراف نشدند.

آن نفرت‌ هایی که لبخند زدند تا مؤدب بمانند.

آن کودک زخمی که زیر کت‌ و شلوار، زیر ریش، زیر آرایش و زیر همه‌ نقش‌ هایی که به او تحمیل شد، هنوز زانوهایش را بغل کرده بود.

هیچکس برای آن‌ ها عزاداری نمی‌کند.

شاید تنهایی همین باشد.

اینکه هیچکس هرگز در مراسم خاکسپاری واقعی تو حاضر نخواهد شد. چون هیچ‌کس اصلا نمی‌دانست چه چیزی قرار است دفن شود.

بزرگترین توهین جهان هم به انسان همین است.

تمام عمر جهانی را درون خودت حمل می‌کنی که حتی یک نفر اجازه‌ ورود به آن را پیدا نمی‌کند. و بعد می‌میری، و دنیا فقط یک اسم را از تو روی سنگ سرد قبر جا می‌گذارد.

انگار هیچوقت چیزی بیشتر از یک اسم نبوده‌ ای.


گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید جهنم آتش نداشته باشد. شاید جهنم فقط این باشد که بعد از مرگ برای اولین بار بتوانی تمام آن چیزی را که واقعا بوده‌ ای ببینی، و همان لحظه بفهمی هیچ انسانی حتی نزدیک‌ ترین آدم زندگی‌ ات حتی برای یک ثانیه ساکن آن جهان نبوده است.

آن‌وقت تازه می‌فهمی تمام عمر در شلوغ‌ ترین خیابان‌ های دنیا با جهانی روی دوشت راه رفته‌ ای که هیچکس حتی سایه‌ اش را هم ندیده است. و عجیب‌ تر از همه این است که دنیا فردای مرگت هم به کار خودش ادامه می‌دهد.

نانوا نان می‌پزد.

کودکی می‌خندد.

پرنده‌ ای روی سیم برق می‌نشیند.

کسی عاشق می‌شود.

کسی خیانت می‌کند.

و هیچکس نمی‌فهمد که درست در همین دیروز یک جهان کامل، برای همیشه از هستی حذف شد.

شاید به همین دلیل است که گاهی آرزو می‌کنم جهان، دست‌ کم یکبار، آنقدر صادق باشد که بجای وعده‌ ی جاودانگی یا تسلی فقط بگوید :

"تو هرگز دیده نشدی."

و دردناک تر از این جمله، هیچ حقیقتی سراغ ندارم.


پ . ن : مرا بابت لحنم ببخشید، عصبانی ام.

خود واقعیدلنوشته
۱
۰
یارا
یارا
روایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید