دوری واژه ی بی رحمی است. مثل یک دیوار شیشه ای که میتوانی آن سویش را ببینی، لمس کنی، در ذهنت هزار بار به آغوش بکشی، اما وقتی دستت را دراز میکنی، سردی یک "نبودن" مطلق انگشتانت را پس میزند. گاهی که سکوت اتاق سنگین میشود، صدای قدم های خیالی ات را در گوشه و کنار خانه میشنوم. همان عطری که هیچوقت تا الان استشمامش نکردم اما هزاران بار دلتنگش شدم، ناگهان در هوا میپیچد و من برای لحظه ای، فقط یک لحظه، یادم میرود که تو فرسنگ ها دوری. این دوری گاهی مثل یک جاده طولانی و بیانتهاست.جاده ای که هرچه جلوتر میروم، بی قراری اش عمیق تر میشود. دلم میخواهد بیخبر بیایی، در بزنـی، و تمام این فاصله ها را با یک آغوش کوتاه کمرنگ کنی. اما زندگی همیشه ساده نیست. گاهی دوست داشتن یعنی صبر کردن. یعنی نگه داشتن آتش یک احساس حتی وقتی بادهای سرد میوزند.
عجیب است، نه؟ اینکه کیلومتر ها فاصله بین ما کشیده شده اما رد قدم هایت هنوز در روزهای من پیداست. در اینکه چطور میشود کسی را نداشت اما با تمام وجود به او تعلق داشت؟ اینکه چطور میشود در نبود کسی باز هم برای او زندگی کرد و تمام زیبایی های کوچک جهان را - از رقص نور روی دیوار تا بوی نم باران روی آسفالت - به نیت تو دید؟
راستش را بخواهی، بعضی شب ها کم میآورم. دلم میگیرد. از اینکه نمیتوانم بی دلیل کنارت بنشینم، از اینکه نمیتوانم خستگی روزت را با دست های خودم از شانه هایت بردارم. دردی است که ریشه اش در تار و پود قلبم رفته. خیلی وقت ها از این جاده های طولانی و تقویم های خالی خسته میشوم. اما هر بار که به مقصد این مسیر فکر میکنم، هر بار که تجسم میکنم در انتهای این انتظار قرار است خورشید نگاهت طلوع کند، تمامِ این سختی ها در نظرم کوچک و ناچیز میشود.
اگر پایان این جاده، خانه ی گرم آغوش تو باشد، اگر ته این داستان پر از دوری، یک "ما" یِ ابدی و بی تکرار ایستاده باشد، من با جان و دل تمام این فاصله ها را به دوش میکشم. من حتی به این دوری هم عشق میورزم، چون یادم میآورد که چقدر برای رسیدن به تو تشنه ام. چون بعضی آدم ها ارزش تمام صبر های دنیا را دارند. و تو برای من همان آدمی.
من این فاصله را ثقل نمیدانم. فقط پلی میدانم که باید از رویش رد شویم تا برسیم به جایی که دیگر هیچ کیلومتری نتواند بین قلب هایمان خط و نشان بکشد.
و من، یارایِ تو، برای آن روز با شوق منتظر میمانم.
