
همیشه این جمله ذهنم را به هم میریزد : "دغدغهاش فردا بود، شب مرد."
دغدغهاش فردا بود. فردایی که دائم عقب میرفت، مثل شهری دور که هرچه قدم برداری از تو دورتر میشود. او تمام شب را نشسته بود و حساب میکرد که چه باید بشود، چه لازم است، چه کم دارد، کجا میخواهد برسد. ذهنش پر از "وقتی" بود؛ وقتی پول جمع کند، وقتی حالش بهتر شود، وقتی کمی فرصت پیدا کند، وقتی روزهای سخت تمام شوند. فکر میکرد هنوز وقت هست. ما همیشه فکر میکنیم که وقت هست. شب اما مرد. بیهیچ مقدمهای. بیآنکه حرف آخر بزند، بیآنکه برنامههایش را مرور کند، بیآنکه حتی بداند آخرین باری است که چشمهایش را میبندد. صبح که شد فردا هنوز سر جایش بود، همانقدر معمولی، همانقدر بیاهمیت. فقط او نبود. و این شاید بزرگترین طنز تلخ دنیا باشد که آدم همه عمرش را صرف چیزی میکند که اصلاً تضمینی برای رسیدنش ندارد. نگران آیندهای میشود که ممکن است هیچوقت نوبتش نرسد. برای فردایی میجنگد که شاید سهم دیگری شود. مرگ همیشه عجله دارد. آدمها اما همیشه فکر میکنند وقت هست، فکر میکنند فردا جای دوری نیست، فکر میکنند شب قرار نیست پایان باشد. اما گاهی پایان، سادهتر از روشن و خاموش شدن یک چراغ اتفاق میافتد. و تمام دغدغههایی که قرار بود فردا حل شوند همانجا، روی میز، نیمهکاره میمانند. یادداشتها، برنامهها، امیدها، ترسها و حتی عشق، همهشان. شاید همین است که زندگی را مضحک و در عین حال ترسناک میکند، اینکه ما برای چیزی میدویم که شاید هرگز نوبتش نرسد. اینکه مرگ حوصلهی آیندهی ما را ندارد.