
گاهی دوست داشتن تو،
آسمان را به زمین نمیدوزد.
نه ستاره ها را
برای تماشای چهره ات
به پایین میخواند،
نه ابر های سرگردان را
به سکوت محض.
نه از من
موجودی افسانه ای میسازد
که بر شانه های باد
سوار باشد
و قصه ها در گوش زمان
زمزمه کند.
نه.
دوست داشتن تو
گاهی
چون نفس صبحگاهی،
آرام
از رگِ جان میگذرد.
جهان را
اندکی
قابل تحمل تر میکند
و از سنگینی روز
میکاهد.
انگار
در این ازدحامِ بی انتها،
در این عبور بی وقفه از لحظه ها
که هیچکدام
قرار نیست
به نام ما ثبت شوند،
کسی هست
که نام مرا
در دفتری که گشوده
و تا ابد
خوانده خواهد شد،
مینویسد.
و این
خود
یک جهان است.
من
از عشق های پرهیاهو
بیگانه ام.
آن شعله های زودگذر
که پیوسته
فریاد میزنند
و هر دم
خود را به جهانیان
اثبات میکنند.
میهراسم.
گمان میکنم
عشق
اگر از صدا بیفتد،
اگر به سکوتِ خویش
پناه ببرد،
به حقیقت ناب تری
دست یافته است.
من تو را
در چیز های کوچک
یافته ام.
در آنگاه که
از میان کلمات ناتمام من،
تویی
که باید
معنا میشد،
آشکار میگردد.
در آنگاه که
خستگی
از ستون فقراتم
بالا میآید
و من
کنار تو
لازم ندارم
چهرهی شادمانی
بر لب
بیاویزم.
در آنگاه که
میتوانم
بترسم،
بترسم از آنکه
تو نیز
از من
خسته شوی.
و تو
باز
کنار من بمانی.
میدانم
که گاه
ضعیف خواهم بود.
گم خواهم شد.
در خویشتنِ خویش
پنهان خواهم شد.
اما تو،
از من
روی نخواهی گرداند.
دوست داشتن تو
فراتر از شور است.
این
یک اعتماد ریشه دار است؛
چون درخت کهنسالی
که ریشه هایش
در اعماق خاک
فرو رفته است
و طوفان ها
تنها
تنه را
محکم تر میکنند.
این،
آن اطمینان خاموشی ست
که میگوید
اگر تمام زبان ها را
از من بگیرند،
اگر کلمات
چون برگ پاییزی
بریزند،
باز هم
تو
از میان سکوتِ من،
مرا
خواهی شناخت.
تو
آن موج زودگذر نبودی
که در آغاز
خروشنده است
و در پایان
جز کف
چیزی بر ساحل نمینهد.
تو
حضوری هستی
که آهسته
در جان من
جاری شده ای؛
چون رودخانه ای
که در بستری نو
راه میگشاید
و از آن پس
زمین دیگر
همان زمین پیشین نخواهد بود.
جهان با تو
کمتر
ترسناک است.
این را
با تمام وجودم
حس میکنم.
تو
آن کس نیستی
که جهان را
از بیخ و بن
تغییر دهد،
اما
تو
آن کس هستی
که در تاریکی جهانم
نور کوچکی
برمیافروزی.
نوری
که از آن
میتوان
راه را یافت.
تو
مرا
بیشتر به خویشتن آورده ای.
آن بخشهایی از من
که سال ها
در غبار روزمرگی
پنهان مانده بودند،
کنار تو
نفس کشیده اند.
و جان گرفته اند.
دوست داشتن تو
شبیه یافتن پنجره ای تازه است
در خانه ای قدیمی.
همان خانه است،
همان دیوار ها،
اما نور
از جای دیگری
میتابد.
و من
از این نور تازه
جهان را
جور دیگری میبینم.
صبوری را،
امید را،
و آن میل آرام
که میخواهد
کسی باشد.
کسی بماند؛
نه برای پر کردن خلأ زندگی،
بلکه برای آنکه
خودِ بودن،
کنار او
معنایی دیگر
بیابد.