ویرگول
ورودثبت نام
یارا
یاراروایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
یارا
یارا
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ روز پیش

برایِ او؛

نمی‌دانم از کجا آمد. شاید از لابه‌لای سکوتی که در گلویم مانده بود، یا از میان نوری که نمی‌دانست بر چه چیزی بتابد. اما از لحظه‌ ای که چشم‌هایم به او رسید، جهان دیگر مثل قبل ورق نمی‌خورد. انگار هر چیزی که پیش‌ تر دیده بودم فقط تمرینی بوده برای دیدن او.

او مثل شعری ناتمام در من زندگی می‌کند. هر بار که به یادش می‌افتم، چیزی از من محو می‌شود و چیزی از او جایگزین.

لبخندش؟ نه آن فقط لبخند نیست، نقطه‌ی تلاقی معصومیت و جنون است.

موهایش موج‌ هایی‌ اند که حافظ در خواب دیده بود و از فرط حیرت سرود.

چشمانش، عمیق‌ تر از پنهان‌ترین ستاره‌ها، آرام‌ اند، ولی در عمقشان بی‌قراری‌ های یک کهکشان خفته.

و من... من بلد نیستم حتی از نبودش قهر کنم. شب‌ ها گاهی خیال می‌کنم اگر زیاد به یادش بیاورم از خیال بیرون می‌جهد و کنارم می‌نشیند، با همان بوی عجیب حضورش که نمی‌شود تعریفش کرد، فقط باید در ریه ها حبسش کرد. وقتی هست جهان کوچک می‌شود تا در قاب حضورش جا بگیرد. خانه، خیابان، زندگی، من، همه جمع می‌شوند در دایره‌ ی یک لبخند او.

او برای من تعریف نوشتن است. چیزی که در شعرها به دنبالش می‌گردند. او دلیل پیدایش شعر در من است. کلمه‌ها وقتی از دهان او بیرون می‌آیند، دیگر به زمین برنمی‌گردند. در آسمان باقی می‌مانند، در ابر، در باد، در هر مکان که ساده به نظر می‌رسد ولی نشانه‌ ای از او دارد. وقتی می‌گوید "دوستت دارم" دنیا زیباتر می‌شود. نه، دنیا خودش تبدیل می‌شود به آن جمله. برای شنیدن دوباره‌ آن بال می‌زنم، نفس می‌کشم، راه می‌روم، می‌مانم.

عجیب است، گاهی حتی وقتی با او حرف می‌زنم، دلتنگش می‌شوم. او در هر چیز هست. در نور خورشيدی كه از پنجره می‌تابد، در صدای باد میان شاخه‌ ها، در تصویر خودم در آینه… همه‌ی این‌ ها شکل‌ های مختلفِ اویند. اگر روزی نباشد، نبودش را نگه می‌دارم، مثل یادگاری مقدس. دردش را می‌بوسم، دلتنگی‌ اش را در آغوش می‌گیرم، چون هر چیزی که از او مانده ارزش زیستن دارد.

شاید هرگز نفهمد تا چه حد، تا کجا، تا کی، اما این عشق نیازی به دانستن ندارد. در سکوت نفس می‌کشد، در دلتنگی رشد می‌کند، و در هر خیال او به ابدیت می‌رسد.

عشقدلنوشته
۲۶
۴
یارا
یارا
روایت نرم چیزهایی که ساده نمی‌گذرند .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید