این روزها دلم مثل همیشه پر از گفتن است. انگار هزار جمله در من راه میروند. بی وقفه، بی نظم، اما هیچکدام از دهان قلم بیرون نمیریزند. دستم روی کاغذ میایستد و مکث میکند؛ مثل کسی که چیزی را یادش رفته اما نمیداند چه. نوشتن برایم پناه بود، راه فرار از چیزهایی که اسم نداشتند. کافی بود شروع کنم بقیه اش خودش میآمد؛ جمله ها پشت سر هم، مثل باران. اما حالا آسمان همان آسمان است فقط انگار ابر ها تصمیم گرفته اند نبارند. و بدترین بخشش این است که هنوز میخواهم. هنوز وقتی سکوت زیاد میشود ذهنم ناخودآگاه دنبال واژه ها میگردد. اما آن واژه ها انگار در شهری دور زندگی میکنند و راه برگشت را فراموش کرده اند.

تابستان آمد، آسمان روشن تر شد
اما هنوز چشم هایم به دنبال روز هایی میگردد که تمام شدند.
لبخند ها عوض شدند، فصل ها تغییر کردند
ولی در من هنوز یک زمستان بی صدا نفس میکشد.