
من خاک این سرزمینم.
قدیمی تر از تمام مرز هایی که روی نقشه ها کشیده اند.
قدیمی تر از تمام پرچم هایی که بر فرازم برافراشته و فرو افتاده اند.
قدیمی تر از تمام حکومت هایی که آمده اند با این خیال که ابدی خواهند ماند.
من پیش از آنکه وطن باشم، زمین بودم.
جایی برای دویدن کودکان، برای سایه ی درختان، برای گندم، برای آواز.
اما سال هاست که مرا از معنای نخستینم دور کرده اند.
سال هاست که به جای بذر نام ها را در من میکارند.
هر بار که بیلی خاکم را میشکافد میترسم. نه از شکافته شدن. از آنچه قرار است در آغوش بگیرم.
شما مرا خاک مینامید. اما من حافظه ام. هیچ چیز را فراموش نمیکنم. نه آخرین قدم های پسری را که صبح از خانه بیرون رفت و دیگر غروب سایه اش به دیوار خانه نرسید. نه نگاه مادری را که سال هاست هر صدای در را با قلبی میشنود که دیگر تاب غافلگیری ندارد.
نه دختری را که باد تنها چند تار مویش را با خود برد، اما همان باد زندگی اش را نیز با خود برد. گویی در این سرزمین گاهی حتی نسیم هم میتواند بهانه ی فاجعه شود.
شما از من میخواهید فراموش کنم. خاک چگونه فراموش کند؟
من هنوز وزن تمام قدم هایی را که دیگر بر من بازنگشتند به خاطر دارم. هنوز جای زانو های پدرانی را میشناسم که نیمه های شب روی من نشستند و نام فرزندشان را آنقدر آهسته زمزمه کردند که مبادا خدا هم از شنیدنش شرم کند.
من هنوز اشک را از باران تشخیص میدهم.
باران سبک میبارد. اما اشک، سنگین.
باران مرا سیراب میکند. اشک مرا پیر.
شما فکر میکنید مرگ پایان است. نه. برای من مرگ تازه آغاز حافظه ی من است. هر انسانی که از دست میرود در من ریشه میدواند. دیگر نمیتوان او را از من جدا کرد. به همین دلیل است که هر بهار گل ها کمی غمگین تر شکوفه میدهند. شما خیال میکنید رنگ سرخ گل ها را خورشید ساخته است. خورشید این همه رنگ بلد نیست. من آن خون ها را در گلبرگ لاله ها میدوانم.
گاهی شب ها وقتی شهر در خواب است من بیدارم. با استخوان های کسانی حرف میزنم که هیچگاه فرصت پیر شدن پیدا نکردند.
از آرزو های نیمه تمامشان میپرسم.
از نامه هایی که هرگز نوشته نشد.
از فرزندانی که هرگز پدرشان را نشناختند.
از عشق هایی که ناچار شدند به جای پایان نقطه چین شوند. و بعد، سکوت.
من از شما انسان ها چیز عجیبی آموخته ام. شما شکننده ترین موجوداتی هستید که دیده ام. و در عین حال سرسخت ترین. صبح خبر میشنوید. ظهر گریه میکنید. غروب کسی را به خاک میسپارید.
و فردا دوباره برای کودکتان نان میخرید. دوباره پنجره را باز میکنید. دوباره در گلدان آب میریزید. دوباره عاشق میشوید. من هیچ موجودی را ندیده ام که اینگونه زیر بار اندوه خم شود و باز هم با دستان لرزان، زندگی را از زمین بردارد.
شاید به همین دلیل است که هنوز اینجا ادامه دارد.
به خاطر سماجت بازماندگان.
اما بگذار رازی را برایت بگویم. بزرگ ترین دروغی که درباره من گفته اند این است که خاک همه چیز را میپوشاند. نه. من چیزی را پنهان نمیکنم. من فقط نگه میدارم. فریاد ها را. نام ها را. آخرین لبخند ها را. آخرین نگاه ها را. آخرین جمله هایی را که ناتمام ماندند. من گورستان نیستم. من حافظهی جهانم. و روزی خواهد رسید که حافظه از سکوت خسته شود.
آن روز تمام نام هایی که تصور میکردید زیر خاک مانده اند، از دهان باد بیرون خواهند آمد. آن وقت دیگر هیچ دیواری آنقدر بلند نخواهد بود که بتواند صدای حقیقت را از آسمان پنهان کند.
و اگر روزی از کنار درختی گذشتی که بی دلیل در باد میلرزید، اگر گل سرخی را دیدی که رنگش بیش از اندازه به غروب شبیه بود، اگر خاک زیر پایت ناگهان بوی باران نداد و بوی خاطره داد، آرام قدم بردار.
شاید زیر همان چند وجب زمین، کسی هنوز دارد رویای آزادی را در آغوش میگیرد.