
زنده بود؟
یا فقط مانده بود، مثل شمعی که هنوز شعله دارد ولی دیگر هیچ گرمایی نمیتاباند؟
شاید اشتباه کرده بودند، آنهایی که نفس کشیدن را مساوی زندگی دانسته بودند.
زندگی، نفس نبود، صدای ضربان نبود، حتی حرکت نبود؛ زندگی، لرزیدن دل بود، برق کوتاه نگاه بود، بیاختیاریِ اشکی بود که میان خندهی بیدلیل میچکید.
او مدتهاست نفس میکشد، اما نه برای زنده بودن، برای اینکه یادش نرود چگونه مرد.
چون مردن همیشه لحظهای نیست، گاهی سالها طول میکشد؛ در هر لبخندِ مصنوعی، در هر سطر نوشتهای که تهش نقطهاش را با آه ناامیدی تمام میکنی، در هر صبحی که پلک باز میکنی و میپرسی: "خب، دوباره؟"
گاهی وقتی شب میرسید، از خودش میپرسید واقعا کی چیزها رنگ باختند؟ کی طعم شیرینی های مادربزرگش در کودکیاش را از دست داد؟ کی صداها بدل شدند به نویزهای گوشخراش؟ کی آن همه شور تبدیل شد به امواجی سرد که فقط استخوان را میلرزاند، نه دل را؟
او یادش میآمد، روزی در حیاط خانه کوچکشان زیر باران ایستاده بود؛ باران میبارید و گلها عطری پخش میکردند که شبیه آزادی بود. همانجا فهمید باید زندگی را بو کشید، لمس کرد، مزه کرد؛ نه تحمل کرد.
باید در لیوان چای غرق شد،
در نگاه یک رهگذر غافلگیر شد،
در تماشای پرندهای که نمیداند کسی به پروازش خیره است، گم شد.
اما از وقتی آن حسها را فلج کرده بود، انگار جهان از رنگ افتاده بود.

صبحها مثل نسخهی روشنتر شبها بودند، و شبها مثل سایهی پوسیدهی روزهای از دسترفته. انگار روحش از جسمش بیرون زده و روی لبهی زمان نشسته بود، پاهایش را تکان میداد، با چشمهایی خسته و بیرمق، و تماشاچیِ خودش شده بود.
گاهی هم خیال میکرد هنوز امیدی هست. میرفت کنار پنجره، رو به غروب چشمانش را میبست و تلاش میکرد چیزی حس کند، لبخند زورکی ای بر لبانش میپوشید، گرما، نسیم، بوی خاک، حتی سوز شیشهی سرد زیر انگشتش… اما هیچ چیز باز نمیگشت. فقط سکوت بود، گره خورده با ضربان قلبی که سالهاست از خودش جا مانده.
و در آن سکوت کشدار، در آن خلأ مطلق، زمزمهای در ذهنش طنین میانداخت:
"شاید زنده بودن همان مردن است وقتی نتوانی رها شوی."
او دیگر انسان نبود؛ نه به معنای شاعرانهاش، نه به معنای زیستی. تنها موجودی بود که اکسیژن جهان را میبلعید، با چشمانی باز و تیره،
و میان هر نفس، کمی بیشتر به عمق فنا نزدیک میشد،
در حالی که هنوز — به طرز دردناکی — یادش بود زنده بودن یعنی چه.
و چه رنجی داشت اینکه دقیقاً بدانی "زندگی" چه شکلیست، انگار که همین دیروز باشد زمانی که یک بار تجربهاش کرده بودی،
برای لمس دوبارهاش بجنگی،
دست دراز کنی،
قدمی برداری،
اما هر بار فقط تا لبهاش برسی
و هیچوقت
هیچوقت
نتوانی دوباره لمسش کنی.
"اما با این حال، تو فکر میکنی دوباره بتوانم لمسش کنم؟"