نمیدانم این همه خشم را کجا بریزم.
انگار تمام وجودم شده یک زخم دهان باز کرده که فقط خون تلخی ازش میچکد.
مدت هاست که نفس کشیدن در این هوا مثل بلعیدن گرد و خاک است.
مدت هاست که دیدن چهره های خسته، شنیدن صدا های بریده، حس کردن سنگینی تسلیم، کار هر روزمان شده.
دیگر آن آدم سابق نیستم.
آن آدم عاشق زندگی.
یادم نمیآید آخرین بار کی بود که واقعا از چیزی لذت بردم.
آخرین بار کی بود که به فردا امید بستم.
همه چیز پوک شده.
همه چیز فاسد شده.
مثل یک میوه ی کرم خورده که از بیرون قشنگ به نظر میآید اما وقتی گازش میزنی بوی گند تباهی تمام دهانت را میگیرد.
و من میدانم که تو هم مثل من بودی.
تو هم زمانی زندگی را دوست داشتی.
باور داشتی که میشود عاشق شد، که میشود جنگید، که میشود به چیز های خوب رسید.
اما نگاه کن به ما.
نگاه کن به من.
این ما حالا فقط یک بقایای شکسته است.
میپرسم..
میپرسم که این فقط ما هستیم؟
این فقط این گوشه ی لعنتی از جهان است که اینقدر تیره و تباه شده؟
فقط این خاک نفرین شده؟
یا واقعا، واقعا خود جهان همین است؟
یک چاه عمیق تاریک که ما را انداخته اند توی آن و فقط باید دست و پا بزنیم تا وقتی که غرق شویم؟
فکر میکنی ستاره ها هم همینطور میسوزند؟
فکر میکنی آن ها هم درد میکشند؟
یا فقط ما هستیم که گمشده بختیم؟
ما هستیم که سهممان از هستی همین تحقیر و همین درد و همین دیدن فروپاشی بوده؟
نمیدانم.
نمیدانم و این ندانستن دارد دیوانه ام میکند.
اگر فقط این سرزمین بود شاید هنوز میشد به یک جایی پناه برد.
شاید میشد گفت بیرون از اینجا، فراتر از این دیوار ها، زندگی هنوز معنا دارد.
اما اگر کل عالم همینطور باشد چی؟
اگر همه جا همینقدر سرد و بیرحم باشد چی؟
آن وقت دیگر هیچ پناهگاهی نیست.
هیچ راه فراری نیست.
فقط میماند این خشم بیصاحب، این نفرتی که از عشق مردهام به زندگی زاده شده، و این حس تهوع آور از بودن.
هر روز صبح که چشم باز میکنم، انگار صورتم به دیوار جهنم میخورد.
هر روز منتظرم یک اتفاق خوب بیفتد و هر روز ناامیدتر میشوم.
دیگر به هیچ چیز اعتماد ندارم.
به خودم، به آدم ها، به این آسمان دروغین.
فکر میکنم کسی به من دروغ گفته.
کسی به همهی ما دروغ گفته.
حالا فقط این خشم مانده.
نفرتی که آخرین شکل عشق است.
عشقی که آنقدر کتک خورده که دیگر جز دندان نشان دادن کاری از دستش برنمیآید.
