این روزها را میان کتاب های درسی گم کرده ام. روزهایی که بیشتر میگذرند تا زندگی شوند. از زنده بودنم خوشحال نیستم. هرچند خیال میکنم روزی که از بند این کتاب ها رها شوم شاید بتوانم دوباره سهم کوچکی از خوشحالی ام را به خاطر بیاورم. تنها دلخوشی این روزهایم کتاب شعر کهنه ای ست که کاملا اتفاقی از گوشه ای خاک خورده در کتابخانه پیدایش کردم. انگار سال ها منتظر بوده کسی ورقش بزند. هر بار با خودم قرار میگذارم فقط یک صفحه. فقط یک صفحه، و بعد بازگشتن به درس ها. اما شعر، آدم را پس نمیدهد. یک صفحه میشود ده صفحه، ده صفحه میشود بیست، و بعد بی آنکه بفهمم، چندین شعر از من گذشته اند و عقربه های ساعت جلوتر از همیشه ایستاده اند. تازه آن وقت است که سرم را بلند میکنم ساعت را میبینم و وحشتی آشنا به سرعت در دلم مینشیند.
حرف زیادی برای گفتن ندارم. این چند خط را فقط نوشتم تا چند صفحه از آن کتاب کهنه را که این روزها بیش از هر چیزی همدم من است، با شما هم قسمت کنم.

شب آهسته روی میز مینشیند.
من چراغ ها را روشن میکنم
تا تنهایی شکل آدم ها را به خود بگیرد.


در سرزمین من
هیچ زنی
از جنگ برنمیگردد ؛
چون
جنگ،
پیش از میدان ها
از خانه ها
شروع
شده است.
در سرزمین من،
زن ها
نامشان را
آهسته صدا میزنند
مبادا
کسی
آزادی را
از صدایشان
بشناسد.






پ . ن : ای کاش ویرگول اندکی با کیفیت عکس ها مدارا میکرد و اینگونه خرابشان نمیکرد.