
اولین بار که نوشتن را شرو کردم ۸ سالم بود روی برگه های دفتر مشقم بماند که چقد پنهان کاری میکردم که کسی نوشته ها را نخواند و مرا مسخره نکند
بزرگتر که شدیم توی حاشیه دفترم توی اول کتابام مینوشتم امشبم مینویسم چون فقط دلم میخواست چیزی نوشته باشم
وقتی برای اولین بار داستانمو توی صفحه گذاشتم با کلی شور شوق بود جایی بود که میتونسم با حاشیه کتابام خداحافظی کنم این عکس اولین کامنتیه که برام گذاشتن شاید دستش خورده بود حتی جواب اما رم نداد
نوشتمو نوشتم بعضی از نوشته هام از امید بود و بعضی از درد صفحه سیاه پر از کلامات روبه روم میرقصید و گاهیم صفحه قاضی بودو کلمات اعترافات من ...
هیچ وقت نفهمیدم نوشته هام چه حسیو به ادما منتقل میکنن چون هیچکس برام ننوشت دنبال تعریف نبودم نوشته هام کوتاه و دلی بودن و فقط دنبال ادم های میگشتم که حس بهتری ازشون بگیرن
گاهی خواننده میشدم و تمام صفحات مورد علاقمو ورق میزدم دوس داشتم ادمای پشت اون کلماتو بکشم بیرون و طرف دیگه میز بشینم چای بریزم و باهاشون صحبت کنم
اینروزا انگار تمام کلمات از کاغذم فرار میکنند و تورم خالی به قلبم برمی گرده ....
میخوام بیشتر بخونم ببینم شاید بتونم دوباره بنویسم توی هر سطر از نوشته های قوی تا ضعیفم خاطراتی هست که بهم اجازه پاک کردن هیچکدوم از نوشته هامو نمیده
میخوام وقتی باشم که بتونم با عشق بنویسم با امید نه از تلخی اینروزا نوشته هام احساست بیشتری داشته باشن کلمات گمشدمو پیدا کنم چون حس میکنم استعدادی تو وجودم نمونده و دوباره بنویسم حتی اگه اون روز فردا باشه و خواننده همیشگی صفحات مورد علاقم بمونم......