
برای گین عزیز:
کشیده شدن عصایش روی زمین سکوت دنیای مردگان را برهم میزد...
لنگان لنگان بین گورهای خاکی قدم میزد،موعد قرارش فرا رسیده بود...
عزرائیل زیر درخت توت انتهای قبرستان انتظارش را می کشید،پیرمرد خودش را به سختی در سایه درخت پناه داد،دلش میخواست جان عزیزش را اسوده رها کند
_فکر میکنی جون چند تا ازشونو تو گرفتی
پیرمرد قبرستان را نظاره کرد: نیمی یا بیشتر،روزگار من روزگار پراز بلوا بود،خیانت ها دروغ ها...
میدانی عزرائیل جلاد حاکم بودم باشکوه ترسناک ،حاکم شهر تیزی تبرم را ستایش میکرد تا روزی که...
عزرائیل تکیه اش را از درخت گرفت
_تا روزی که خودش نیز مهمان تیزی تبرم شد...
_از کشتن کسی پشیمان شدی؟
پیرمرد به نفس نفس افتاده بود
پشیمان نه،مادرم میگفت ادم های خوب با پیشانی سفید به دنیا میاید،ولی من بارها پیشانیم را نگاه کردم چیزی روی پیشانیم نوشته نشده بود،به گمانم برای عبادت هایم در گوشه ای خرابه ای از بهشت به من منزل دهند..
عزراییل تلخ خندید از کجا انقدر مطمئنی؟
_به کسانی میکشتم میگفتم شما را بدون درد میکشم ولی در دنیای بعدی پاهایم را روی پل نلرزانید انها نیز قول میدادند گاهی با هراس چشمانشان و گاهی نیز با گریه، سردار ها حاکم ها رفتند ولی باز من ماندم...
صدای اذان از گلدسته های مسجد به گوش میرسید و سپیده سر زده بود
پیرمرد نفس های اخرش را می کشید و دستاهایش توان تکیه دادن نداشت...
_کاش میگذاشتی اخرین نمازم را بخوانم خوبیت ندارد کلام خدا را شنید و جواب نداد...
عزرائیل ماموریتش را به پایان رسانده بود در چشم های بی حرکت پیرمرد نگریست،گویی هیچگاه زاده نشده بود وپا روی زمین نگذاشته بود.
قدمهایش را برای گرفتن جان ادمهای بعدی به سمت شهر کج کرد لحظه اخر دوباره برگشت و به پیرمرد نگریست...
خلق خوی مردمان این شهر این است که خدا را برای عبادت هایشان بینا می بینند و برای لکه های خون روی لباسشان نابینا...