ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۱۵ دقیقه·۲ ماه پیش

تثلیث(Δ) هیولا گری ها ﴿II﴾

« جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد »
« جهان قدسی ≠ تمدن ارتداد »

﴿ باب دوم ﴾

رده : R +18


پــا بــرهنه وُ رونـده ، رامانوس، اسیر گشته پسای سترگی سهمگین . . در تلاطم خــونین ترین کارزار..

در بـــند وُ زنـجیر بـرفتا بر افقی در درون دیـار تیره ترین کاخ‌زار...

و خونبار، ره مــی ســپرد با پـیکری مــجروح وُ بالدار...

از بیــم پـرواز با تـناب گره خوردند جفت بال ها...

آلوده بود بدان هنگام، وزش های آن نسیمِ سوزان...‌

در آن قافله ، با رژه های پولادین ارتش شیطان، گذر کرد از میان بلندای بلند ترین دروازه ها ..

در آنجا جمعیتی از پریانِ شیطان تبار ..... از کین نیک ترین پندار ها ، نفرین کنان بی افکندند بر رخسارش سنگ و لاخ ...

سنگ ها کور کردند چشمش را...

و کبود نمودند گونه هایش را...

آهسته و پیوسته آرام با سپاهیان ره سپرد.. تا بدان جا که رسید بر دروازه ای طویل ، درکناره ی قلعه ای پر هینمه و غول آسا در آن سرزمین سیه روزگار ..

و با دیدگان دید؛ در میانه‌ی گرداگرد برج ها حوضی گرد و سرخ رنگ؛ که بود از میانه ی درازنای مناره ها مجسم ‌.

بود . . در بطن حوضی گرد پیکره ای سنگی از شیطانی بنام آراتوث ، اهریمنی شاخ دار و بال‌پیکر ، ایستاده سینه سپر، و نیزه در چنگ ... در حالتی دهان گشوده وُ غران در خشم ...

از میان نیش های تیز و براقَش، سیمای ابلیسی اش آب هایی نجس و خون گون می جوشید با فوران از خوی وحش ...

پس از پیرامون فواره ی مجسمه ای ، با گارد اسبان دیو آسا ، رامانوس پیش رفت در تالار قصر شاه ابلیسان با پیکری پُر زخم ..

یک چشمش کور و یک دستش قطع ...

مصمم و قاطع ، نفس حبس در سینه ، رسید بر برابر تاجگاه پادشاه ..

دُشیل نشسته بر اورنگ جاویدان ، سریری در تاریکی فروزان...

زیر سر ستون هایی از رخسار اهریمنان..

پرده هایی شرابی از سقف گنبدی آویزان...

عصای زرین می‌درخشید بر ایوان ستارگان...

ردایش سرخ و چهره اش بزی دیوسان...

و شاخ هایش بلند و تاج دار ...

قهقهه ای سر کشید : " ای روح الیقین ــــ بگوی بر ما چه شد آن نور بَری وُ بدیع..؟

مگر شمع روشن نمود.... ژرفنای این غار سرتاسر غرق در تاریکی ؟

چرا کوری وُ تک دست ....

چه شد آن مَلکِ چیره دست ...

لگد مال گل آلود گشت ؟!...

هیکلش را بنگر، چقدر هست بازنده و پست..."

پوزخندی دگر بر کشید...

گفت : "پس بنگر بدین آزادی . . . مردمانم می‌گسار و عرق شادی ... اموالشان زرین و لانه هایشان کاخ زار های غریب ...."

رامانوس . . .

لب گشود : "ننگ برین آزادگی ... که ستونش ظلم باشد و خشت قصر هایش مرگ نگین ...

خون انسان کنند شیر جنین...

آزادی را بنا کند با سلب دگر آزادگی!...

آری . . . من کورم ولی بینا تر از هر پری...

استوار ماندم تک دست در جنگ شر . . . تو نیز بر

سر بُگذاشتی تاج جهل...

بدان در این غار چون هزار شمع گردیم،‌ چیرگی داریم بر هر تیرگی.."

پس از نطق وی بر صحنِ آن کاخ، از میان ابلیسان عده ای به درنگ آمدند و با خود اندیشه ورزیدند.

لیک با بینشی آغشته بر تردید به تاجگاه پوشالی خیره گشتند.

دشیل سکوت نمود...

دستی بر ریش کشید...

گفت : ". . .

ببرید زبانش را....."

گارد امپراطوری با تبرزین هایی افروخته . . .

گام به گام سوی رامانوس قدم نهادند...

ناگاه.. در همان هنگام ....

از کنار سریر پادشاه ... دیوی سگ چهره با پیکری غول آسا ـــ نیزه کشید برابر گارد شاه با هیبت وُ اقتدار...

گفت :" بر خویش بی اندیشید ای امت ابلیسان، چون روزی این خودکامگی موجب اسارت خودمان گردد . . .

کیست چون این ملک تبار مارا بدین دام رهایی بخشد؟!

گر روزی چنین شاهی بخواهد برای قدرت خویش مارا به اسارت گیرد چه بر ما میگذرد ؟

یا اموالمان را برای ثروت به تاراج برد ؟ حال می دانم آزادی در سرشت فردیت هرگز جوانه نخواهد زد ... و نخواهد رویید...'

دشیل انگشت شست خویش را فرو انداخته و فرمان قتل رامانوس و آن ابلیس تبار را صادر نمود...

بی درنگ گارد قصر به سوی آنان یورش بردند ...

یکی از میان نگهبانان تبرزینش را سوی ابلیس تبار بی نام روانه کرد .

ابلیس تبار کنار کشیده و توأمان تبرزین را از دستان نگهبان ربود و در یک آن با نیزه اش سینه نگهبان را شکافت . . .

رامانوس نیز زنجیر هایش را زورمند با بازوانی نیرومند از هم گسست ...

حلقه های زنجیر بر افتادند بر زمین تکه تکه ... با اشک رهایی می‌چکیدند قطره قطره ... بر کف جنگ... چون گریستن آهن بر روی سنگ ...

در همان هنگام ابلیس تبار . . . تبرزین را به جهت رامانوسِ انداخته و رامانوس با تک دست خود تبرزین را گرفت؛ سپس هردو در پی سترگ با تک تک افراد گارد امپراطوری در آمدند...

کوبش های آهنین جنگ افزار هاط پژواکی چون طبل بر کل صحن ساطع نموده وُ همچنین کف سنگی آنجا را شر شر خون نگهبانان فرا گرفته بود..

رامانوس و ابلیس تبار کمر به کمر یکدیگر پشت کرده و دو نفره برابر چندی، در پس پیکار با گارد ابلیسان بودند...

از راه روی گوشه ی تالار اصلی گارد هایی نیرومند تر بر جمع نگهبانان افزوده گشته و بی محابا سوی آن دو نفر هجوم بردند ...

رامانوس نگاهی به پیرامونش انداخته و بر پلکانی مارپیچ وُ گردان ... طویل وُ درازنای در کناره ی دور سریر دُشیل نگریست...

پس خیره بر ابلیس تبار به سوی آنجا اشاره کرده و همراه ابلیس تبار به طرف آنجا گریختند...

آنگاه که آنان از پلکان سوی بالا پیش می‌رفتند . . . .

نگاهبانان تمام تبرزین هایشان را به جهت رامانوس و آن ابلیس تبار پرتاب نمودند ...

بارانی از جنگ افزار ها بر پیکر ابلیس تبار اثابت کرده و وی همانگونه که از کمر مملو از سلاح ها و تیغه های فرو رفته در کالبد بلند قامتش بود ایستاد ...

خون از باطنش طغیان نموده، بدین طریق شر شر پُر تحرک، قطره قطره از دهانَش چکید...

و به بیرون از لبانش درز پیدا کرد ..

همانطور که ایستاده بود به یک آن سست گردید...

بدین روی بر روی پله ها تلو خوران فرو فتاد ...

و قلط زنان پله به پله به سوی زمین به حرکت در آمد.

با برخورد پیکرش در هنگام سقوط با نگهبانانی که در حال پیش روی بودند برخورد نمود و آنان را نیز به عقب بر روی سالن انداخت...

رامانوس نیز، دوان دوان درحال گذر از آن پلکان....

در برابرش با ایوانی از کمانداران برخورد کرد...

کمانداران کمان کشیدند...

و بارانی از تیر به سمت و سوی رامانوس روانه کردند ..

پیکر رامانوس را به سان کاکتوسی خونین، لبریز از تیغ و تیر .. کالبدش سوراخ سوراخ در مرز مرگ و میر....

نیمه جان از گردانه ی پلکان ... بر پیکر زمین فرو فتاد..

و بدین ترتیب، دُشیل از سریر خویش بلند گردید...

وَ سنگین وُ زمین لرزان قدم برداشت ..

تا آنکه به رامانوس نیمه جان رسید...

و عصایش را روی چانه وی قرار داده بگفت : "ببرید زبانش را..."

پس پای بر گلویش بنهادند...

با دسته ی شمشیر دندان هایش را بشکستند...

و در پایان . . .

با چنگال هایشان . . .

زبانش را فشردند ... و به بیرون کشیدند....

خون از لبان رامانوس فراوان کرده و زره های براقشان را به سرخگونی آراست...

سپس پیکر آن دو را به قصابان دربار واگذار کرده تا برایشان شام چیرگی را در ضیافتی شنیع محیا سازند ...

« مدتی‌ پیش تر ـــ ماقبل این واقعه . . . »

راموس ، در بطن عالمی بیگانه خویشتن را هوشیار یابید .

چشمانش را گشود . . . لاکن پیرامونش را تار و تیره می‌نگریست.

چیزی جز نوری سوزان و گداخته نبود در آن جایگاه ...

پس سعی بر حرکت دستانش نمود بدان هنگام...

لیک بدون توانی در حرکت همچو پیکره ای معلق و ثابت در آسمانی پر فروغ و داغ شناور مانده بود .

دمی در سینه اش به سختی باز دم شد ...

دیدگانش گشوده تر گردید ...

و خویش را اندرون یک جرم اختری یابید...

در کنار هزاران هزار ستارگانی دگر که در خلأ ای پوچ بر می تابیدند ــــ و اندر درون خود موجوداتی را حمل می‌کردند..

افلاکی چون رَحِم ... موجوداتی چون نطفه ....

پیکر راموس بی امان درحال گداختن و شعله افروختن بود و از خود فروغی سوزاننده می خروشاند...

هر کوششی برای رهایی ... اورا بیشتر در ستاره مغروق کرده و در ژرفنای آن زهدان نورانی پر تلاطم بیش از پیش حبس می نمود...

بر وی ندا آمد : "ای مصنوع . . . خود را از بند جسم خویش برهان تا رهایی یابی..."

پرسید :" تو کیستی ؟!"

فرمود :" من ... سنائیل پیکی سلحشور از میان بارگاهان..."

گفت : "از من چه خواهی ؟"

سنائیل بگفت :" اینک در بستر زادگاه ملائکه قرارگرفته ای مگر نخواستی از ملکوتیان باشی؟"

المنصوع بر وی بگفت : "دگر هرگز ... بگویید بدانم ای ملائک هنگام قتل نفس آدمیان تحت فرمان رافائل که از شما بود چه طریقتی در پیش گرفتید ؟! براستی نور شما چون آتشی خاکستر کننده است ...

پس چگونه میان سرمای تاریکی و داغی نور بایست مختار بود ؟!‌ این عین جبر است.."

سلحشور پاسخ داد : "من تورا ازین بند رهایی خواهم بخشید ... لیک بد نیست سرگذشتی نیز برایت بازگو شود تا شاید بدانی چه در پیش داری.."

برابر دیدگان راموس شکافی در ستاره پدیدار شد ...

در آن زندانِ زهدان ... نگاره هایی موج وار و متحرک برخاستند...

تصویری از کودکی در آغوش مادر ...

و همزمان سنائیل زبان بر روایت گشود..

در دوران عصیان آراتوث ... چرخه ی پیشین . .

آن زمان که ارتش ابلیسان بر سلطنت آدمیان هجوم می بردند؛ زنی دلیر و پاکدامن .. نجیب و مادری دلسوز از یگانه پسرش در برابر سربازان شیطانی آراتوث به تنهایی ایستادگی می نمود...

شیر زنی که کمانش جان را از نامرد ترین مردان ابلیسان می ربود ...

و چون بدید به تنهایی یارای صیانت از فرزند خویش را نداشت؛ وی را درون درشکه ای مخفی کرده و از درشکه چی درخواست نمود اورا به امن ترین مکان منتقل نماید...

بدین سبب پس از گریز کودک ... دور تا دور کلبه اش را شیاطین حلقه وار محاصره کردند ...

و اما به ناگاه ....

از بلندای آسمان ها، سافئیل ملکی سلحشور دوش آ دوش اثیریان به یاری او شتافت.

تمام ابلیسان با دیدن شخص وی.. از شدت رویش رعب در هیکلشان از آنجا گریختند.

و سافیئل و آن زن که ساره نام داشت با ملاقات یکدیگر مهرشان در دل یکدیگر فرو رفت ...

پسای مدتی با حظور و رقص ملائکه با یکدیگر وصلت کردند...

فرشتگانی که هنگام هلهله مژده ای از فرزند نور بر ساره دادند...

پس از وصلت ... سافئیل بدنبال کودک شوی اول ساره که انسانی فانی بیش نبود نیز می جست.

لیک ... امان از آن روزگار که در نبردی جانش توسط گرگ دیوی در سپاه آراتوث ستانده شد .. و دیگر هرگز بازنگشت.

و ساره باردار گشت ...

نطفه ای از نور و خاک ...

معصوم و پاک ...

فرشته تباری که بود از بطن جنینی بی باک...

سپس، هنگام شکست آراتوث و چیرگی قدیسان آن کودک راهش را به منزل یافت لیک با مادری باردار روبرو شد با دامانی خونین، در حال وضع حمل بود...

ساعاتی گذشت تا آنکه نوزادی دو رگه پا بر جهان گشود....

ساره، نفس نفس زنان در دم مرگ بر کودک نخست گفت : " از برادر در برابر شریران صیانت کن .. چراکه او فرزندی از نور، و نجات بخش آیندگان خواهد بود..."

ساره این را بگفت و سرانجام مادر فدای نوزاد شد ..

کودک نخست در کنار پیکر مادر گریست و ضجه وار می نالید...

در حالیکه نوزاد نیز گریان شیر مادرش را می‌طلبید..

آنگاه فرشتگانی از آسمان در آنجا نزول کردند ..

و نوزاد را در آغوش گرفتند تا سوی بارگاه ببرند.

آنگاه بر کودک الهام گشت که ملکی با مادر وی وصلت کرده و برادری ناتنی از پدر خوانده ای آسمانی از آنان متولد گردید...

کودک گفت : " چنین سزاوار است بر خاندان من هجوم برید ... مادرم را از شیاطین رهایی بخشید و در نور در بند کشید ... لعن برین مصیبت.. این نوزاد از پدرم نیست ...

از شماست ..

و من هرگز هیچ برادری نخواهم داشت اورا ببرید...

چرا که پدر من از انسانیان بود و پدر وی ملکی از شما....

منجی شما تباهی بخش حیات من و مادرم بود ...

اورا با خود ببرید که میان چیزی جز خصم و کین ورزی نخواهد بود ."

فرشتگان بی هیچ پاسخی بال گشوده و پروازان از میان رفتند..

کودک بیرون کلبه دست بر خاک کشیده انگشتانش فشرد ...

پسای آن دوران و با تثبیت سلطه ی ابلیسان ...

سالیان سال جنگاوری در میدان های نبرد جنگاوران آموخت...

و روحش را در تیره ترین غار ها از جسمانیت رهایی بخشید...

در چهار فصل...

از سفلی تا حقیقت اقمار....

از فطرت اقمار تا ماهیت بارگاهان ...

و از صیرت بارگاهان به ورای درگاه اسما...

گذشت .... تا به آئین تکامل روح رسید...و علم هرچیز به او داده شد ... هنر نبرد...دانش شهسواری ــــ قدرت صاعقه ‌. . . و حکمت ملکوتی که پشت پرده ی تمام کائنات را بر او فاش می‌نمود و حق دخل و تصرف بر وی عطا گردید.

تا جایی که در بزرگسالی ...درشبی توانست بر بارگاه عروج برد و به مقام مرتبت رسد ... وی به شهسواری رسید و آن نوزاد برادر که در آنجا با رامانوس از وی یاد می‌شد را پسای مدتی دراز ملاقات کرد...

اما مقام وی از رامانوس برادر ناتنی اش نیز بیشتر بود ...

وی در آن مرتبه با نام رافائل خوانده شد ..

و اینک او تو را به اینجا کشاند..

« رافائل پسر انسان ... رامانوس پسر سافئیل »

تصاویر محو گردیدند ...

و راموس لب گشود : " پس این کینه ای دیرینه از رافائل نسبت به برادری از تباری دگر بود ... باید آن هنگام که رامانوس را دست خالی به نبرد با ابلیسان می فرستاد می‌دانستم تله ای در زیر این خاک است... "

و آن اختری که المصنوع درونش قرار داشت رو به مرگ و خاموشی در آمد..

پژواک سلحشور همچنان بر فضا تنیده میشد . . .

« رها گرد موجودیت دو پاره، و به زمین بازگرد ... ازین اغما سوی حیات بر خیز و مسیرت را از میان غبار فتنه با فانوس اعتدال بیاب »

ستاره دهان گشود...

و راموس را از بطن خویش بیرون بی انداخت..

راموس شناور در آسمانی اختری گردان متحرک بود ...

تا آنکه در آن اقیانوس کیهانی، یک وال نورانی و فرشته گون ظهور کرد ... عظمت هیکل آن وال ...که بود پیکرش پُر بال ــــ به قدر چندین هزار اختر...که میان افلاک می گذشت..

و برای بار دگر نگاره ای در آنجا ظاهر گشت..

رامانوس و ابلیس تبار یاغی در حال جدال با حرامزادگان طاغی...

راموس که می اندیشید نگاره زمانی موازی را عیان میکند بی درنگ یکی از پَر های وال را گرفت و خود را شناور نگه داشت تا سوی نگاره خود را برساند....

اما صاعقه ای فیروزه ای پدیدار شد و ضربه‌ای سهمگین بر پیکر تنومند وال وارد کرد...

هیکل وال به لرزه درآمده و از مسیری دیگر منحرف گردید...

راموس آرام آرام با گرفتن تک تک پر های وال خود را به سطح یکی از باله های بلندش رسانید...

از جهت همان صاعقه... شیئی با شتابی نور آسا فیروزه ای رنگ و درخشان بر همان باله فرود آمد....

از میان آذرخش هیکل رافائل نمایان گشت که رو در روی راموس ایستاده بود .

راموس با وجود هیبت بالدار رافائل و برق کلاهخودش فقط به نگاره ای آسمانی که پشت سر وی قرار داشت می نگریست ...

که چگونه همان هنگام ابلیسان تبار غرق در خون در پلکان می قلطید و بر روی نگهبانان در هجوم برخورد می‌کرد...

راموس ایستاده در برابر رافائل بر وی بگفت : "پیش تر بر تو گفته بودم که کین خواهی من روزی بر پیکرت فرود خواهد آمد... لیک اینک آن روز نیست پس سد مسیر نباش تا برادرت را از آن تباهی که خود برایشان پهن کرده ای رهایی بخشم ... بنگر چگونه برای آرمان هایتان جان میدهد...."

رافائل فقط خیره بر راموس سکوت اختیار کرده..

توأمان در نگاره لحظه ی تیر باران رامانوس پدیدار گردید...

راموس بی مهابا از روی باله ها سوی نگاره دوید..

جرقه ای فروزان از شمشیر رافائل بر پیکرش برخورد نموده و وی را در حال برق زدگی و آذرخش سوختگی لرزه در آورد ذر حالیکه بر پیکر نیمه جان رامانوس را در آن تصویر آسمانی خیره گشته بود...

و همانطور که از شدت برق بر خود می لرزید آن لحظه ی فرمان بریدن زبان را بدید...

رافائل هم خیره به آن لحظه ی فانی... فرمود : " بمیر ای هم خون ناتنی، به یاد ابدی ترین زندگانی.... بنگر من ماندم و تو دگر تا ابد در یادی... و بگو ای مادر ـــ جز رنج بر تو چه زینت داد مهر مادری ؟. "

راموس در جوابش بگفت : " افسوس که او نیک در یاد و تو طغیانگر در یادی..."

فرمود : " پس از جانت خواهم گذشت تا خود بنگری وقتی امپراطوری ابلیسان را از هم گسستم... و با تیغ مهر خویش سرای آرمان هارا بر اراضی زمین برقرار و استوار نمودم ... از من جز والاترین صفات .. چه یاد خواهند کرد ... "

همان هنگام بر آنان نشان داده شد که چطور پلید ترین ابلیسان زبان از دهان رامانوس می‌کشیدند...

راموس با دیدن آن لحظه نعره زد... درحالیکه رافائل شهسوار بالای سرش اشعه های صاعقه بر پیکرش وارد میکرد...

رفائل نیزه اش را کنار کشید و شعله های فیروزه اش را خاموش کرد ...

راموس با ضعفی شدید سینه خیز جلوتر رفته، و خود را از روی بال آن وال به زیر پرتاب کرد...

و در سقوط به درون گردانه ای نجومی کشیده...

و به عالم ناسوت بازگشت...

درحالیکه رافائل همچنان روی لبه ی بال ... به پایین نظر می انداخت...

و سرانجام رامانوس کشته شد...

و آن نگاره طویل با مرگ رامانوس از ایوان آسمان محو گردید..

« هزار سال بعد . . . »

در عالم فانی ... هنگام غروب خورشید در پس همان کوهستان پر از اجساد انسانی...

المصنوع...

پا برهنه رونده ... سوی دفینه اش در کناره ی کوه خیز برداشت ...

کشان کشان از میان خاک خویش را به محل دفن زره اش رسانید...

و از بلندا بدید دود هایی از کاخ زار ها و دروازه های غولپیکر برخاسته...

و در کناره های صحرا ارتشیان ابلیسان بصورت خودکامه‌ بر علیه استبداد دشیل قیام کرده بودند ...

نوادگان آن ابلیس تبار ...

نظامیان قربانی ثروت دشیل، آن دیو خویِ تیره ذات ...

و اندیشمندان... سلطه طلبان که سودای استقلال یافته بودند شمشیر طغیان از غلاف کشیدند..

بر راموس از سوی سنائیل الهام گردید که مرگ رامانوس تا سقوط وی بر ناسوت یک دوران هزار ساله گذشته ..و از قحطی ابلیسان برای جان خویش به جان یکدیگر افتاده اند.

راموس پنجه بر زمین ... زره اش را از بطن دفینه بیرون کشید.

و بر پیکره ی کهن خویش نگاهی انداخته و سپس کلاهخود درندگی را بر سر بُگذاشت.

از لایه های شکاف دود زای کلاهخود... زیر نیش های آهنین کلاهی.. گفت :

« ندیدم در تیرگی ارغوانی، نداشت بر من نور نیز ارمغانی...بدین سان بر نمیتابم چیزی از میان نور و تاریکی ... بایستی برچید حقیقت ظلم را در این گیتی ...

پس . . . از میان سد د

شیل و رافائل... باید اصل علیت ظلم که در ملکوت برافراشته شده را درهم کوبید..

با از دم گذراندن علت العللِ ستم .... بر عرش علیت تکیه زده و واقعیت ظلم را بر خواهم چید ــــ زین سبب نظامی ورای فروغ و ظلمت را در هیئت بی‌کرانگی ها بر قرار خواهم ساخت..

و بدین گونه نسل بشری را باز خواهم گردانید..»

و چنین شد که بدین بینش . . .

لحظات سقوط وی به تکاپو فتاده و این ... آغازی بر سقوط او بود.


« پایان باب دوم »

ادامه دارد . . .
ادامه دارد . . .

ادبیاتفلسفهداستان
۲۸
۱۶
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید