
✦ ــــــــــــــــــــ((باب پایانی ))ــــــــــــــــــــــــ ✦
« بخش اول »
با شیوع آتش بار، در گنبد ها و دژ های دیوسارــــ زبانه کشیدند دود های ارتداد ... زین سبب، آن شیاطین پری زاد، با قداره ها و ساتور هایشان به جان گارد شاه شاهانِ ابلیسان فتاده و سربازان دربار نیز نیزه بر چنگ ... خونباران با آنان گره خوردند در جنگ....
انقلابیون به رهبری جالیان، جنی یالدار و خاکستری که با قلع و قم نمودن سپاهیان با دو ساتور خونین اش به قصاب ابلیسان شهرت یافته بود ...
از پناهگاه های کشف شده در دولت شهر ها گریخته، و سوی کوهستان های کریه المنظر پناه بردند...
بدین علت ، دُشیل این طغیان را فتنه ای شوم و برخاسته از بارگاه قدیسان پندارید... و بر درباریان فرمان صادر نمود تا با تمام دانش هایشان جنگ افزاری بنا نهد تا با آن ستون های ملکوت را متزلزل نموده و اثیر را به خاکستری از نور بدل گرداند...
اما می بایست ماقبل آن از شر جالیان و دیگر توده ها، ملک خویش را برهاند... چراکه جالیان از نوادگان آن ابلیس تباری بود که گوشتش همراه با بدن رامانوس قدیس در لا به لای نیش هایش جویده شد و بدین طریق کینه ای دیرینه میان آنان شکوفا بود...
از سویی دیگر مردمان از قساوت های دشیل به تنگ آمده و دیگر حاضر نبودند خون هایشان را خراج لذات دشیل دهند.... پس آنان نیز به جالیان پیوستند...
در عاقبت پادشاه ... دیوانی سم دار و چهار پا که جنگاورانی ورزیده بودند با زره های فولادین پوشاند و صد ها نفر از آنان را به سوی کوهستان روانه کرد ـــ چراکه این تعداد برای سرکوب توده بسی کفایت می کرد...
پسای آن واقعه، جالیان در بلندای کوه ها کماندارانش را مستقر نموده و خود نیز همراه جان فداییانش در پهنای صخره ها به کمین دیوان بنشست..
ارتشیان از راه رسیده و شعار ظلمت را غران سر کشیدند ـــ در حالیکه از دهان نجس و دودزای خویش ملک شیطانی خود را تقدیس می نمودند..
کمانداران به دستور جالیان تیر های ظغیانگر را به سمت دیوان روانه کردند...
اما دریغا ... که پیکر فولادین دیوان، ظغیانشان را درهم درید...
و دیوان خنده زنان ــــ سرود سرکوب سر دادند بر آن انقلاب...
پس با چهارپا... با سم هایشان به طرف صخره ها طوفان وار بتاختند...
و چه گرد و خاکی بپا کرد یورش دیوان...
جالیان و محافظانش از پشت صخره ها به ارتشیان هجوم برده و سترگ بطلان ها آغازید...
جالیان با جفت ساتور های زنگ زده اش ـــ یک به یک... پا های دیوان چهار پا را گوشت به گوشت جدا نموده و هیمنه ی فولادینشان را که در پاهایشان پوشانده نبود فرو می انداخت...
لیک تمام این زور آزمایی ها نیز همچنان کافی نبود ـــ زیرا که هویدا بود که هرگز آهن با زبان ذوب نمی گردد.....
و چون همراهیانش همچو او زورمند نبودند تک به تک به دیار مرگ می شتافتند...
و با گذر نسیم های عصاینگر لحظات... اون تنها تر و تنها تر می گردید...
باقیمانده بازماندگان چون جان خویش را در بند بینش خود یافتند از آن معرکه گریختند...
تا آنجا که از پشت سپاهیان دیوان صیحه ای بر خاست....
نعره ای که صخره هارا تکانید، سنگ ریزه هارا به تکاپو واداشت و بوته ها را به رقص و زمین را به لرزه در آورد...
گرد و غبار نبرد متوقف و گردید و همگان ... خیره گشتند به پشت سپاه ابلیسان....
از بلندای تپه ای ... رو به افق و تابش غروب آفتاب...
المصنوع آن زره پوش دیو خو... در هنگامی که پرتوی سرخ از شکاف های کلاهخودش خوف را می تابید و در یک دست شمشیر و در دست دیگرش نیزه ای گرفته بود رو به همگان با اقتدار ایستاده بود استوار ...
بغرید : بنگرید بر این پایان ـــ بی اندیشید بدین نجوا... هم قدیسان و هم شما ارتش ابلیسان...من بر غروبی ایستاده هم که آشیان ستم را از ریشه خواهد درید ... من آنم که میبینید .. منم آن پایان ستمگری بدین صحنه ی گیتی ..
کل سپاهیان دندان فشرده و جالیان و دیگر بازماندگان را رها کرده و یورش کنان به جهت افق غروب زده ی راموس ( المصنوع) تاختند...
راموس بی درنگ از همان بلندا ــــ خود را در دل دیوان انداخته و در میان هجوم بی مهابای دیو ها غرق گردید...
به گونه ای که دیگر عیان نبود و در حجاب فولادین گارد ها فرو رفت...
از بطن تجمع شیاطین رو به آسمان خون فوران کرد و دستان ... سر ها و پا های بسیاری در آن بوران خونین به پیرامون پرتاب میشد ... هنگامی که شیون استخوان ها گوش جالیان را می خراشید .
و در مقابل چشمانش بارانی از تکه پاره های فولاد های ذوب شده باریده گردید....
پژواکی غران از میان ازدحامی که بر زمین سایه انداخته بود و چیزی جز تاریکی بر آنجا حکم فرما نبود به صدا در آمد ــــ سپس کل جمعیت دیوان با فشاری زورمند از سوی راموس، همگی پرتاب شده و بر زمین فِتادند...
و سینه خیز قصد دور گشتن از هیبت آهنین و خونین راموس کردند ... که راموس چون درنده ای دلاور، تمام آنان یک به یک با نیزه و شمشیر از دم گذرانید...
و زمانی که به آخرین دیو نیمه جان رسید گفت : برای معصومیت رامانوس....
سپس نیزه اش را بر گلوی دیو فرو کرده و جان را از بطن دیو ستاند.
جالیان به طرف راموس شتافت و بر او بگفت : پس تو همانی... آن دو پاره که هزار سال بر ما پوشیده بود و اینک بازگشته...
باقی مانده ی انقلابیون نیز خود را به آنجا رسانده و دور راموس گرد هم آمدند... که به ناگاه، یکی از میان آن ها به جهت تپه اشاره کرد ...
راموس نیم نگاهی بدان جا انداخت...
ارابه های آسمانی .... سپاهیان بی شمار، همگی آماده به نبردی مرگ زا، به طرف آنان در حال رهسپاری بودند .
که راموس نوک نیزه اش را بر زمین کوبید ...
زمین به لرزه در آمده و تپه با انفجاری اشتین به همراه سپاهیان به ریزش در آمد و هاله ای آتیشن تا فراز آسمان بنا شد ... به گونه ای که ارابه های در پرواز نیز آتش گرفته و همگیشان به سقوط در آمدند...
تپه به گودال عمیق مسخ گردید و بدین رو ، تمام سپاه در درون حفره زنده زنده در آتش سوختند و سوختند....
ضجه زدند... و سوختند...
چنگال بر خاک کشیدند... و سوختند...
بدین سان تمامی توده ها زانو زده و در برابر المصنوع خضوع و تعظیم نمودند ، به غیر از جالیان ... که تنها خود را لایق چنین جایگاه می پندارید.
در همان هنگام جالیان گفت : " این کافی نیست آنان باز خواهند آمد و به راستی این چیرگی کوچکی ست چون قطره در برابر هئیت اقیانوس.."
راموس پاسخ داد : "به صف شوید و بدنبال من رهسپار شوید..."
پس چنین کردند و بدنبال وی به راه افتادند تا آنجا که به دهانه ی کوهی رسیدند....
راموس با زور بازوان خویش دری سنگی و مخفی را گشوده و گفت : به درون این کوه وارد شوید...
و آنان در بطن کوه وارد گشتند...
در درون کوه به زیر زمینی حفر شده بود که راهرو های بسیاری داشت گویی هزارتویی در کل سرزمین بنا شده بود ....
جالیان گفت : " چنین مکانی را چگونه یافتی ؟!"
بدین گونه راموس پاسخ داد :" من چیزی را نیافتم ... لذا در طول سالیان بسیار آن را ساختم..."
سپس مشعلش را روشن نموده و با روشنی بشکه های بسیاری از باروت عیان گشت.
جالیان با نظر به بشکه ها رو به او گفت : خواهی با آنان چه کنی؟!
پاسخ داد :" خواهید فهمید... فقط بدانید با این ها بود که سپاهیان را مهار کرده و شمارا بدین جا آوردم..."
ابلیسی از میان انقلابیون نجوا سر داد : "آیا با دیدگان خود ندید چگونه این مصنوع مارا رهایی بخشید در حالیکه رهبرمان نیز در پی سقوط و مرگ بود ؟ آیا بهتر نیست رهبری مدبر برگزینیم و کیست شایسته تر از این منجی؟"
پس همگی آنان دستانشان را بالا گرفته و بر گفته ی وی گواهی دادند ...
جالیان فریاد سرداد :" این کودتایی آشکار است ... گر هرکس بدنبال رهبریست بایست آن را به چنگ آورد و من هیچ قدرتی را تقدیم بیگانه نخواهم کرد... برای رهبری من اورا به دوئل در میان شما دعوت می نمایم و هرکس بر دیگری چیره گشت ... همان باشد که شما گویید."
آن زن ابلیسه پاسخ داد : "تو را توان مقابله با آرای ما نیست.."
راموس دستش را به نشانه سکوت بالا گرفت و گفت : "دوئل را میپذیرم... زیرا هرگز من زندگانی ام را به آرای دیگران واگذار نخواهم کرد و بر من عیان است که این گمراهی آشکاریست."
جالیان گفت ساتور هایش را با زوزه های خشم در آورد... و گفت : به تبارم سوگند این دو سلاح زاینده ی مرگ دیگران است که تا به ابد پابرجا چنین خواهد بود ...
راموس نیزه اش را بر زمین انداخته و نیز بی آنکه شمشیر از غلاف کشد... گفت : "من چیزی جز دو تیغه ای زنگ زده و عقیم در برابر خویشتن نمی نگرم.."
جالیان بی درنگ به طرف راموس دوید .
و در هنگام دویدن یکی از ساتور هارا پرتاب کرد...
راموس کنار کشید و ساتور از کنار وی گذر کرد ...
جالیان خود را به راموس رسانید و ساتور دیگر را بالا گرفته و ضربه اش را سوی المصنوع روانه کرد...
بی معطلی... راموس مچ دست جالیان را گرفته ... و با دستکش های آهنین مشتی بر بینی او وارد کرده ــــ و در یک آن خلع سلاحش کرد و بدان رو با دسته ی همان ساتور به سینه ی او کوبید.
نفس در سینه جالیان حبس گردید و لحظاتی را در خفگی زانو بر زمین به سر بود...
پس خود را تسلیم بازوان راموس نمود.
انقلابیون با همهمه ای شیوا، پایان آن دوئل را اعلام کرده و بی صبرانه با راموس بیعت کردند... و گفتند :" حال گوش به فرمانیم ... بر ما بگو که با دشیل چه باید کنیم ..."
راموس پس از کمی درنگ به سخن آمد :" پشت من در میان این راهرو حرکت کنید .. من تا زیر صحن قلعه زمین را حفر کرده و در آنجا انبوهی از این بشکه ها گذارده ام... هنگامی که به آنجا خود را برسانیم تمام بشکه هارا آتش زده ... و تمام زیر بنا تا روبنای آنان را ویران خواهیم کرد...پس برویم.."
جالیان آب دهان به خون آغشته اش را بر زمین انداخت....
راموس ساتورش را به طرف او بر روی سطح زمین پرتاب کرده و همراه دیگر ابلیسان انقلابی و توده ها از میان حفره ها گذر کرد..
جالیان نیز همچو سرو خشکیده از زمین برخاسته و با آنان همراه گشت...
در تالار قصر دشیل ... توپ اندازی طویل و برنزین توسط گارد های تنومدنش حمل گشته و در کناره ی تختگاهش نشانده شد ...
وزیر دشیل که شیطانی پیر بود به طوریکه مژه های سپیدش بلند بود و شاخ هایش پوک شکننده بود رو به دشیل گفت :" این سلاحیست بدیع ... که با جوششی از ماده ای خورشیدی... پرتویی انفجاری تا ژرفنای اثیر ساطع کرده و کل افق آنجا را درهم میکوبد .. آماده به فرمان عصیان شماست"
دشیل انگشت اشاره بالا گرفت تا دستور به قیامت دهد ....
که بی مهابا با درخششی سهمگین...
کف صحن قصر فرو ریخته و امواجی از آتش کل قصر را احاطه نمود... رقصی آتش بار که درباریان را به خاکستری بدل کرد و گارد هارا به ورق هایی پاره پاره مسخ گردانید...
راموس و دیگر انقلابیون از زیر صحن به درون قصر هجوم برده و به کشتار بازماندگان پرداختند...
تا آنجا که دشیل تحت حصار جوانه ای که خود کود کرده بود قرار گرفت... و دیگر کسی برایش باقی نمانده بود.
بدین سان راموس بر انقلابیون فرمان آزاد سازی دیگر شهر را داده و آنان در خروش سوی دروازه رفته و با نگهبانان بیرون قلعه درگیر گشتند...
جز جالیان که پشت ستونی خود را پنهان نمود.
دشیل پوزخندی و زد و رو به راموس بگفت : "پس مصنوع بازگشته ... تا همچنان فرصتی باقیست سوی ما بازگردد چراکه تو و یارانت تاب مقابله با ارتش بیرون قلعه در دیگر دژ ها نیست..."
راموس، بی سخن . . .
یک بار نیزه بر زمین کوبید...
صدای انفجار یک دژ به گوش رسید و لرزه ای آنجا را فرا گرفت ...
دشیل سراسیمه پیرامونش را نگریست...
راموس برای بار دیگر نیزه کوبید...
دژی دیگر ویران شد و بوی دودش شامه ی دشیل را آزورد...
و برای آخرین راموس بازهم نیزه بر زمین کوبید ...
و همزمان چندین برج و مناره فرو ریخت...
دشیل ... نفس عمیقی کشید و از تختگاه برخاست...
عصای زرینش را چرخاند و آرام از پله های فلزی تختگاه به زیر آمد و در برابر راموس قرار گرفت...
گفت :" بنگر بدین سلاح بدیع.. که زوزه اش تلاوت هبوط اثیر خواهد بود ... اما پسای مرگت"
از پشت ستون جالیان به توپ انداز نظر کرد و به فکری شوم فتاد...
راموس شمشیر از غلاف کشید و نیزه اش را بالا گرفت و زبان گشود :" من حقانیت خود را از ملکوت به برهوت دگردیسی داده ... و تو را نیز به سرانجامی تاریک واگذار خواهم کرد."
پس آنگاه دشیل به پرواز در آمده و پروازان به دور قصر چرخیده و بلافاصله با عصای زرینش اشعه هایی سوزان سوی راموس روانه کرد...
راموس از جای خیز برداشته... قلط زنان از موج زرین دشیل گریخته...
و سپس پا بر ستونی نهاده خود را سوی دشیل در پرواز پرتاب کرد ...
و در همان جهش یک ضربه بر سیمای دشیل وارد کرد و قلط زنان بر زمین فرود آمد ...
دشیل از شدت نیروی وارده سقوط کرد..اما از جای برخاسته بر زمین با نوک تیز عصایش به طرف راموس دوید...
المصنوع نیزه اش را به جهت دشیل گرفته نیز به همان جهان دوید ...
آن دو ... دوان دوان به یکدیگر رسیده و با نظاره جالیان که کوبش یک ضربه را حس کرد از میان پیکر یکدیکر گذر کردند... سپس درحالیکه پشتشان به دیگری بود ایستادند ...
و آنگاه ... به ناگاه...
از سینه دشیل که سرپا بود خون به جوشش آمده و فوران کرد ... و دشیل با آخرین نگاه بر تختگاه... در دم بر زمین افتاد و کف سنگی قصر را جوی خونش پر نمود....
در همان لحظه ای که المصنوع استوار ایستاده بود و شمشیرش را تکانید و خون دیو را بر زمین چکانید ...
و آن نیزه ای را که استفاده نکرده بود بر پشت گذاشت..
سپس سوی تختگاه بچرخید و بدید . . .
جالیان، توپ انداز را به جهت راموس گرفته بود...
و گفت :" بی تردید تمام زور تو مانع از نیروی هلاکت بار این سلاح نخواهد شد و جان دیگری بر تنت نخواهد ... بدین گونه من جای تو بر این تخت خواهم نشست..."
پاسخ داد : "من بدنبال نشستن بر این سریر نبودم ... بلکه خواهان نابودی آنم.."
جالیان آماده به روشن کردن سلاح بود که به آنی ستونی ترک برداشته ارزش فتاده فورا بر روی او افتاد.
جنگ افزار برنزین به گوشه ای به حرکت در آمد . . .
جالیان از شدت درد شکستی استخوان هایشان به ضجه افتاد و سعی در بلند کردن ستون از روی پاهانش را داشت ... لاکن بی فایده بود...
راموس به طرف سلاح رفت و رو به جالیان گفت : نه فقط نابودی این سریر ... نابودی دودمان ابلیسان ..چه ظالمانش چه مظلومان ...
پس تیغه بر پیکر برنزین سلاح کشید و ثانیه های شلیک رستاخیز آغازید ...
انقلابیون و نگاهبانان همچنان در پیکار ...
جالیان سر کشید فریادی ضجه وار ...
المصنوع از صحن شکافته به زیر رفت و گذر کرد ازان دیار...
و سرانجام رخ داد آن انفجار...
چون خورشیدی در پس گودال ...
پراکنده گردید احشای لحظات....
بر زمین حک گردیدند سایه ها ....
زنان ... کودکان ..پیران و جنگاوران ... و جالیان
یکجا محو گشتند بدان دودمان ...
و چیزی نماند در تاریخ . . . از تمدن ابلیسان ...
« پایان بخش اول »